خانمها، آقايون محترم، من
خانمها، آقايون محترم، من پنجشنبه با دوستان رفتم يه مهموني که بايد حتما ماجراهاشو
براتون تعريف کنم وگرنه شبها خوابم نمي بره! لطفا صاحب مهموني هم سخت نگيره و اجازه
بده من هر چي ديدم رو واقعا بنويسم. باشه؟ مرسي!
اولا که از سه شنبه دچار سرگيجه و عدم تعادل و حالات عجيب غريب بودم که بايد قاعدتا
پامو از خونه بيرون نمي ذاشتم اما تا دلتون بخواد مجبور شدم برم اينور اونور و به
علت استفاده از مسکن به مقادير فراوان همينطور براي خودم مست و ملنگ بودم و دقيقا
يادم نميآد چکارا کردم! انشاالله که کار بدي نکردم!!! چند گند عظما هم زدم که واقعا
در نوع خودشون تک بودن.
مثلا توي يه جلسه جدي وقتي يه آدم فوق العاده متشخص و جدي داشت حرف ميزد، اول شروع
کردم از خنده لرزيدن و بعدشم با بي آبرويي تمام پقي زدم زير خنده!! بقيه حاضرين
بيچاره ها نمي دونستن چکار کنن! يکي از بچه ها که با ديوونه بازيهاي من کمي تا
قسمتي آشناست، برگشت به عنوان توضيح به آقاي متشخص گفت که آره اين خانوم گرمشه و
باد کولر بهش نمي خوره ولي به دوستش که سرما خورده باد مي خوره!!! حالا اين چه ربطي
مي تونه به قهقهه هاي من داشته باشه، بماند!! آقاهه هم يه کم نگام کرد و رفت چايي
بريزه!
به احتمال زياد داشته تو دلش مي گفته عجب ديوونه زنجيرييه اين دختر!! اومد با سيني
چاي و اولي رو هم جلوي من گذاشت و بعد هم که شروع کرد به حرف زدن تمام مدت من بدبخت
نگاه مي کرد ببينه دوباره کي گند مي زنم! دو سه بار ديگه هم اين صنم خر منو نگاه
کرد يا از زير ميز زد به پام و نزديک بود دوباره ريسه برم که خيلي خودمو کنترل کردم
و يه جاهايي که اصلا مناسبت لبخند زدن نداشت توي چشم آقاهه نگاه مي کردم و لبخند
ابلهانه مي زدم!! خوشروام ديگه چه ميشه کرد!
خلاصه از اونجا که رها شديم رفتيم فرحزاد و ساعت حدودا ۱۱:۳۰ بود که رسيديم خونه!
چقدر من واقعا رعايت حالم رو مي کنم! بعد هم که پنجشنبه شد و تولد يکي از بچه ها.
ديدم که صنم نميآد و حال منم که خوب نبود، يهو همه گفتن خب پس ما هم نمي ريم!کماکان
من در نقش ژاندارک ظاهر شدم و شروع کردم به جمع کردن بچه ها و پا شديم رفتيم. گرچه
از مهموني متنفرم اما تولد يه دوست لازم و واجب شرعيه که آدم بره، مخصوصا که اگه تو
نري ۴ نفر ديگه هم نرن! خب بالاخره رسيديم به مهموني.
اولا که از همون اول که هنوز رو صندلي نشسته بودم يکي پريد بغل دستم!
-سلام خانوم!
-سلام!
-شما تو ... کار نمي کنين؟
-(وااااااااااي نه! دوباره؟) چرا عزيزم، چطور مگه؟
-(با هيجان زايد الوصف!) آخه يه بار استاد ما نمي تونست بيآد شما اومدين سر کلاسمون
و به ما خيــــــلي خوش گذشت!
-جدا؟
-بله خيلي باهاتون حال کرديم!!
-شما لطف دارين!
-نه واقعا خيلي باحالي! کلي انرژي ميدي سر کلاس!
-(ديگه چي بايد بگم؟ ام......) قربان شما!
خب طبق معمول يکي از محل کار ميشناستم! اصلا فکر کنم هر جاي تهران برم يهو يکي مي
پره جلو که آره من فلانيم ۳ قرن و نيم پيش کلاس فلان، فلان واحد، شما اومدين سر
کلاسمون گفتين سلام!!! حالا موقعيت هاي دراماتيک و تراژيکي که چنين اتفاقاتي افتاده
رو اگر عمري باقي بود يه دفعه براتون تعريف مي کنم.
برگرديم به مهموني. مي خواستم زود پاشم برم خونه چون واقعا چشمام دودو ميزدن اما
اصلا نفهميدم چطوري ساعت شد ۱۲! و اينجاست که اصل ماجرا شروع مي شود! ناگهان در باز
شد و سه خانوم اومدن مهموني!!!!! بذارين يادآوري کنم که ساعت ۱۲ نصف شبه! و حالا
توصيف بانوان محترمه:
۱- از اون شلوارهاي تنگ پوشيده بود که به قول يکي از دوستان تمام محتويات آدم به
وضوح ميوفته توش!!! با يه بلوز کوتاه و بالا باز! تکرار مي کنم بــــاز!
۲- سر تا پا استرچ پلنگي! سن حداقل ۳۵! حتي کش سرش هم پلنگي بود!! اوووووووووووووف!
به قول يکي از بچه ها تازه الآن مي فهميم چرا آقاي سردوزامي انقدر پلنگ خانومش رو
دوست داره!!!
۳- شلوار کوتاه پاچه گشاد با بلوز صورتي يقه باز که جلوي شکم گره مي خوره، با موهاي
... حدس مي زنين چه رنگي؟ خب معلومه ديگه! زرد! خوشبختانه صاحب مهمونمي هرگونه
ارتباط رو با اينا تکذيب کرده پس خيالم راحته که دارم اينارو مي نويسم! ولي
خودمونيم يا من زيادي نديد بديد و لوسم يا .... استغفرالله!
حالا نکته اصلي و پاياني ماجرا!
قبل از ورود مجلل اين عزيزان ما زنگ زده بوديم آژانس بيآد و منتظر بوديم که بريم (حالا
بماند که دوستان عزيز بنده بعد از اومدن اين بانوان محترمه ديگه نمي خواستن به هيچ
وجه مهموني رو ترک کنن!) خلاصه ساعت حدودا ۱۲:۱۵ بود که زنگ در رو زدن و کاشف به
عمل اومد که پليس ۱۱۰ تشريف فرما شدن! خوشبختانه همون موقع آژانس ما هم اومد! ولي
قيافه هاي اين بانوان شديدا جالب توجه بود، جاي همگي خالي! پريدن تو اتاق و
مانتواشونو پوشيدن و د برو که رفتي!!
ما اومديم پايين با دو تا از بچه ها و منتظر دو تاي ديگه بوديم که اينا دويدن و
پرسيدن شماها چند نفرين؟ منم زودي گفتم ۵ تا! (که البته دروغ هم نگفتم، ولي فکر
کنم دوستان عزيزم حاضر بودن منو بندازن وسط خيابون و اونا سوار کنن!!! رفاقته ديگه
چي بگم!) گفتن ولش کن مي ريم سر خيابون دربست مي گيريم.
و من در اين فکر بودم که به احتمال قريب به يقين سريع و بدون معطلي ماشين گيرشون
ميآد! و بعد دوباره به اين موضوع فکر کردم که يا من خيلي امل و منگلم يا اينا ....









