قول دادم ديگه اولش
قول دادم ديگه اولش عين اين پيرزنا غر غر نکنم، حرفهاي تکراري نزنم و هي منت سرتون نذارم که اينجا براتون چقدر از خودم مايه ميذارم و انقدر دري وريهاي دست اولم رو بذل و بخشش مي کنم! نگم که ... اي بابا باز دارم مي کنم که! (مي دونم که مي دونين منظورم غرغره) خب، خب! حالا چرا مي زني؟!
اين دفعه مي خوام براتون از يک انسان شريف و باخدا بگم که در راه توجيه فرهنگي جوانان اين مرز و بوم مي کوشد. آخه شما که حواستون نيست عزيزان که اگه امثال ايشون نباشن من و شما به ابتذال و فساد کشيده مي شيم و خداي نکرده گول شيطون رو مي خوريم و کاراي بدبد مي کنيم! پس اين چنين بود که خداوندگار فهميد که بايد حاج آقاها را بيآفريند.
حاج آقا، مسئول امور فرهنگي جايي که کار مي کردم، آدم بسيار جالب توجهيه. خب چطوري بگم که فردا شب تو اوين نخوابم؟! يه جمله ميگم فهميدين فهميدين، نفهميدين هم مشکل خودتونه. ايشون لباسشون يه کم با لباساي من و شما فرق داره. فهميدين؟ بگذريم... حاج آقا رو اول توصيف مي کنم که يه تصوير ذهني بر حرفاش حرکاتش منطبق کنين. ايشون کوسه تشريف دارن با چند شويدي که بر گونه ها و چونه مبارک روييده. هنگام هيجان زدگي در بحث هاي فرهنگي گوشه لبشون به طور اريب به طرف پايين متمايل ميشه و دندونهاي سياه و زردشون نمايان ميشن.
هر وقت جلسه مديرانه ايشون هم تشريف ميآرن،با قرآن تفالي مي نمايند و سوره اي که باز ميشه رو با صداي رساشون قرائت مي فرمايند. از اينجاست که ماجراها شروع ميشن. اول جلسه که هنوز با خانومها نامحرمه و فقط آقايون رو نگاه مي کنه و اونا رو مورد خطاب قرار ميده، بعد کم کم انگار تو دلش محرميت رو مي خونه و يهو با هم خودموني مي شيم! نگاه که چه عرض کنم، ماشالله خوش اشتها ميخواد در آن واحد همه رو در دايره ديد داشته باشه. توجه داشته باشين اين کار از پس هر کسي برنميآد و نتيجه اش هم البته اينه که چشمهاي يارو چپ ميشه بسکه مي چرخه و بالا پايين ميره!! البته بماند که گاهي نگاهش روي يه نقطه هاي (يا بهتره بگم مناطق!) خاصي گير مي کنه و هر کاري مي کنه نمي تونه رد کنه!
خلاصه شروع مي کنه که:
- شماها که انگليسي بلدين خيال نکنين خيلي خارجي هستين و تو ناف لوس آنجليس زندگي مي کنين!
بعد تو چشماي من که هميشه يا کفشام قرمزن يا سرتاپا آبي پوشيدم يا کرم يا يه رنگه ديگه يا کفش جلو باز پوشيدم با ناخنهاي لاک زده ميگه:
- اينجا خارج که نيست، هست؟ سالن مد هم که نيست هست؟ نـــــــــــــــــــــــه جدا! خانوم بهمن يار شما بگو هست يا نيست؟؟؟
منم فقط تو چشماش نگاه مي کنم يه جوري که خودش مي فهمه بايد بحث رو عوض کنه! اين دفعه گير ميده به سبيل يه نفر از آقايون و با فرياد ميگه:
- به اين سبيل از بنا گوش در رفته ات غره نشو آقاي فلاني!! با يه فوت من همش ميره هوا!!!! معنويات رو در نظر داشته باش!
در همون حال که هنوز اين فريادش تو اتاق طنين اندازه بر ميگرده با عربده به يکي از همکاران که موهاي جلوي سرش ريخته ميگه:
- آقاي فلاني انقدر به اين زلفات نناز!!!!! خدا رو به ياد داشته باش!
با شناختي که تا الآن از من پيدا کردين مطمئنن مي دونين ديگه تا الآن من زير ميزم و دارم خودمو گاز مي گيرم و ويشگون مي گيرم که قهقهه نزنم و دوستام که دور و برم نشستن همش زير لبي التماس مي کنن که:
- شيده تو رو خدا بيا بالا، ديوونه الآن يه چيزي بهت مي گه!!
