خب ديگه جن گيري
خب ديگه جن گيري صورت گرفت و من الآن احساس مي کنم که مي تونم هزاران هزار صفحه دري وري براتون بنويسم! اصلا راستشو بخواين انقدر دري وريم ميآد که فکر کنم اين ستون کفافشو نمي ده، ولي خب بايد با امکانات ساخت! بايد ماجراي مسافرت رفتنم رو اين دفعه بنويسم وگرنه خفه ميشم! ادامه ماجراهاي دانشگاه هم بمونه براي دفعه هاي بعد، باشه؟
خب اين مسافرت فوق العاده الکي الکي پيش اومد چون من اصلا از فاميل بازي خوشم نميآد و زياد باهاشون قاطي نمي شم، البته يه موقعي بود که تولد و سالگرد ازدواج همه اهل فاميل رو حفظ بودم و براي همشون زنگ مي زدم!!! (الآن ديگه اگرم شکي داشتين، مطمئن شدين که من آدم نرمالي نيستم، نه؟ چي بگم؟ بچه بودم، خر بودم، حاليم نبود!) اما يه دفعه اونا يادشون رفت به من براي تولدم زنگ بزنن و منم نشستم با خودم فکر کردم: آخه دختره تو ديوونه اي؟؟ اينا چه حاليشون ميشه تو داري چکار مي کني؟! خلاصه از اون روز به بعد ديگه به هيچکس زنگ نزدم، اما حدودا ۷، ۸ سال طول کشيد تا اونام از زنگ زدن و تولدم رو تبريک گفتن دست برداشتن! بيچاره ها هر کاري کردن جبران اون يه دفعه رو بکنن ديگه نشد. هنوزم فاميل که جمع ميشن ياد اون روزايي رو مي کنن که: شيده هنوز براي فاميل وقت داشت! الآن که ديگه ماشالله سرش خيلي شلوغ شده!
آره والله چه جورم شلوغه!
بگذريم ... مادربزرگ، پدربزرگ، عمو کوچيکم با دو تا از عمه هام ساکن شيرازن و من دو سال مي شد که حتي با يک کدومشون حرف نزده بودم چه برسه به اينکه ديده باشمشون! روز مادر شد، داشتم تو اتاقم فيلم Austin Powers 3 رو مي ديدم و جاتون خالي قاه قاه مي خنديدم که بابام با تلفن اومد تو (منظورم تو اتاقه!) و گفت:
ـ مادره (به مامان بزرگم مي گيم مادر) مي خواد باهات حرف بزنه.
ـ (واي خدا به داد برسه!) الو سلام مادر جونمي!!
ـ سلام عزيز دلم (صداي گريه!) روزت مبارک!!!!!!!!!
ـ مرسي مادر جان! شمي احوال خوب ايسه؟ (اي واي ببخشيد کانال اتوماتيک رفت گيلکي! ترجمه مکالمه ميشه:)
ـ حالتون خوبه؟
ـ نه! چرا اينطور مي کني با ما؟ من بايد بميرم که تو بيآي سر قبرم؟ (صداي گريه!) يعني ميشه من انقدر زنده بمونم که تو مادر بشي و من بهت زنگ بزنم روزت رو تبريک بگم؟
خواستم بگم من مادر نشده شما اينکارو کردين! اما با خودم گفتم ولش کن، حيوونکي وسط گريه جو گرفتتش و اينطوري حالش گرفته ميشه! عوضش گفتم:
ـ خدا نکنه مادر جونم! (اي واي گند زدم!) يعني منظورم اينه که خدا نکنه من بچه دار بشم، چرا نفرين مي کنين؟
ـ تو هم که دست از اين مسخره بازيات بر نميداري، منم که نمي فهمم تو چي ميگي! عروسي وفا رو که حتما ميآي؟ به علي قسم اگه نيآي ...
منتظر نموندم تهديداتش رو عنوان کنه:
ـ نه مادر حتما ميآم، حتما حتما.
