سرگردونيهای اون شب که بارون اومد
شايد سرگردون ترين زن روی زمين، نه! سرگردون ترين زن دنيايی که می شناسم. تهران بارونی بارونيه. چشماتو ببندی می تونی بری بيرون و هرچقدر دلت می خواد خيس بشی و لورينا مک کنت گوش بدی و به اون دو تا بچه ای که تو روستای «بوربدر» مريوان رفتن روی مين و فقط ارزششون قد يه خبر کوچولو تو پايين ترين ستون يه روزنامه بود فکر نکنی. می تونی چشماتو که ببندی و صدای واکمنتو زياد کنی به فاطمه که عاشق مردی خارج از عشيره اش شد و مردای عشيره همين چند روز پيش کشتنش فکر نکنی. خيلی هم که بخوای فکر کنی ياد فيلم عروس آتش ميفتی مگه نه؟! اين قصه ها مال فيلماست. دختر عشيره جنوبی به تو چه ربطی داره؟ گلبهار که پارسال آتيشش زدن به تو چه ربطی داره؟ چشماتو که ببندی و به نم نم بارون گوش بدی يادت می ره که بعضی از مردای سرزمينت مدافعين ابدی ناموسشون هستن، ناموس، همون زنهای تابعشون. فکر کنم فرهنگ لغت يه همچين چيزی می گه.
***
خلوتت رو يکی بهم می زنه و می خواد باهات همراه باشه و زير اين بارون جادويی باهات حرف بزنه ودوستت داشته باشه. حس خوبی داره که بدونی با همه سرگردونيهات بازم خواستنی هستی مگه نه؟ حس بدی داره که تو اين سرگردونی يکی خلوت تو و بارون رو بهم بزنه مگه نه؟ صدای نوار رو بلند و بلندتر می کنی که نشنوی هنوز هم خواستنی هستی. صدای لورينا مک کنت رو تا آخرش بلند می کنی که خلوت سنگيت به هم نخوره. تحقيرش می کنی و حس بزرگ بودن همه وجودت رو می گيره و بهش می گی هنوزيه کودکه. چشماتو می بندی که چشمای تحقير شده اش رو نبينی. چشماتو می بندی که دور شدنش رو نبينی. چشم که برگردونی نگاهای زيادی رو می بينی، نگاهايی که دوست داری، نگاهايی که کثيف ترين نگاههای شهرتن، يا نگاههايی که انگاری اصلا تورو نمی بينن؛ بی تفاوت ترين نگاهای شهرت....
***
صدای نوار رو بلندتر که بکنی و چشماتو که ببندی قيافه اون کودک افغانی سه ساله رو که آوردن همبازی خواهرزاده دو ساله ات باشه و به خاطر شيطنت بچه گونه اش سرو صدا می کرد وخواهر زاده ات رو به گريه انداخت جلوی چشمات نمياد. قطره های بارون که بره لای موهات و پوست گردنت رو غلقلک بده يادت می ره اون کودک افغانی رو که از سياوش تو فقط يکسال بزگتره دعوا کردن و از اونجا روندنش وگريه اش رو درآوردن. صدای چه چهه های لورينا مک کنت رو که بلند کنی صدای گريه های اون بچه تو همه اعصابت نفوذ نمی کنه و خوابت آشفته نمی شه که نکنه ما نژاد پرست باشيم....
***
بارون که بياد و تو تنهای تنها همه بارای زمينيتو با خودت خرکش کنی و زير بارون آواز بخونی يادت می ره همين چند روز پيش سايه جنگ اومد و صدها نفر زمينی و آسمونی رو با خودش برد. با لورينا مک کنت وقتی بلند بلند بخونی يادت می ره تو بازی ديکتاتورها بالاخره هميشه يه ديکتاتوره که برنده می شه. چشماتو که ببندی و صدای نوارتو که بلند کنی و بلند بلند آواز بخونی يادت می ره که روی زمين زندگی می کنی. می تونی سرگردان بشی تو همه آسمونای بارونی، همه آسمونايی که دارن زار می زنن.
صنم دولتشاهی