January 01, 2003
sanam - sanam

_ چشم به هم

_ چشم به هم بزنی تموم می شه. فقط يه دوره کوچولو اه. بايد تحمل کنی. يه چيزايی عوض می شه. رنگا همه عوض می شه. بعد يه دفعه احساس می کنی يه چيزی توی دلت داره وول می خوره. دست بکشی روی دلت حسش می کنی.

_ باورم نمی شد خود من باشه. اما انگاری بود. حتی پشت کلشم مثل من می خاروند. حرصم از دستش در اومده بود. اون احساس يگانه بودن رو از دست داده بودم. وقتی می خنديد انگاری خودم دارم می خندم و حرصم در ميومد که چرا داره بيخودی می خنده.

_ راستی، 8 تا دختر که باند فساد تشکيل بدن و خوشحالم باشن از اين مساله و بعد نيروی انتظامی بگيرتشون بعد از دستگيری کجا می رن؟ زندان اوين اگه برن خوب می شه؟ اگه يکی يه جايی ديگه ببرتشون خوب می شه؟ اگه هيچ جا نبرنشون خوب می شه؟ 8 تا دختر چی می خواستن از زندگی؟

_ منم پشت سرم می خاره! عين يه قاتل دنبالمه. هر جا می رم مياد. ياد 1984 افتادم. هر کلمه ای که روی کيبرد تايپ می کنم اين حس رو بهم ميده که دارم برای کامپيوتر اون تايپ می کنم. انگاری اسب تروا اومده تو خونه من. تو خيابونم سايه ها دنبالمم. تو حال هم گذشته ها دنبالمن. دست می کشم روی دلم. تکون می خوره.

_ ...

_ رفتم ازش خواستم اون موجود کوچولو رو شبيه سازی کنه و بذاره توی دلم. حالا داره تکون می خوره. من دوست دارم مادر باشم. بهش ياد ميدم چيکا رکنه نه گذشته دنبالش باشه، نه اسب تروا.

_ ...

_ داره به دنيا مياد. کمکم کنين. وقتشه ديگه. چيکار دارين باباش کجاست. کمک کنين بيارمش تو اين دنيا.

_ عين خودته. حتی شلختگيش، حتی خنده هاش.

_ حرصمو در مياره، بعضی اوقات منو می ترسونه. دلم نمی خواد مثل من يه وری بشينه پای کامپيوتر. دلم نمی خواد اينهمه جيغ جيغو باشه. دلم نمی خواست اينهمه تو هپروت باشه. اين چرا اينقده شبيه منه؟

_آينه ات رو بايد بشکونی، می دونستی؟



صنم دولتشاهي