زمان: ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر
مکان: مسير ميدون تجريش تا ميدون ونک

ميدون تجريش

- ونک.
- بيا بالا.

يه دختر و يه پسر هم پشت سرم سوار ميشن. من طبق معمول ميچپم گوشه تاکسي که دختر اون وسط راحت بشينه. اما مثل اينکه احتياجي به اين کار نيست.

چهار راه پارک وي

با پچ پچي که فقط من که پشت نشستم ميشنوم.

- آخ قربون اين پاهاي خوشگلت برم!!

دختر ريز ميخنده. من دارم کم کم احساس مي کنم شديدا حضورم اون پشت اضافيه و يه جورايي لپهام دارن مي سوزن. به احتمال زياد از خجالته!
دستهاي پسر اول روي مانتوست و من متاسفانه با اينکه تا کمر از پنجره رفتم بيرون اما هنوزم از گوشه چشمم حرکات رو مي بينم و صداهاي عجيب غريبشون رو ميشنوم. کم کم مانتو کنار ميره و من واقعا بايد پياده شم ولي نمي دونم چرا انقدر کپ کردم که نمي تونم حتي بگم که راننده تاکسي رو نگه داره.
سعي مي کنم حواسم رو به جاهاي ديگه پرت کنم اما آههاي سوزناکي که دختر مي کشه آنچنان مبهوت کننده است براي من نديد بديد که نمي تونم.
اي خدا چرا خفه خون مرگ گرفتم من؟ عين اون صحنه فيلم ماتريکس که لب پسر هم ميآد و هر کاري مي کنه نمي تونه دهنش رو باز کنه. انگار لبهام رو بهم دوختن. تا حالا تو عمرم انقدر معذب نبودم. کمک!

جلوي برج سايه

دختر: آقا من پياده ميشم.

ماشين نگه مي داره و پسر قبل ازاينکه دختر پياده شه بهش ميگه:

- کرايه رو مهمون من باش اما جيگر آخر نگفتي اسمت چيه!

شيده بهمن يار