نوشتن يادم رفته. نوشتن گزارش رو نمی گم. جدی نوشتن رو نمی گم. با ماسک نوشتن رو نمی گم. نوشته های واقعيمو میگم. بلند بلند فکر کردن رو می گم. از اين همه و اون همه نوشتن رو می گم. هنوزم درگير پس لرزه های اون شوک بزرگم. اين هم می گذره می دونم...
***
سفر هم تموم شد و دوباره قصه های شهر شولوغ هم شوروع شد. وقتی وارد فرودگاه تهران می شی و هواپيمايی آسمان تو رو 1 ساعت و نيم تو فرودگاه منتظر بارت ميذاره و دلت می خواد فرودگاه رو رو سرشون خراب کنی يادت ميفته که وارد همون شهر دوست داشتنی ديوونه ای شدی که توش وقت آدما اندازه هويج هم ارزش نداره. وقتی فرداش ميری سر کار و تو خيابون سعدی بساط متلکهای هميشگی و نگاههای ناپاک هميشگی رو به راه می بينی يادت ميفته که تهران شبيه هيچ شهر ديگه ای نيست. وقتی داغی هوا پشتت رو می سوزونه و بعد از يک ساعت نم نم بارون بهاری صورتت رو نوازش ميده يادت ميفته که هيچ جا چهار فصل تهرانو نداره، حتی شاهکار ويوالدی هم...
***
روزنامه های تلمبار شده اين روزا رو می خونی و می بينی نمايشگاه کتاب و مطبوعاتم تموم شده و همه چی آروم بوده و هيچ چی عوض نشده و آسمون هنوزم همون رنگيه و هيچ روزنامه ای باز نشده و هنوزم بايد برای ادامه اين جمله ات نقطه چين بذاری....
روزنامه های تلمبار شده رو می خونی و می بينی بازم چند نفر قاتل رو که يه خونواده رو قتل عام کرده بودن دار زدن و گيج می مونی که مخالف مجازات اعدام باشی يا خوشحال باشی اون قاتلای وحشی از زمين بر داشته شدن. وقتی به مجموعه قتل عامهای ايننجوری توسالهای اخير فکر می کنی و به اعدامهای اين سالها با چشمای باز نگاه می کنی نمی دونی هيچ تصميم گيری بکنی. نمی دونی تقصير کی بندازی، تقصير خودت و افرادی مثل خودت که هميشه معمولی بودين و نخواستين چيزی رو تغيير بدين، تقصير روانپزشکايی که وقت ندارن 60 ميليون آدم رو مداوا کنن، تقصير حکومت که خوب جلوی اين قاتلا رو نمی گيره، تقصير مادرپدرای قاتلا، تقصير مقتولا که جلوی پای قاتلا سبز شده بودن، تقصير قاتلا که منگول بودن و نخواستن جوری زندگی کنن که به جای برسن، تقصير...
ادامه دارد...
صنم دولتشاهي