بهار هم آمد. باد خزان رفت و سياهی به ذغال ماند. گفته بوديم جايی بوی باران ميايد، يادتان ميايد؟ بوی باران بهاری بود، جايی همين جاها، همين نزديکيها. جايی در کافه کوچک ما که تنها با عشق ساختيمش و به بهار رسانديمش.

بهار آمد و ديگر از هيچ چيز نمی ترسيم. رودخانه هم خشک نشد. پر آب پر آب، خروشان به سوی دريا می رود وانگاری هيچوقت هم خشک نخواهد شد.

در آستانه سالی نو، در آستانه تولدی ديگر برای طبيعت، دستها را به سوی آسمان به نيايش بلند می کنيم و از او می خواهيم که باران بهاری را هيچگاه از ما نگيرد، سايه عشق را از سرمان کم نکند، و سايه شوم جنگ را که اين روزها نزديک شده است برای هميشه از سر ما و از سر تمام آدمهای روی زمين دور کند. دعا می کنيم که ديگر هيچ رودخانه ای خشک نشود، هيچ باد خزانی نتواند جوانه ها را بخشکاند و خورشيد همچنان بدرخشد.

بر و بچه های "کاپوچينوی ما" سال نو و آمدن بهاری ديگر را به تمامی شما خوانندگان عزيز و همراه تبريک می گويند و آرزو می کنند در آستانه تولد ديگر طبيعت، شما هم تولد سبز ديگری داشته باشيد.

کاپوچينوی بهاری نوش جان!