October 18, 2003
sanam - sanam

غروبی و طلوعی ديگر

می گفتند غروبش دل انگيز است ساحل وحشی و نا آرامی که ميهمان ابدی کشتی به گل نشسته يونانيست. می گفتند نيمه شبش آرامت می کند ساحل نقره فامی که موجها را آرام آرام می پذيرد و با لالاييشان به خواب می رود. می گفتند طلوعش رقص نور و رنگ به ارمغان می آورد در دوردستهايی که افق می خوانيمشان. اما نگفته بودند که غروبش دل آدم می گيرد و مرواريدها بر گونه های آدم غلتان می کند. نگفته بودند که ابهت سياه کشتی به گل نشسته ترس آدمی از هرچه ابهت است را به گل می نشاند و حرکت موجهای طلايی انسان را رها می کند به سوی افقهايی که از هرچه ابهت است بی نياز است و برتر. نگفته بودند سحر که جوانه می زند ته رنگ سفيد دوردستها خط افقی نو می سازد و آن خط سفيد از خواب قايقها عبور می کند و به تو نويد می دهد که بازی ديگری در راه است.

بازی که آغاز می شود حس می کنی دانه ای ازآنهمه شنهای روان هستی و می خواهی روانه شوی به سوی آبهای لاجوردی که تو را به خود می خوانند. بازی رنگ و نور که آغاز می شود بی صبرانه به آن دوردستهای افق می نگری تا لحظه آمدنش را از دست ندهی. چشمها خيره می شود و او آرام آرام بيدار می شود وبالا ميايد و دريا نارنجی می شود، آسمان نارنجی می شود، زمين نارنجی می شود و خدا هم نارنجی می شود.

وقتی همه جا غرق نارنجی شد تازه به خود ميايی و می بينی باز هم به آفتاب سلام داده ای. همان آفتابی که تو را به سجده و اشک رسانده است. همان آفتابی که يادت آورده ذره ای بيش نيستی. همان آفتابی که به تو جلوه ای از "او" را نشان می دهد.