خلاصه اين از جلسه مديران! مي رسيم به جلسه هاي شخصي که گاهي با افراد به مناسبتهاي مختلف داره. مثلا همکارم داشت مي رفت کانادا و استعفا داد، کشيدش تو دفترش و شروع کرد:
- مي خواي بري اونجا چکار کني دختر تو اين سن بالا؟ (۲۷ سالشه!) مي خواي دوست پسر بازي کني؟؟؟؟؟ آهـــــان! (با عربده) فکر نکن من از اين چيزا بلد نيستم، همش و بلدم اما خودم نمي کنم (حتما منظورش دوست پسر بازيه) اما همشو بلدم. نکن دختر (اينجا منظورش يه کم مبهمه ولي با جملات بعدي روشن ميشه!) اونجا مي ري يه کاري دست خودت ندي که همه پلهاي پشت سرت رو خراب کني!!! جلوي خودت رو بگير!!!! آخه بدبختي قيافه هم که نداري!!!!!!! اومديم و ديگه شوهر گيرت نيومد، خلاصه از من گفتن، خودت رو جمع کن!
يه دوستم رفت پهلوش براي مصاحبه اخلاقي که مديرش کنن، بهش گفت:
- شما ازدواج کردين با آقايي که آمريکا زندگي ميکنن و به زودي تشريف مي برين؟
- بله حاج آقا.
- چه حيف!!!!!
- ببخشيد؟!
- چه حيف که تشريف مي برين خارج! حيف از شما نيست با اين روي زيبا!!!!!
دختر بدبخت نشسته بود هي دستمال کاغذي ريز ريز مي کرد!
اينم از اين، حالا مي رسيم به اساتيد. يه جلسه بود براي توجيه فرهنگي پيش از پرداختن به امر خطير آموزش. اتاق رو مجسم کنين، يه سري دختر و پسر جوون و يه خانوم تقريبا ميانسال عين آدم منتظر نشستن. اول از همه که ميآد تو برمي گرده به همين خانوم جاافتاده و محترم با فرياد ميگه:
- هـــــوي تو!!!! پاشو بيا جلو ببينم!
- حاج آقا همين جا راحتم، باد کولر ...
- بهت مي گم بيا جلو بشين!
خانومه خيلي متين و صبوره که پا ميشه ميره جلو ميشينه،اگه من بودم حاج آقا فقط يه سايه اي از نقطه قافش در تاريخ باقي مي موند! راستي لازم به ذکره که اين خانوم رو چند روز بعدش به خاطر نپوشيدن جوراب انداختن بيرون!
جلسه شروع ميشه و شروع مي کنه سخنان گهربارش رو:
- خودتون رو جمع کنين، مگه حيوون هستين؟!
- بنده هوي و هوس خودتون نباشين، هر چيزي جاي خودش، اون فقط مال تو اتاق خو...(بقيه اين جمله سانسور ميشه!)
- اگه ناخن بلند کردن باعث افتخاره پس حيوونا از شماها (اشاره به دخترا) خيلي مفتخرترن!
- زوجهاتون رو بر طبق اعتقادات انتخاب کنين نه اينکه مثل سگ بيوفتين دنبال خوشگلا و له له بزنين!!!!!!!
يهو اون وسط روشو مي کنه طرف يه بدبختي و با فرياد:
- اوهوي تو! حواست اينجاست يا داري تو آسمونا با يکي بيپ؟!!!!
- اينجا سانفرانسيسکو نيست، انقدر به خودتون ور نرين!!
و در نهايت جمله مورد علاقه من که به نظرم نهايت هنرمندي حاج آقا رو مي رسونه، روشو مي کنه به طرف پسرا:
- شما پسرا هم که حاليتون نيست، شلوارهاي تنگ و ترش جين مي پوشين و اون بدبخت رو اون تو خفه اش مي کنين!!!!!!!!!
اول هيچکس باورش نميشه چي شنيده! کم کم دخترا برمي گردن و پسرا رو نگاه مي کنن و نگاهشون همينطور از صورتها ميآد به طرف پايين!!! پسرا در حاليکه دفتر کتاب و تقويماشونو ميذارن رو پاهاشون، از خجالت کبود شدن!
به نظر من اين صحنه استحقاق دريافت يه جايزه بين المللي رو داشت، حداقل جايزه منتقدان!!!
خلاصه کلام، انقدر مختون رو خوردم که بگم چقدر خوشبختيم کسايي مثل حاج آقا هستن که ما از راه راست منحرف نشيم و اعتقادات و ايمانمون قويتر و قويتر بشه، مگه نه؟









