باور كنيد دوست ندارم
باور كنيد دوست ندارم اين را اعتراف كنم اما كاپوچينو براي بعضي از بچه ها به پايان رسيده است.
البته نمي خواهم از كسي گله كنم... بالاخره اين روز مي رسيد پس چه بهتر كه حالا رسيده است. شايد اگر اين حرفها ادامه هم پيدا مي كرد، كاپوچينو در بين دو دستگي و بايد ها و نبايدها از بين مي رفت.
اين هفته براي گروه، هفته سرنوشت است.
از بين رفتن جمع يا ادامه كار... جدا شدن كسي يا همراهي جمعي، كه آرزوي همه مان است... و دهها اما و اگر ديگر اين هفته آينده كاپوچينو را تعيين مي كند. آينده اي كه مطمئنا بودنش بهتر از نبودنش است.
شايد هفته ديگر روي در تابلويي زديم كه اين كافه موقتا تعطيل است...
شايد نوشتيم كه كافه مان را خودمان به دست خودمان قفلي ناگشودني زده ايم و پايان...
شايد هم آمديم و متفاوت آمديم و مانديم كنارتان با هزاران آرزوي تازه و حرف تازه...
فقط اين را مطمئن باشيد كه هفته آينده كاپوچينو را، با اين شكل و شمايل نمي بينيد.
* * *
در ميان همه اين حرف و حديث ها، امروز يك خبر متاثرمان كرد. پدر آرش خوشخو از دوستان عزيز چلچراغ درگذشته است. آرش جان همدردي بچه هاي كاپوچينو را بپذير.









