همش تقصير اونا بود. اگه صداشون اينقده تو گوشم نمی پيچيد نميومدم اينجا. اگه صداشون انيقده بلند نبود نمی خواستم فرار کنم برم يه جايی که صداشون رو نشنوم، نمی رفتم يه جايی که گريه هاشو نبينم، نمی رفتم يه جايی که نبينم، هيچی رو نبينم.
***
همش تقصير تو بود. اگه اون روز آينه ماشينو زوم نمی کردی روی صورت من. اگه ادکلن نمی زدی تو ماشين. اگه يهويی اون وسط گير نمی دادی بهم، اگه اون موقع آهنگ تايتانيک جواد شده بود، اگه من اون حضور سنگين رو زود يادم ميرفت...
***
همش تقصير خودم بود. اگه اونقدر فکر نمی کردم، اگه اونقدر دنبالش نمی گشتم، اگه مسخرگی رو با معيارای اونا نمی سنجيدم، اگه مسخره می موندم و مسخرگی می کردم، اگه بچه می موندم و بچه گی می کردم.
***
زن 32 سالشه. حرف دلشو به يک نفرم نزده تا حالا. بر عکس من که هميشه دنبال يه گوش شنوام، بر عکس من که هميشه عالم و آدمو پر می کنم از اون همه و اين همه. هيچ چی نمی گه. روزا می گذره و اونم می گذره. حتی اگه مثل منم همه چی رو می گفت هيچچی نمی شد. سبکی تحمل ناپذير هستيه. چه بگی، چه نگی.
***
اون يکی زن 65 سالشه. موهاشو ديگه دير به دير رنگ می کنه. نمی فهمه دورو برش چی می گذره. مثل هميشه. خيلی وقته نديديش. چطوری می شه که يه زن از احساس خالی می شه، بوسيدن يادش ميره، دستاش يادش ميره، تمييز کردن نمک دونا يادش ميره، از اينکه گل مريم دستشويی رو خوشبو می کنه به شوق نمياد، لباسای گشاد می پوشه، حتی يه ماتيکم به لباش نمی زنه؟
***
همش تقصير اونا بود. يادشون می رفت يه نفر خيلی خيالبافه. نه شايدم اصلا نمی دونستن يه نفر اينقده خيالبافه. مرز بين واقعيت و خيال فرق می کرد، برای اونا، برای اون.
***
همش تقصير تو بود. اگه تو هم تايتانيک گوش ميدادی، اگه تو هم آينه رو زوم می کردی توی صورت من، اگه وقتی من مسخره شدم با من مسخره می موندی، اگه ديوونگی آزارت نمی داد، اگه اينقده غرق نبودی توی خودت، اگه چشات يه خورده باز تر بود، اگه ديدن اونقده زود يادت نمی رفت، اگه برقی که روی شونه چپ يه نفر ديده بودی چشاتو کور نمی کرد، اگه نمی زد به سرت که تنها بمونی، اگه خودخواه نبودی، اگه خل خل بودی.
***
همش تقصير خودم بود. اگه چشامو باز می کردم، اگه "هر چی که هست" رو با "کاشکی که باشه" اشتباهی نمی گرفتم، اگه به دنيای ايده آل شکلاتی فکر نمی کردم، اگه يادم ميفتاد که هانسل و گرتل هيچوقت با اون خونه شکلاتی حال نکردن، اگه دنبال اون مداد جادوی کارتونای بچگيم نمی گشتم که هر چی رو می کشيدی واقعی می شد، اگه هميشه يادم می موند واقعی، واقعی، واقعی يعنی همونی که هميشه هست و معجزه ای هم نيست، اگه با اون چيزی که تو اينه ها ميديدم کنار ميومدم و فکر نمی کردم که می شه يه آينه پيدا کرد که خراب نباشه و درست کار کنه، اگه خونمو شيشه ای نمی کردم، اگه يادم نمی رفت که آدمیکه به دنيا مياد تنهايی هميشه بايد غصه بخوره، اگه قبول می کردم ابر خوبه فقط برای آسمون.....
***
زن 32 سالشه، يه روزی اونم 65 ساله می شه، يه روزی منم 35 ساله می شم، بعدش يه روزی هم 65 ساله، يه روزی منم يادم ميره نمک دونامو تميز کنم، يه روزی منم يادم ميره که وقتی 30سالم شد بايد دنيا رو فتح کنم، يه روزی منم بوی گل مريم توی توالت برام بی تفاوت می شه، يه روزی تو هرچی آينه نگا کنم چيزی نمی بينم جز زمان از دست رفته. زمانی که حتی نمی شه جستجوش کرد. يه روزی...
***
همش تقصير خودم بود.