نه ماه گذشت. نه ماه از روزی که خسرو و بابک رويای داشتن مجله ای با يک ويژه نامه مخصوص جشنواره را در سرپروراندند می گذرد و ما هنوز هستيم. بدون بابک، با خسرو.

نه ماه گذشت از روزی که بدون هيچ چشم اندازی از آينده، کاپوچينو را راه انداختيم و حالا در آستانه سی و پنجمين شماره امان زمزمه های نقدی به گوشمان می رسد که ما را به پاسخ دادن وسوسه می کند.

"کاپوچينوی ما" روزی شکل گرفت که ما در کافه ای نشسته بوديم و عطر کاپوچينو مشاممان را نوازش می داد. جلسات اوليه کاپوچينو- آن روزهای خوش آماتور بودن همه بچه ها- ‌در کافی شاپها برگزار می شد و هميشه عطر کاپوچينوی پر از کف روحمان را نوازش ميداد. اسم "کاپوچينو" ما را ياد کافی شاپ فانوس، برگ، پاپا، و خانه هنرمندان ميندازد.

"کاپوچينوی" ما تشکيل شده از فرديت همه بچه ها. بگذار بگويند وبلاگی. مگر نه اينکه همه ما از دل وبلاگها سر و کله امان پيدا شد و همديگر را شناختيم؟ مگر نه اينکه همه از ظهور وبلاگها شگفت زده شدند و پديده وبلاگ نويسی را به خاطر وجه فردی قوی آن مثبت شمردند؟‌ مگر نه اينکه جامعه ما خسته شده بود از صداهای مشابه،‌صداهای تکراری؟

"کاپوچينوی ما" هست. خوب يا بد، ‌مال تک تک بچه هايی است که بدون هيچ چشم داشتی دور هم جمع می شوند، توليد می کنند، ديد فردی خود را عرضه می کنند و در عين فرديت قوی کار گروهی می کنند، به اراده گروه احترام می گذارند،‌و اگر لازم باشد از مواضع خود به نفع اراده جمعی گروه عقب می نشيند. شايد اين همان راز موفقيت کار جمعی بچه ها باشد: سردبير خود هستی در عين اينکه به نظر جمع هم احترام می گذاری.

کاپوچينوی ما فراز و نشيب زيادی داشته، رودخانه به سنگ هم خورده، اما يادتان که هست؟ گفتيم رودخانه خشک نمی شود اگر بخواهد به دريا بريزد.

دست همه دوستانی را که بخواهند ما را نقد کنند به گرمی می فشاريم، چرا که اين همان چيزی است که نياز داريم.

سی و پنجمين شماره "کاپوچينوی همه ما" پرونده ای گروهيست در باره جشنواره فيلم فجر. دومين پرونده از اين دست که تقريبا تمام بخشهای مجله را به خودش اختصاص داده است. اولين پرونده مربوط به جام جهانی بود در شماره صفر اگر يادتان باشد و هر دو پرونده حاصل کار خسرو که ماندن را به نبودن ترجيح داد.

کاپوچينوی سی و پنجم نوش جان.