با هر چه عشق، نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود، نام تو را می توان سرود


بوی باران می داد جمعمان ... برای همين بود که به هر قيمتی که شده, نمی خواستيم از هم بپاشد ... کاپوچينو برايشان کوچک شده بود ... ما گفتيم اشتباه می کنند, گوش نکردند, گفتيم از شما بپرسيم, پرسيديم, اما جواب که داديد باز گوش نکردند ... و رفتند ... و حالا ماييم و عهدی که با شما بسته بوديم ... می نويسيم, برای شما که می فهميد و همزبان ماييد و هم درد ما ... می نويسيم تا يادمان باشد جنس دلمشغوليهايمان شايد بوی تفنن و بازی و بی دردی بدهد اما هر چه هست سهم ماست از بازی زندگی, سهم ماست از نداشته ها, سهم ماست و سهم شما ... می نويسيم, اما يادمان می ماند, خسرو نقيبی ,صبا شادور و گيتا جاودانی دوستان فراموش نشدنی بودند و هستند برايمان ... و برايشان از صميم قلب آرزوی موفقيت می کنيم ....


***


فرهاد هم پريد ... حرفی ندارم جز واگويه کردن احساسی که بر ديوار دل می کوبد ... احساس از دست دادن آرزويی که هيچگاه برآورده نمی شود, مثل آرزوی سوار شدن بر بالهای سفيد زمين, ابر ها, در بچگی, آرزوی گپی دوستانه با فرهاد, شنيدن صدايش از نزديک يا شرکت در کنسرت او و نشستن بر صندلی هيجان زده ای که از بی تابی شنيدن صدايش غژغژ می کند ... شنيدم که حتی خاکش را نيز به آغوش خاکش نمی سپارند ...ديگر حتی نمی شود در بعداز ظهر دلگير يک جمعه باشاخه گلی زرد به سراغ او رفت و زير لب مرثيه اش را بر جمعهء سياه زمزمه کرد ... گورستان پرلاشز؟ مهربان تر باشيد با او که قلبش برای وطنش می تپيد ... ايران تا عيد هست و بوی عيد به ياد او می ماند ... يادش گرامی ....


***


فقط رفتن نيست, ما مانده ايم ... ما مانده ايم برای ابراز تمام عشقی که به شما, به قلممان و به خانه مان, کاپوچينو, داريم ... هر جا که لغزيديم منتظر دست مهربان شماييم ... تنهايمان نگذاريد که ديگر به مهمانی چشمها و قلب شما آمدن, عادتی دوست داشتنی شده برايمان ...

سخت است مطلبی را تمام کنی که موقع خواندش به اينجا که می رسيدی امضای خسرو را می خواندی بدون اينکه نوشته شده باشد و حالا ... خسرو جان! اميدوارم ادامه دهندگان خوبی برای کاری که شروع کردی باشيم.


***


گيتا جان! تسليت تمام بچه های کاپوچينو را بپذير ...