June 03, 2004
sanam - sanam

يه خونه دور ديگه


پرستو يه بار اسمشو گذاشته بود خواب عاشقانه. از همون موقع هر وقت که بهش فکر می کنم جمله های پرستو تو ذهنم می چرخه. "به يک خواب عاشقانه می ماند...."

اينجايی که من هستم خيلی دور و غريبه است. از خونمون و همه خوبی ها و بدی هاش دور افتادم. بعضی وقتا چشمامو می بندم و آرزو می کنم ای کاش فقط يک دقيقه برگردم اونجا و همه چيزای دوست داشتنی رو که ازشون دورافتادم لمس کنم. اما نمی شه. خدا می دونه تا چند سال ديگه اولين خونمو می بينم و...

ولی من يه خونه ديگه هم دارم. يه خونه ديگه ای که اونم دوره، خيلی دور. خونه ای که همه عصرای جمعه به يادش دلم می گيره ناخودآگاه. خونه ای که حالا دو ساله توش هستم و فرقش با خونه اولم اينه که هر وقت دلتنگش شم می تونم برم سراغش و يه فنجون قهوه توش بخورم و با يک عالمه فکر و عقيده و نگاه مختلف روبرو بشم و حس بکنم که ريشه هام بريده نشده و اونقدرها هم از همه خونه های دورم دور نيستم. خونه دو ساله من روز به روز داره بزرگ تر می شه، اما هنوز هم دنجه، هنوز هم يه جاييه برای اينکه آدما توش جمع بشن و دوستانه با هم گپ بزنن.

سال سوم کاپوچينو نوش جان!