بچه. کودک. خردسال. خب اين کلمات رو ميذارم جلوم و هي بهشون نگاه مي کنم. اينطوري که مي گن فردا روز کودکه و حالا منم بايد در موردش افاضات بفرمايم! بچه. کودک. خردسال. دارم خيلي خودم رو کنترل مي کنم که اولين کلماتي که ميآن تو ذهنم رو اينجا ننويسم، اما نميشه!
من از بچه ها خيــــــــــــــــــــــــلي بدم ميآد!! از همون اولش که اونطوري دهن مامانشونو سرويس مي کنن و ميآن بيرون تا اون موقعي که مامانشونو دق مرگ مي کنن تا بزرگ بشن. چرا بدم ميآد؟ خب چون اگر بخوايم يه فرمول پيدا کنيم که لوسيشون رو اندازه بگيره مطمئنا بايد طوري طراحيش کنيم که جواب هميشه بي نهايت در بيآد. در اصل اين احساس منفي من بيشتر از همون ماجراي اول به دنيا اومدن بچه نشات مي گيره و اين اواخر اتفاقي افتاد که ديگه مطمئن شدم که هيچوقت و به هيچ وجه من الوجوه بچه دار نخواهم شد.
يکي از شاگردام نوه دار شده بود و با هيجان هي عکسهاي نوه اش رو ميآورد من ببينم و بعدشم نمي دونم چرا احساس کرد من بايد فيلم به دنيا اومدن بچه رو ببينم و ورداشت فيلم رو هم آورد! حالا يکي نيست بگه اون ورداشت فيلم رو آورد، توي ابله چرا نشستي نگاه کردي؟!!
خونه بودم و ديدم که دو هفته است که فيلم اين خانوم محترم رو ميزمه، نمي دونم يه پتک از کجا خورد تو سرم و تصميم گرفتم ببينمش. با خودم گفتم خب فوقش يه کمي فيلمبرداري از دور تو اتاق عمله و بقيه اش هم حتما از بچه است و شايد احيانا و به طور استثنايي اين بچه يه جوري بود که به دل نشست! خلاصه گوشهام دراز شدن و نشستم نگاش کردم. اي خاک بر سر من بکنن! اولش که دختر نه ماه حامله همراه با شوهر گرامي، هر دو شلوارک به پا، در حال حرکات موزون با آهنگ چه خوشگل شدي امشب بودن!!!! بعدش کار به بيمارستان کشيد!
معمولا تو اين جور فيلمها آخراي ماجرا رو فيلمبرداري مي کنن، همون وقتي که بچه ميآد بيرون و بعد هم يهو دوربين زوم مي کنه رو ساعت اتاق عمل و فينيتو! اما اين بار ابدا از اين خبرها نبود! دوربين زوم کرد رو شکم مادر و جراح با تيغ شکم رو پاره کرد!! يه لايه رو پاره کرد و خون زد بيرون، با اينکه خيلي شوکه شده بودم با خودم گفتم خب مي خواستن واقعي به نظر برسه حتما الآن ديگه قطع ميشه، اما نه تنها اين اتفاق نيوفتاد بلکه آقاي دکتر همينطور به طور مداوم لايه هاي مختلف پوست و گوشت اون خانوم بدبخت رو که چشماش رو با چسب بسته بودن مي بريد و ادامه ميداد!!!
اي ددم واي!! پنداري اين يارو مي خواد جدي جدي از تمام ماجرا فيلم بگيره! سر جام گير کرده بودم، نمي تونستم تکون بخورم. عين مسخ شده ها رو مبل نشسته بودم و بدون پلک زدن نگاه مي کردم که چطور آقاي دکتر بريد و بريد تا به رحم رسيد و هي بريد و بريد و هي خون اومد و خون اومد و هي يکي با ساکشن خونها رو جمع مي کرد! بعد از ده دقيقه بريدن يهو يه جسم خون آلود رو آوردن بيرون! اولش بي حرکت بود و بعد که زدن پشتش شروع کرد عرعر... اي واي ببخشيد، عوه عوه کردن! بند نافش رو بريدن و کلي خون هم اينجا پاشيد اينور اونور! با يه گيره بند ناف رو بستن و بچه رو تو يه ملافه پوشوندن و بردن!
با خودم گفتم خب ديگه الآن ميره دنبال بچه و ديگه بچه تميز و گوگولي رو نشون مي ده که مثلا داره شير مي خوره، هه هه زهي خيال باطل! آقاي دکتر شروع کردن به بخيه زدن تمام اون تيکه پاره ها که فکر کنم باقيمونده هاي رحم و شکم مادر بيچاره بود! منم که روي مبل هي به خودم مي پيچيدم! واقعا نمي دونم اين چه مرضيه که نشستم تا آخرش رو نگاه کردم! البته مي دونم،‌ فکر کنم بهش مي گن مازوخيسم!
بعدش که بچه رو نشون ميداد که آوردنش که شير بخوره، به خدا مي خواستم فقط دم دستم بود تا ... بيچاره مادره هنوز در حال ناله و به هوش نيومده يه دور بچه رو شير داد! ميخوام سر به تن اون بچه نباشه، بذارين بدبخت يه نفسي بکشه اقلا!
وقتي هم که بزرگ ميشن و زبونشون راه ميوفته که ديگه اصلا بايد ... اي بابا هر چي اينجا بگم لابد فحشم ميدين و ميگين اين دختره چرا اينطوريه! خب چکار کنم خوشم نميآد، زوره؟ فردا روز کودکه، هان؟ خب چکار کنم؟ لابد قرار بود اينجا بگم واي چقدر بچه ها گوگوري مگورين! چقدر بامزه و شيرينن! چقدر به دل ميشينن! چقدر دلم مي خواد يه روزي به عنوان يه مادر يکيشون رو در آغوشم بفشارم!!! هزار سال سياه!
تنها چيزي که خيلي تحت تاثيرم قرار ميده و ناراحتم مي کنه بي دفاع بودن بچه هاست در مقابل يه عده آدم مريض. اينم به نظرم موضوعي نيست که با مطرح شدنش از طرف يه جينگولي مثل من تغييري درش ايجاد بشه. پس بهتره بشينم سر جام و همون دري وري خودم رو بگم.
روز کودک مبارک!

شيده بهمن يِار