May 01, 2003
sanam - sanam

ساعتها و روزها ميايند

ساعتها و روزها ميايند و می روند. می گفتم بگذار همين يک هفته بگذرد، همه چيز درست می شود مگر نه؟ گفتم بگذار همين يکهفته را گيج بخوريم و ندانيم به کجا می رويم و چه می کنيم. همه چيز درست می شود مگر نه؟ هفته گذشت، هفته ها نکند بگذرد؟

بايد نوشت، بايد قلم را به حرکت درآورد، دکمه های کی بورد را فشار داد، بايد نوشت، فکر کرد، بلند بلند فکر کرد و نوشت. اگر ننويسی همان جرقه های کوچک هم خاموش می شوند و به هيچ کجا و هيچ چيز می پيوندند، اگر ننويسی بلند بلند فکر کردن از يادت می رود.

ياد گرفتی هميشه پشت يک ماسک بنويسی، پشت يک نقاب. ياد گرفتی وقتی خودت را پشت آن هويت مجازی پنهان کردی انسان تر باشی، زمينی تر باشی، واقعی تر باشی. پرده ها که به کنار می رود و نامها که آشکار می شود می بينی باز هم بايد به قواعد بازی گردن بگذاری و همان جور که خوش تر می دانند بازی کنی. هويتت که واقعی شد ديگر نمی توانی از واقعيات بنويسی، بايد بشوی عين همانهايی که می خواهند. فکر هايت را بايد برای خلوت تنهايی خودت نگه داری.

می گويد تلخ شده ای، می گويم غريبه شده ای، غريبه شده ايم. همه در غريبگی عجيبی به سر می بريم، می گويد اميدوار باش. زندگی روزهای روشن هم دارد، می گويم اگر اميد به روزی که نور همه امان را مهمان خواهد کرد نبود مگر مانده بودم؟ می گويد شاد باش، تلخی، تلخی، تلخ. جوابی ندارم.

در ستايش زندگی برايت می توانم مرثيه ها بخوانم. نغمه ديگری می شناسی اين روزها؟

صنم دولتشاهي