خوشحال باشين که گل
خوشحال باشين که گل گاو زبان خواری و تناول نون و پنير به پایان رسیده و اینجانب دارم هر شب مرغ و اسفناج پخته می خورم با ماست. خیلی هم خوش اخلاقم و صبور و شکیبا. باورتون نمیشه؟ خب خوشم میآد که آدمهای باهوشی هستین. نه ولی جدا جز یه کم دلتنگی و نگرانی حالم خوب خوبه. بزنین به تخته.
پاییز هم شروع شد و هوا ابری و بارونیه، پس از این به بعد من همش خوشحالم و از لحاظ روحی فوق العاده. چی میشد همش ابر بود و بارون و این آفتاب هم همیشه فقط همین قدر گرما داشت؟ عالی میشد به خدا. اونوقت من از خوشحالی همین طور که تو خیابون راه می رفتم مردم رو ماچ می کردم.
امروز کلی پیاده روی کردم و آهنگهای مورد علاقه ام تو اینجا رو که یکی از خواننده های مهربون کاپوچینو برام داون لود کرده و رو سی دی زده، تو ذهنم می خوندم، جاتون خالی کلی حرفای جالب شنیدم از عناصر خلاق مملکت، تا اونجایی که یادم میآد می نویسم که تو تاریخ باقی بمونن. از طالقانی، وصال تا بعد از میدون انقلاب رو پیاده اومدم، داشتم از جلوی دانشگاه تهران رد میشدم که دیدم یه آقایی داره میدوه از اون طرف خیابون به این طرف. رسید بهم و با هن و هن گفت:
ـ ببخشید خانوم، من فقط یه سوال داشتم. شما با چه دستگاهی خودتونو اینطوری کردین (از گفتن منظورش معذورم)؟؟؟ با دستگاه کردین (منظورش همون قبلی است که از گفتن معذورم) دیگه؟؟ تو ایران دستگاهش هست یا تو خارج کردین (بازم منظورش همونه که ...)؟؟ قیمتش چند بود؟
یه نگاهی بهش کردم. نکته بارز در ایشون می دونین چی بود؟ کچل بودنش. فقط گفتم:
ـ خیر.
بعد هم سرم رو انداختم پایین که یعنی دیگه هیچی نگو. اونم دوباره دوید و رفت اونور خیابون. بعدش نوبت یه آًقایی رسید با تیپ دانشجویی که تقریبا ۲۵، ۲۶ ساله به نظر می رسید.
ـ ببخشید خانوم مزاحمتون میشم، خواهش می کنم ناراحت نشید، من قصدم ازدواجه. شما قصد ازدواج ندارین؟؟؟
من واقعا دلم می خواد بدونم توی خیابون ناگهان قصد ازدواج چی میگه دیگه؟ نه واقعا، جدا کسی می تونه جواب من رو بده؟ مثلا این دوستمون خیال می کنه اینو که بگه من می پرم بغلش میگم:
ـ آخ جون! آخ جون! شوهر!
به خدا اگه از خودم حرف دربیآرم، اینا جدی جدی میآن این حرفا رو میزنن. اصلا سرم رو بالا نیاوردم و ادامه دادم، دیدم نخیر داره همینطور پا به پام میدوه (آخه تو خیابون من همیشه خیلی تند راه میرم). دوباره شروع کرد:
ـ خانوم من دانشجوی کارشناسی ارشد ...
پریدم وسط حرفش:
ـ خیر.
ـ خیر؟
ـ خیر.
ـ پس من مزاحمتون نمیشم.
ـ لطف می کنین واقعا.
ـ مطمئن هستین؟؟؟
یه نیم نگاه بهش کردم، قدمهاشو آروم کرد و ازم عقب افتاد. شد نوبت یه آقای فوق العاده خوش تیپ. سر تا پا مشکی پوشیدنش واقعا جذابش کرده بود. کیف سامسونت مشکی و موهای مشکی. اوه اوه. عجب جدیتی. عجب ابهتی. ازکنارش که رد شدم بوی ادکلنی که باهاش دوش گرفته بود مشامم رو پر کرد. ای وای همونیه که من خیلی دوست دارم، همون آمریکاییه که پسرای باهوش می دونن شدیدا بوش برای دخترا خوشاینده (اگه فکر می کنین الآن میگم اسمش چیه، سخت در اشتباهین). یهو یه تکونی خورد و دستشو برد زیر کتش و موبایلش رو در آورد. بابا موبایل. موبایلش هم مشکیه! داشتم با خودم فکر می کردم الآن صداش ممکنه چطوری باشه با این تیپش. وقتی شروع کرد حرف زدن من دیگه نتونستم ادامه بدم و همون جا وسط خیابون وایسادم.
می پرسین چرا؟ نه دیگه نشد. این که نشد من بیآم اینجا همه چیز رو برای شماها تعریف کنم. مگه اینجا صفحه ای در دفترچه خاطرات روزانه منه یا وبلاگ شخصیم؟ مگه نمی دونین این صفحه توی یه مجله است که یه عالمه آدم متشخص و مهم که کلی کارای مهم دارن کلی منت میذارن و میآن اینجا و وقتشون هم از طلای ۳۵ عیاره و من اجازه ندارم عقده گشاییهای شخصیم رو اینجا انجام بدم.
نه نه. باید بشینم فکر کنم ببینم عقده هام رو از این به بعد کجا می تونم بگشایم، اینجا که نشد، ایشالله یه جایی بالاخره پیدا میشه که بشه. شما هم فعلا از ذهن خلاق و فعالتون استفاده کنین که بفهمین من چرا یهو وسط خیابون گیر کردم و آخرش چی شد. آخه می دونین تازه به اطلاع من رسوندن که اینجا یه مجله است! خدای من چطور این موضوع تا الآن از چشم من پنهان مونده بود؟؟؟ جل الخالق!
آخ راستی چقدر آهنگ پاییز گروه یوزیما تو همون لینکی که بالا دادم به درد هوای الآن می خوره! برم برم پاییز گوش بدم که این حرفا واسه فاطمه خانوم شلوار نمیشه.









