December 04, 2002
sanam - sanam

غلام چشم آن ترکم



غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی...



همانجا بود که جادوی سينما مرا سحر کرد. همانوقت که امين تارخ و ليلا حاتمی روی پرده سينما به دلشدگان جان می بخشيدند. همانوقت که اکبر عبدی بر تنبکش می زد، همانوقت که تمام وجودم با "غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی..." به لرزه درميامد. همانوقت که ليلای نابينا عشق را می ديد.


***


تمام وجودت خرد می شود. می شکنی، يار روزهای ابری دلت را می شکند. اما دوباره، نوری را می بينی. نوری که متعلق به دنيايی ديگر است. دنيايی که نه من، و نه او به آن تعلق نداريم. نور را می بينم اما. نور برای ما می تابد اما. دستهايم را دراز می کنم به سويش. کف دستم گلوله نور قرار می گيرد. نورش چشمهايم را می زند. گوش می کنم. کسی دارد زمزمه می کند :"غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی.."


***


يکی از همين سالهای نزديک گذشته، يک ۱۴ آذرماهی در همين سالهای نزديک گذشته بود که "علی حاتمی" از ميان ما رفت. يکی از همين سالهای دورتر گذشته بود که هاج و واج در سينما نشسته بودم و دلشدگانی را می ديدم که بر تار زخمه می زدند و عاشق می شدند و آواز می خواندند و ... تنهادفعه ای که به تنهايی سينما رفتم برای دوباره ديدن دلشدگان بود. برای شنيدن "غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی..." يکی از همين سالهای نزديک گذشته بزرگ مردی از ميان ما رفت که به من ياد داد از سينما هم می شود عاشق بودن را ياد گرفت. چه شد که يادم رفت؟


***


او هم دلشده است. اين را همان روز ديدم. دلشده ای گمشده. من، آدم بزرگی به دنبال کودکی ام؛ او، کودکی گمشده در ميان دنيای آدم بزرگها. اوهم از "دلشدگان" عاشقی را آموخته است. او هم می خواند:



مرا چشميست خون افتان زدست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارين گلشنش رويست و مشکين سايبان ابرو
*


***


چيزی شکست. چيزی عوض شد. هيچوقت مثل قبل نخواهد بود. اما هنوز هستم. هنوز هستيم. هنوز هم چشمهايش برق می زنند، اگر نگاه کنند. هنوز دستهايش گرم هستند اگر دستهای مرا در بر بگيرند. دستهايم را که بگيرد، دستهايم را درباغچه می کارم. سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم**.




* حافظ
** فروغ


صنم دولتشاهي