بد شانسي اول

- اه مريم نگاه کن،‌ اونجا يه موبايل افتاده!
- جدا موبايله؟؟
- آره به خدا. چکار کنيم به نظر تو؟
- خب معلومه ورش داريم تا صاحبش زنگ بزنه و بدستش برسونيم.
- نه بابا به دردسرش نمي ارزه، ولش کنيم بريم دنبال کارمون.
- کدوم دردسر؟ ورش دار ديوونه، از اين دله دزدها ميآن مي رن گوشي بدبخت رو مي فروشن و سيم کارت رو هم ميندازن دور.
- اصلا خودت ور دار به من چه!

روز بعد

- الو؟
- بفرماييد.
- ببخشيد خانوم موبايل من دست شما چکار مي کنه؟
- اه. شما صاحبش هستين؟ من تو خيابون ولي عصر نزديک اسفنديار پيداش کردم. منتظر بودم زنگ بزنين که برسونم دستتون.
- واقعا لطف کردين. آدم اين دور و زمونه انتظار مهربوني از مردم نداره.
- خواهش مي کنم.
- خب من چطور مي تونم موبايل رو از شما بگيرم؟
- نمي دونم.
- خب مي خواين يه قرار ميذاريم شما تشريف بيآرين و من ازتون شخصا تشکر هم بکنم.
- مانعي نداره.
- امروز شما کجايين؟
...
- خب پس ساعت ۲ جلوي اسکان مي بينمتون، فعلا خداحافظ. راستي من محمد هستم.
- منم مريم هستم. مي بينمتون، خداحافظ.

ساعت ۵

- رامين باورت نميشه چي شد!
- چي شد؟
- موبايلم که گم شده بود يادته؟
- آره.
- پيدا شد.
- اه. خونه جا گذاشته بودي؟
-نه بابا. يه دختره پيداش کرد و منم زنگ زدم و خلاصه قرار گذاشتيم همين امروز ساعت ۲ و اونم آوردش.
- جدا؟
- آره. چقدر خوشحالم که موبايلم گم شد!!!!
- چي؟؟
- از ساعت ۲ تا همين ۱۰ دقيقه پيش داشتيم با هم تو گپ حرف مي زديم، خيلي نازه!
- آهان! جدا؟
- آره.
- خيلي خوبه. موفق باشي!
- مرسي، فعلا که موفق بودم! شماره رو دادم و قراره امشب زنگ بزنه.

بد شانسي دوم

- محمد تو خل شدي؟
- نه. چرا همه همين رو ميگن؟
- آخه تو اين دختر رو يه ماه هم نميشه که مي شناسي و داري باهاش ازدواج مي کني!
- خب خوشم ميآد ازش، همين مهمه ديگه، مگه نه؟
- مگه نمي گي اون روز تو ماشين يه پسره ديديش؟
- چرا خب. کلي هم دعوا کرديم اما آخرش معلوم شد که دوست پسر دوستش بوده و داشتن در مورد اون مشورت مي کردن!
- جدا؟
- اه تو هم کشتي منو با اين جدا جدا گفتنت. آره جدا!
- خب تو تصميمت رو گرفتي و من و مامان و بابات و هر کي ديگه هم که حرفي مي زنه تو فقط احساس مي کني مي خوايم جلوي خوشبختيت رو بگيريم. هر کار خودت مي دوني انجام بده.
- از اولش هم همين اتفاق ميوفتاد. من حاضرم رو مريم قسم بخورم. ديگه آخه کسي که آدم تمام مدت باهاشه و از همه نظر (!) باهاش احساس نزديکي مي کنه قابل اطمينانه ديگه مگه نه؟
- آره خب.

آخر بد شانسي

مهسا: عجب عروسي باحاليه. کي فکرشو مي کرد اين مريم اينطوري شوهر تور کنه!
حامد: تو هم اگه يه کم با دقت بيشتري تو خيابون راه بري و زمين رو نگاه کني جاي اينکه پسراي مردم رو ديد بزني ممکنه بتوني موبايلي، چيزي، شوهري پيدا کني.
م: هرهرهر بامزه! خب ديگه همه فاميل اومدن فکر کنم. سر عقد خيليها نبودن.
ح: آره. بيشترشون فاميل مريم بودن.

(سر و صداي شديد از طرف در)

م: واه! چي شد؟
ح: مثل اينکه دارن دعوا مي کنن، نه؟؟
م: آره!! راست ميگي! اه اون برادر مريمه مي خواد با مشت بزنه تو صورت اون آقاهه که همين الآن اومد!
ح: فکر کنم از فاميلهاي محمده، نه؟
م: آره فکر کنم. اي واي همه دارن کتک کاري مي کنن! اي واي محمد داره مريم رو مي زنه!!!! اينجا چه خبره؟؟
ح: نمي دونم ولي ديگه کم کم همه دارن همديگرو مي زنن! بيا دربريم وگرنه کتکرو خورديم!
م: بريم.

روز بعد

مهسا: شوخي مي کني؟؟؟؟
هما: نخير. جدي جديه!
م: من باورم نميشه،‌ آخه يک دختر چقدر مي تونه بدشانس باشه؟!
ه: دقيقا! فکرشو بکن.
م: واي حالم خيلي بد شد به خدا. بيچاره مريم.
ه: کلي کتک خورده. محمد ازش شکايت کرده و الآن با قرار وثيقه بيرونه.
م: واي چه وحشتناک، حالا تو مي دونستي؟
ه: نه بابا. هيچکس نمي دونست. آخه فکرشو بکن چقدر اين احتمال ممکنه وجود داشته باشه که دکتر دقيقا همون دايي داماد باشه. عجب بدشانسيي.
م: آره به خدا آخره بدشانسيه.

شيده بهمن يِار