ـ خب پس مي بينمت، ديگه استعفا هم که دادي و بهانه نداري مثل هميشه که ندارم و نمي دن (فکر کنم منظورش همون مرخصي بود!) و از اين حرفا.
ـ بله بله حتما.
اينطوري بود که فرداش ديدم يه بليط دوطرفه رو ميزمه! فکر کنم اين يه توطئه خانوادگي براي کشوندن من به شيراز بود! البته خودمم بدم نمي اومد برم سفر، يه جايي که انقدر شلوغ باشه که اصلا نرسم فکر کنم و با تعداد نفرات خانواده بهمن يار مطمئنا اونجا شلوغ بود! فکرشو بکنين، ۶ تا فرزند، باباي من با سه تا بچه، عمه بزرگم ۵ تا، عمه وسطيم ۳ تا، عمه کوچيکم دوتا که يکيشون داماد بود! از بچه هاي عمه بزرگم دختر اول با ۳ تا بچه، دختر دوم با دو تا!! همه اينا با زن يا شوهراشون!! شد چند نفر؟ ولش کنين، خودمم نمي تونم بشمرم! خلاصه که شلوغ پلوغ بود!!
پنجشنبه ۲۱ شهريور با بدبختي فراوان ساعت ۵:۴۵ صبح بيدار شدم، اونم در حاليکه شبش بعد از مهموني و تر و تميز کردن خونمون ۳:۳۰ خوابيده بودم! قيافه رو مجسم کنين فقط! ۷:۳۰ پرواز بود، يه آژانس گرفتم و رفتم فرودگاه. اولين باري بود که همه يه روز جلوتر رفته بودن و من تنهايي داشتم ميرفتم.
کم کم احساس کردم همه دارن يه جوري نگام مي کنن، با خودم گفتم:
ـ واي حتما شلوار نپوشيدم! يا مانتو يا ...
ولي هر چي خودمو اينور اونور کردم با اون مست و ملنگي متوجه شيء گمشده اي نشدم!! بعد به اين نتيجه رسيدم که سفر کردن يه دختر تپل و سر تا پا کرم پوش با صندل آبي و بدتر از همه تنها موضوع فوق العاده قابل توجهيه و مردم و به ويژه خانومهاي محترم، لابد به همين خاطر دارن منو اسکن مي کنن!
تو اين فکر بودم که اگه هواپيماش توپولف بود به مناسبت گراميداشت مريم بادامچي بزنم زير همه چيز و برگردم خونه به تخت نرم و گرمم که صبح با چنگ و دندون و تهديدهاي اشخاصي که نگران بودن من خواب بمونم، ازش دل کنده بودم. اما متاسفانه بوئينگ ۷۲۷ بود! طبق معمول همه جا تو ايران، سر سوار شدن به اتوبوس و از پله هاي هواپيما بالا رفتن، گيس گيس کشي محترمانه اي (و گاهي اوقات غير محترمانه اي!) در جريان بود! حتي اون موقع صبح هم ول نمي کردن! عجب حالي دارن اينا به خدا! توي همه اين کارا من و يه پسره آخر همه بوديم، اونم مثل من با تعجب خيل حمله ور رو تماشا مي کرد. يه لبخند تفاهم با هم رد وبدل کرديم و اون گفت:
ـ فکر کردم بعد از ۱۰ سال که از امريکا اومدم اقلا يه چيزايي فرق کرده باشه!
