يه دامن کوتاه
يه دامن کوتاه دارم که بالاش کشه، وقتي حسابي داغ مي کنم و مي خوام خودمو
بکشم اما به خاطر معذورات اخلاقي نمي تونم، بلوزش رو نمي پوشم و در عوض اين دامن رو
مي کشم بالا و مثل يه پيرهن کوچولو مي کنمش تنم تا بلکه بتونم وجودم رو تحمل کنم!
الآن با اون دامنه نشستم اينجا که يه دري وري بنويسم (راستي دري وري رو ميشه
شمرد؟) اينا رو همه گفتم که بدونين که الآن وضعيت شديدا خطريه و هر لحظه ممکنه پاچه
يه بنده خدايي، حالا هر کسي مي تونه باشه هر کي نزديکتر مستعدتر، رو به نيش بکشم!
حواستون به خودتون باشه!
حالا نمي دونم از چي بنويسم. يعني نمي دونم از کدومش بنويسم.
از اين بنويسم که امروز چيا ديدم؟
فکر کنم يکي از چيزايي که ديدم رو بنويسم براي يه هفتتون کافي باشه!!
محل: خيابان ولي عصر تقاطع ميرداماد
زمان: ۳ بعد از ظهر
من و صنم بعد از گشتن دور تا دور تهران از ساعت ۱ براي انجام دادن فقط دوتا
کار، ايستاديم کنار خيابون که دربست بگيريم. اولا که انواع اقسام ماشينهاي خوشگل
نگه ميدارن ولي ما دختران مريم مقدس هستيم خير سرمون(بخونيد خاک بر سرمون!) پس
کماکان شاهد دختران در آفتابيم! از همه جالبتر يه النترا اشباع شده از دختر و پسره
که جلومون نگه ميداره! ۴ نفر(۲ دختر و ۲ پسر) عقب نشستن و ۳ نفر(يه دختر و ۲ پسر)
جلو!! دختره که عقب نشسته يه چيزي مثل سيگار دستشه! حالا من نميگم چي که همتون نگين
بابا اين دختره اين کاره است!!!! با يه نگاه عجيب تو چشماش نگامون مي کنه و ميگه
شمام بفرماييد!!! اون دختره هم که جلو نشسته همينو ميگه!! من و صنم يه نگاه بهم مي
کنيم. من در اين فکرم که با اين مقنعه و بند و بساط و بدون حتي ذره اي آرايش واقعا
Do we look like whores??? اگه نه که اين يعني چي؟؟
در حالي که داريم به رفتاره جالب اين گروه جوانان مملکت اسلامي مي خنديم
متوجه يه مرده ميشيم با کتوني و شلوار ورزشي مشکي وسط خيابون که ميآد از جلومون رد
ميشه. يهو مي بينم صنم رنگش پريد (البته با اين وضع سياه سوخته کردن خودمون تو
استخر همچين يه جورايي تازه رنگش نرمال ميشه وقتي مي پره!)
- چي گفت؟
- هيچي ديدي دستشو چکار کرد؟
- نه!
- همون بهتر که نديدي!! اينطوري (متاسفانه نمي تونم اينجا براتون نقاشيشو بکشم و
ترجيح ميدم توضيح هم ندم!)
ميره پشتمون وايميسته. من همش نگرانم که از پشت بيآد سراغه صنم و همش ميگم
واي مواظب باش. اون يارو هم هي داد ميزنه ميدون ولي عصر! دوباره ميآد از جلومون رد
ميشه اين دفعه فکر مي کنين چکار ميکنه؟؟؟
لطفا حدس بزنين چون مجله شديدا فرهنگي هنري ادبي اجتماعي جينگول و مستونه من
نميتونم بگم چکار کرد!! ولي قيافه هاي ما دوتا رو فکر کنم مي تونين تصور کنين.
مي دونين نهايته جالبيه ماجرا کجاست؟؟ حداقل ۵ نفر ديگه هم اونجا وايساده
بودن و حرکات زيباي ايشون رو درون تنبانه مبارک مي ديدن!! There, I said it!
خلاصه سرتون رو درد نيآرم فقط منتظر بوديم يه ماشينه خالي بيآد که بپريم توش
و در بريم! اونم براي خودش مشغول بود. من موندم توي خريت خودم که تو اين مملکت اصلا
چرا از خونه ميرم بيرون! اونوقت هي دوستان بهم گير ميدن چرا انقدر آژانس سوار ميشي؟
متلک ميگن که آره ديگه بچه مايه داري و از اين حرفا. نمي دونم اگه اين يارو مي
خواست کاره ديگه اي هم علاوه بر نوازشه خودش بکنه تکليفه ما دوتا اون وسط که يه مشت
آدم بي تفاوت مثل برج وايساده بودن چي بود!!
شما بگين تکليف من اينجا چيه؟؟









