نمي دونم چرا تازگيها همش ياد دانشگاه دوران ليسانسم ميوفتم. شايد به اين خاطره که محل کارم عوض شده و دوباره به کوههاي عزيزم نزديک شدم. فکر کنم يکي از دلايلي که دانشگاهمون رو با تمام بي قوارگي و مسخره بودنش دوست داشتم اين بود که تقريبا هر روز که داشتم از خونه ميومدم دانشگاه همينطور بيشتر و بيشتر مي رفتم تو بغل کوهها.
عجب دانشگاهي بود خداييش، بهشت پسرا! فکرشو بکنين هر سال مثلا ۱۰۰ تا دختر قبول مي کردن و نهايتا اگه ديگه خودشونو خفه مي کردن ۱۰ تا پسر! تازه از اين ۱۰ تا هم که ۵ تاشون اصلا از دور خارج بودن و مي موند ۵ تا براي يه ورودي، اونم براي بچه هايي که تازه از محيط ناسالم تک جنسي مدارس اومدن بيرون و دارن آدمهاي شديدا جديد و جالب توجه مي بينن! حالا خدا نکنه يکي از اين ۵ تا يه کم بر و رو هم داشت، اون موقع بود که مي تونستي نهايت هنرمندي نسوان مملکت اسلامي رو شاهد باشي!
اين اتفاق همون سالي که ما وارد شديم افتاد. حدودا ۱۲۰ تا دختر بوديم و ۷ يا ۸ تا پسر. بر طبق حروف الفبا تقسيممون کردن به چند تا کلاس. تو کلاس ما ۳۵ تا عنصر مونث و ۳ تا عنصر مذکر بودن، به قول دوستان end تناسب!!
يکي از اين عناصر کمياب که ۵۰ سالش بود و ۳ تا بچه بزرگتر از ماها داشت و قاعدتا به غير از يه سري که کلا حالشون بده و سن بالا و پايين حاليشون نيست، براي بقيه اين آقا نامريي بود! يادمه به من مي گفت: استاد بهمن يار!!! اون موقع ۱۷ سالم بود و وقتي اين آقاي فوق ليسانس الکترونيک و يکي از معاونين وزير نيرو بهم مي گفت استاد و ميومد ازم اشکال درسي مي پرسيد تا يکي دوساعت با خودم درگيري ممتد داشتم که اين مرتيکه خرس گنده ديگه از جون من چي مي خواد!
اون يکي پسره هم که شلوار خانواده مي پوشيد، با مدل موهاي دم کفتري و کفشهاي پاشنه تخم مرغي سفيد که پشتش رو مي خوابوند!! (خانمها هيجاناتتون رو کنترل کنين، مي دونم نفستون بند اومد!) شلوار خانواده که مي دونين چيه؟ از همون شلوارها که حدودا ۵ متر پارچه مي بره و من و شما و دو سه نفر ديگه مي تونيم تو يه پاچه اش زندگي راحتي داشته باشيم! مدل دم کفتري هم که جلوي مو کاکليه که به دقت هر چه تمامتر شسوار کشيده شده با پشت موي فرفري بلند تا پايين گردن با بغلهاي کوتاه (واي داره کم کم حالم آشوب ميشه!). خلاصه اين رفيقمون هم اون وسطا براي خودش مي پلکيد گاهي هم عاشق يکي از بچه ها ميشد و مي نشست تو حياط ديجستيو و چايي مي خورد و چشماي اون بدبختي رو که نظر کرده بود رو در ميآورد بسکه نگاش مي کرد! بدبختي بچه ام خوش سليقه هم بود و عدل مي رفت سراغ همونايي که ... بگذريم، مي دونم الآن دارين همينطور فحشم ميدين که دارم اين دوستمون رو مسخره مي کنم اما به خدا نه، تنها کسي که باهاش عين آدم تو دانشگاه حرف مي زد من بودم البته بماند که وقتي شروع کرد برام کارتهاي مشکوک و زيارت عاشورا آوردن منم ديگه از دستش در مي رفتم!
خب از اين دو نفر که بگذريم مي رسيم به انگيزه اصلي دانشجويان عزيز براي حضور سر کلاس! الحق که کلاس ما فعالترين کلاس بود و هميشه بيشترين تعداد حاضرين رو داشت! بچه ها مگه اينکه دست و پاشون ميشکست يا بستري مي شدن که نمي اومدن! از کلاسهاي ديگه هم هي آشنا پيدا ميشد که از کليه فرصتها استفاده مي کردن و ميومدن حال دوستاشون رو تو کلاسمون بپرسن! والا اگه از من مي پرسين با اين علاقمنديي که من مي ديدم اگه مي تونستن مي رفتن فاميلشون رو عوض مي کردن که با الف يا ب شروع شه!
از اونجاييکه من جزو گونه آدميزاد حساب نمي شم اين کارا به نظرم خيلي مسخره و شديدا ضايع ميومد و اينام انقدر تابلو، نخ که چه عرض کنم طناب پرتاب مي کردن که من جاي پسره خجالت مي کشيدم! بيشتر موقعها با دهن باز در حال تماشاي عمليات فتح المبيني بودم که در دايره واژگان اين حقير نمي گنجن به خدا! بهانه هاي عجيب غريب که بيآن باهاش حرف بزنن و بعد برن تند تند براي هم تعريف کنن که من گفتم اين، اون گفت اون!!! خلاصه دردسرتون ندم اينطوري بود که اين دوستمون به تنها جايي که احساس مي کرد در امانه پناه آورد، يعني من!
خدا بگم چکارش نکنه که يه دانشگاه ۵۰۰، ۶۰۰ نفري رو ۴ سال به خون من بدبخت تشنه کرد! و اينچنين بود که من دوباره و طبق معمول از جمع نسوان طرد شدم! منطقي و قابل پيش بيني هم بود،‌آخه چه معني داره که يه پسر با موهاي زيتوني، چشمهاي سبز لجني، پوست برنزه، دماغ عقابي، دندوناي شديدا سفيد و قد ۱۸۵ هي شيده شيده کنه؟؟ نه واقعا چه معني داره که قبل از رسيدن به کلاس براش جا بگيره يا اگه ديرتر ميآد کلاسو بگرده پيداش کنه و بغل دستش بشينه، از استادا بهش بيشتر احترام بذاره، زنگهاي استراحت بدو بره از بوفه چايي بگيره با آدامس مورد علاقه اش و بيآره تقديم کنه، يه بند براش جک و داستان تعريف کنه و بخندونتش، اگه پياده روي مي کنن کلاسور و کيفش رو به زور بگيره حمل کنه، اگه ماشين ميآره ۳ ساعت جلوي همه التماسش کنه که ببره برسونتش! نه من مي پرسم چه معني داره؟ همينکه وسط حياط دانشگاه نمي ريختن چشمام رو دربيآرن کلي انسانيت و متانت به خرج ميدادن، ديگه نمي شد انتظار داشت که پشت سرم انواع اقسام چيزارو نگن، ميشد؟

