خيابان جمهوري. کمي پايين
خيابان جمهوري. کمي پايين تر از کافه نادري. عجب بوي قهوه خوبي ميآد. چه جالب نمي دونستم نسکافه فله اي هم مي فروشن. به به چه بوي قهوه اي. ساعت ۲:۳۰. اونقدرها هم که همه مي گن اينجا شلوغ نيست. مردم از رو آدم رد نمي شن. غوغا و شلوغيي که همه جاي تهران ديده ميشه اينجا هم هست. شايد جنس مردمونش کمي فرق کنه و با هدف ديگه اي در حال دويدن اينور اونور باشن.
تو تجريش خانومه مي دوه و ميره بازار تجريش که آنديو و مارچوبه و بروکلي بخره براي دور استيک امشب. آقاهه پشت بنزش نشسته و گاز ميده که برسه به يه قرار کاري مهم تو هتل شرايتون يا هايت با مشتريهاي خارجيش. اينجا يه بسته هزار تومني رو جلوي صورتم تکون ميده و يه نگاه معني دار بهم مي کنه.
- اينجا مرکز فروش ارزه، مثل اينکه تو واقعا تو تهران زندگي نمي کني!!
اونور خيابون. فال حافظ.
هزار جهد بکردم که يار من باشي
قرار بخش دل بي قرار من باشي
در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند
گرت ز دست برآيد نگار من باشي
شما شخص شوخ طبع و مهرباني هستي و خودت را در اجتماع تنها نمي بيني، با همه مزاح مي کني. اين عمل شما را در کارتان پيروز مي گرداند...
- خب امروز براي اينکه بيشتر با تهران آشنا بشي بايد سوار اتوبوست کنم! البته فقط براي دو ايستگاه.
عجب بليطهاي خوشگلي. عجب اتوبوس کثيفي. اون وسط اينور و اونور ميله ها ايستاديم. براي اينکه حواس من رو از موقعيت افتضاح توي اتوبوس پرت کنه يه بند شعر حافظ مي خونه. يه آبله روي کور هي قربون صدقه همه ميره و خواهش مي کنه ببرنش جلوي اتوبوس. همه وسائل من دست اونه که من بتونم به در و ديوار آويزون شم و با تکونهاي آنچناني اتوبوس پخش نشم اون وسط. شعر حافظ.
قابل تحمله. اون روشن دل ميره جلوي اتوبوس و من ديگه به خاطر چشمهام احساس گناه نمي کنم. قابل تحمله.
غير قابل تحمله. يه پيرمرد. تلو تلو مي خوره. دولا شده. کمرش خم شده. همين الآنه که بيوفته بميره. حالش بده؟ قلبش درد مي کنه؟ نـــــــــــــــــــــــه. احمق جون انقدر زده که نمي تونه رو پاش بايسته. سريعتر شعر حافظ مي خونه. غير قابل تحمله.
توجه رو به شلوارش جلب مي کنه. خيسه. پيرمرد اصلا متوجه نيست کجاست. شلوارش خيسه. با تکونهاي اتوبوس پرت ميشه اينور اونور. غير قابل تحمله.
- مي دوني وقتي که تا اين حد نشئه هستن کنترل روي تمام اعضاي بدنشون از دست ميدن. شبه مرگه. شايد جذابيتش به همين خاطره. مثل مرگه.
حالا ديگه بوي گندش تمام اتوبوس رو برداشته. صورتم رو با دستهام پوشوندم. نمي دونم به خودم لعنت بفرستم که اينجام، به اون بگم ازش متنفرم که من رو آورده اينجا، بگم خاک بر سر اين فلک زده که شلوارش ...
غير قابل تحمله. پس بوي قهوه چي شد؟