چون ناي باز کردن دهنم رو براي اداي کلمات و حتي اصوات نداشتم، فقط لبخند زدم و سرم رو تکون دادم و همون موقع يه آقاي محترم که گويي شديدا براي سوار شدن به هواپيما عجله داشت چون ممکن بود جاش رو بگيرن، عملا از روي من رد شد! به طوري که بنده افتادم تو بغل اين دوست از فرنگ برگشتمون! ايشون هم مثل اينکه وارد بودن و دستاشون رو سريع باز کردن و منم براي اينکه نيوفتم دستام رو انداختم گردن ايشون! خلاصه خيــــــــــــــــلي جاي همگي خالي بود!! بعدش عين اين آدماي متمدن اصلا به خودمون نياورديم که چند ثانيه پيش بنده تو بغل ايشون بودم و کم مونده بود که ... خودمو صاف صوف کردم و سوار هواپيما شديم! مي دونين ياد چي افتاده بودم؟ اون داستان معبد خورشيد تن تن که تو جنگل يه مورچه خوار از روي کاپيتان هادوک رد ميشه و ميآن بلندش ميکنن، ميگه: فکر کنم يه اتوبوس از روم رد شده، نه؟ نگران نباشين من جنبه اش رو دارم، راستشو بهم بگين!
رديف ۱۰ بود صندليم. يه خانمي بغل دست شيشه نشسته بود و من صندلي وسطيه بودم. همش داشتم دعا دعا مي کردم بغل دستيم هر چي هست باشه، فقط در مورد اسپري و مام زير بغل يه چيزايي (هر چند مختصر!) شنيده باشه. ولي هيچکس نيومد! کمربندامون رو بستيم و هواپيما آماده پرواز شد، يهو ديدم سرمهماندار که يه پسر بامزه بود اومد و نشست بغل دست من و کمربندش رو بست. متوجه شدم چون اين صندلي وسط هواپيماست مال ايشونه و الحق که چه جاي خوبي بود، جلوش براي من که به طرز مسخره اي به پا روي پا انداختن معتادم، بهشت بود، چون کلي جاي پا داشت! مي دونين آقاي سرمهماندار بهم چي گفت؟
_ ?Are you OK? Is there anything you'd like before we take off
يه کم نگاش کردم و همينطور که داشتم با خودم کلنجار مي رفتم که اين چرا يهو داره با من انگليسي حرف ميزنه، تصميم گرفتم منم جوابشو به انگليسي بدم:
_ !Nope
خلاصه ايشون به همين منوال ادامه دادن تا هواپيما بلند شد و بعد رفتن و دستورات لازم براي سرو صبحانه رو دادن و کماکان هر وقت به من مي رسيد کانالش عوض ميشد و قاعدتا منم همين طور! رسيديم به آسمان شيراز، اومد دوباره نشست:
_ !I hope everything was satisfactory and you've had an enjoyable flight
_ !Yeah sure, it was great
_ ?Any suggestions, comments
_ !No, everything was just fine, thank you
_ !!!!!It was a pleasure being at your service
ديگه کم آوردم، فقط لبخند زدم! موقع پياده شدن اون يکي مهمانداره که بغل دستش دم در وايساده بود و خداحافظي مي کردن، گفت:
ـ خوش آمدين، اميدوارم که پرواز خوبي داشتيد.
ـ متشکرم، خسته نباشيد.
سر مهمانداره يه کم نگام کرد و گفت:
ـ ببخشيد سرتون رو درد آوردم!
ـ خواهش مي کنم!
بيچاره رنگش شده بود مثل لبو. حتما داشته با خودش فکر مي کرده:
ببين چطوري خودمو اسکل کردم، ببين دختره چقدر تو دلش به ريشم خنديده!
که البته افکارش درست بودن! وسط باند فرودگاه هي ياد قيافه اش ميوفتادم و نيشم تا بناگوش باز ميشد و مردم حتما با خودشون گفتن:
حيوونکي دختر مردم از استرس و فشار پرواز خل شد!
خبر ندارن که من از قبلش هم از هشتاد دولت آزاد بودم و هستم!
فکر کنم ماجراهاي عروسي رو دفعه ديگه بگم بهتره، جدي جدي خيلي زياد شد، تلافي دو هفته خفه خون رو خوووووووووووووووووووووب درآوردم، شرمنده!