- آره ديگه اين پسرا فقط سگ محلي مي خوان!
- اين کلکشه، سگ محلي مي کنه اما عشوه ميريزه، ديدي چه ريسه اي ميره وقتي براش حرف ميزنه؟؟!
- خودش يه جوري برنامه ريزي مي کنه که هميشه دور و برش باشه که فرصت نفس کشيدن بهش نده!
- ببين هميشه همينا که به نظر ساده و بچه ميآن از همه اينکاره ترن!!!!
- آره ديگه مردم بيپشون از طلاست!!!!!!!!!!! (اين يکي که به گوشم رسيد تا چند وقت نمي تونستم از خونه بيآم بيرون و نمي تونستم خودمو تو آينه نگاه کنم!)
- ميگن پسره عين سگ ازش حساب ميبره، بدون اجازه اش آب هم نمي خوره، همه جا وبال گردنشه!
- يکي از بچه ها تو بيمارستان دي کار مي کنه ميگه کورتاژ کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!‌ (اين يکي آخر خلاقيت بود، البته يه version هم بود که ميگفت بچه رو نگه داشتم و پول نگهداريش رو ميگيرم!!!!)

يه بار دستشويي بودم دو تا از اين جيگرا (مسخره نمي کنم به خدا، واقعا خوشگل بودن!) اومدن تو:

جيگر ۱: پسره احمق بهش ميگم پنجشنبه مهموني گرفتم ميآي، مي دوني چي ميگه؟
جيگر ۲: چي؟
جيگر ۱: ميگه شيده هم هست؟!
جيگر ۲: من واقعا نمي فهمم اين دختره جغله چي داره!
جيگر ۱: خب معلومه ديگه احمق، اين پرسيدن داره؟ منم جاي پسره بودم همين طوري هواش رو داشتم!

و اين موقع بود که اومدم بيرون، فکر نمي کنم احتياجي باشه بگم اوني که داشت جلوي آينه ريمل مي کشيد منو که ديد چرا دادش رفت هوا و چرا طبق گزارشات رسيده تا يه ساعت بعدش که من داشتم تو کافي شاپ زنبق کاپوچينو مي خوردم داشت عر ميزد تو درمونگاه بغل دانشگاهمون!

واي چقدر زياد شد! تازه يه عالمه اش مونده عزيزانم! فکر کنم بهتره ادامه ماجراهاي من و دانشگاه بهشت رو دفعه هاي ديگه براتون تعريف کنم وگرنه تا يه هفته بايد تايپ کنم! پس فعلا خداحافظ تا برنامه بعد!

شيده بهمن يِار