November 18, 2003
sanam - sanam

اهرام ثلاثه، تخت جمشيدم آرزوست!

شب بود. از يه اتوبان گنده رد شديم و وارد يه خيابون عريض شديم. دست راستمون يه هتل مجللی بود که طبق معمول بيشتر هتلهای مجلل مصر قبلا يه قصر بوده. نوار رفته بود سر رکوئيم موتزارت. چشمم افتاد به سمت چپم. يهويی جا خوردم. يه هرم گنده اون پشت بود، توی دل شب. اصلا انتظار نداشتم اينجوری و اونجا ببينمش و همراهيش با رکوئيم يه جوری ترسناک بود!


روز ديگه ای بايد می رفتيم که بتونيم تو نور روز اهرام رو ببينيم و بتونيم توشون هم بريم. وقتی که فرداش صبح زود رسيديم اونجا، اهرام توی غبارمحلی شهر خيلی با ابهت به نظر ميومدن. خيلی بزرگ بودن. آدم اولش کف می کنه، که چه جوری اينا ساخته شدن. پنج هزار سال پيش چه جوری انسان قادر به همچين محاسبه های دقيق رياضی بوده، چطوری بنا رو طرح کردن که اونقدر دقيق يه جايی وسطهای اهرام به اين گندگی يه اتاق باشه که فرعونها رو توش بذارن...

روزی 300 نفر رو اجازه ميدن داخل اهرام برن. بيشتر از اين اجازه نميدن که اهرام دچار فرسودگی نشن. اون تو عکس گرفتن هم ممنوعه، احتمالا به خاطر اينکه فلش دوربين به بخشهای داخلی آسيب می رسونه. با هزار زور و زحمت آدم ميره تو و به صورت نيم خيز بايد يه راه کج سربالايی رو بره بالا تا به اون اتاق وسطی برسه. اکسيژن هم کمه اونجا. به سختی خودت رو می رسونی بالا در حالی که تو کف اين راه کج هستی که تو دل اهرام ساخته شده. و بعد می رسی به اون اتاق. يه اتاق کوچيک تاريک وحشتناک. با يه مستطيل توخالی که قبلا جسد موميايی فرعون توش بوده. چندشت می شه. اين همه راه اومدی تا يه همچين چيزی رو ببينی. سياه و کريهه. زود برمی گردی و به سختی ميری پايين و هوای بيرون رو با ولع ميدی توی ريه هات. بغل يکی از سنگهای هرم وای ميستی. خيلی از تو بزرگتره. چند صد نفر لازم بوده تا بتونه هر قطعه سنگ رو جابجا کنن؟چند صد تا برده؟ چند هزار تا برده؟


انگاری بوی خون به مشام آدم می رسه! ماليخوليايی شده بودم. راه ميفتيم ميريم بقيه شو ببينيم. ابولهول بد ترکيب گنده اون پشته. توريستها تند تند عکس می گيرن و غش غش با هم می خندند. ما هم تند تند عکس می گيريم، ولی نمی شه خنديد....

اونجا يه سری دستفروش صنايع دستی مختلف ميفروشن که بيشترشون يه ربطی به اهرام داره. قيمتها نجوميه. ميدونی تو بازار خان خليلی مصر همون جنس ها با قيمتهای خيلی ارزونتر پيدا می شه. توريستها مشغول خريدن.
باهاشون حرف ميزنی، هيچکدوم ايران نرفتن، خيلياشون اسم پرسپوليس رو نشنيدن. آدرس بهشون ميدی، دلت باز می گيره.

يه شب ديگه بايد رفت اونجا. برنامه صوت النور يا Sound and Light. به شيش هفت زبون زنده دنيا برگزار می شه تو شبها و ساعتهای مختلف. پر از توريسته. يه محوطه شنزار بزرگه پشت اهرام و جلوی ابولهول. موزيک شروع می شه. رقص نور شروع می شه. يه برنامه 50 دقيقه ايه، هر دفعه نور روی يکی از هرم ها يا روی ابولهول ميره. روی يه ديوار هم ويديو پروجکشن ميفته، فرعونها قصه های خودشون رو برات می گن. پرت می شی يهويی تو 5000 هزار سال پيش. کف کردی، سردت شده، قشنگه، ولی باز دلت می گيره...

دو سال پيش استاد ادبياتمون که يکی از کارهاش ترجمه کتيبه های باستانی بود تعريف می کرد که تو کتيبه هايی که بدست اومده معلوم شده که کارگرهايی که تخت جمشيد رو می ساختن حقوق می گرفتن و تخت جمشيد رو برده ها نساختن. به تصويرهای مختلف تخت جمشيد فکر می کنی، به کنده کاريهای زيبا. به ستونهايی که اگه تو شب روشون نور می افتاد و برنامه صوت النور براشون اجرا می شد مو به تنه همه سيخ می شد. به هزاران جای ديدنی ايران فکر می کنی که صد برابر از اين اهرام بزرگ و زشت زيبا ترن. به شگفتيهای معماری اسلامی فکر می کنی. به خارجيهايی که اينطوری هر روز هجوم ميارن به اهرام فکر می کنی و به تخت جمشيد. تخت جمشيدی که بايد صد برابر اهرام بازديد کننده داشته باشه اما...

وقتی از بازديد اهرام بر می گردی تو کف ابهتشون و معماريشون می مونی، دلت از خيلی چيزا می گيره، مخصوصا از ضعف صنعت توريسم تو ايران و فرصتهای از دست رفته، اما با يه چيزی می تونی خودتو دلداری بدی: از "تخت جمشيد" تو يا همون"پرسپوليس" دنيا بوی خون به مشام آدم نمی رسه...

عکسهای تخت جمشيد از آرشيو کاپوچينو/ ستون پانوراما