الآن انقدر مسکن هاي
الآن انقدر مسکن هاي جورواجور خوردم که فکر مي کنم تنها راهي که بتونم ارتباطم رو با دنياي واقعي حفظ کنم نوشتن و نوشتنه. سعي مي کنم ذهن تب دارم رو متمرکز کنم و وقايع رو به خاطر بيآرم.
اين دفعه مي خوام کاملا وبلاگي بنويسم پس اونايي که با اين مسئله مشکل دارن از همين الآن مطلع باشن و اين دور و ورا نپلکند. خلاصه از من گفتن بود فردا نيآين بگين آي وقتمون فلان آي مجلتون بيسار و اين حرفا. همين که هنوز زنده ام و دارم الآن اينارو مي نويسم برين خدا رو شکر کنين!
خب از پنجشنبه هفته پيش شروع مي کنيم، جلسه هماهنگي کنسرت. کنسرتي که خيلي شيک پکيد و من در راه رفتن به جلسه کاپوچينو، با اينکه از شيريني متنفرم، نيم کيلو نون خامه اي خريدم و در نهايت عدم آرامش روان و روح از حرصم نصف جعبه رو در طول جلسه خودم شخصا لمبوندم! يه لحظه ياد حرف کاميار شب تولدم افتادم که وقتي داشتم کيک تولدم رو مي خوردم با تعجب داد زد:
- واي شيده!! اندامت!!
هه هه هه اندام؟ چه مسخره!
شب که هنوز کله ام حسابي داغ و بود عصباني بودم، يه غلطي کردم و نشستم ستون نگاه کاپوچينو رو نوشتم و تا ساعت ۳:۳۰ نصف شب هم خودم بي خواب شدم و هم صنم و پيام رو از کار و زندگي انداختم. آخه اون پوستر رو به علت بزرگ بودن تکه تکه اسکن کرده بوديم و حالا بايد يکي اين تکه ها رو بهم مي چسبوند و خب اين کار يا از دست احسان برميومد يا پيام که فوتو شاپ بلدند. آخر بيچاره پيام بعد از دقيقا ۱ ساعت و نيم التماس که شيده تو رو خدا بگو چکار داري!! از کار و زندگيش افتاد و اون تکه هاي ناموزون و ناقص رو با هنرمندي تمام بهم چسبوند. ممنون پيام جونم!
بعد هم ديگه از رو رفتم و گرفتم کپيدم چونکه فرداش ساعت ۶ صبح بايد بيدار مي شدم مي رفتم سر کار. فکر کنم حدوداي چهار بود که ديگه به زور خوابم برد. خلاصه رفتم سر کار و برگشتم و بعدشم فقط لالا!
عصر پاشدم به دوستي در ترجمه منابع تزش کمک کردم و در همين حيص و بيص متوجه شدم که مانيتور محترم جان به جان آفرين تقديم کردند. عاليه، نه؟ مخصوصا براي کسي که ۸۰٪ زندگيش با اينترنت و کامپيوتر سرو کار داره. مغازه کامپيوتري گفت خرج تعميرش ميشه ۲۰۰۰۰ تومن که خيلي زياده و مطمئنا سنگينتره که يه دونه جديدش رو بخرم. خلاصه که هنوز نمي دونم مي خوام چه غلطي در اين مورد بکنم پس مانيتور بي مانيتور. کافي نت هاي اکباتان خيلي اين چند روز باهام اخت شدن و شايد ديگه اصلا مانيتور رو بي خيال بشم!
شنبه رفتم سر کار، بعد هم ورزش و از شب يکشنبه ماجرا شروع شد. اولا که علائم نفرت انگيز سرما خوردگي کم کم داشتن بيشتر و بيشتر مي شدن و ديگه داشتم کم کم حناق مي گرفتم. قرص سرما خوردگي خوردم و خوابيدم. انقدر خسته بودم که اصلا نمي فهميدم چي به چيه. ناگهان با يک تکون در تختم احساس کردم که پام جر خورد! اول خيال کردم دارم خواب مي بينم بعد متوجه شدم که اون يکي پام هم خيسه!! همينطوري خواب آلود کورمال کورمال دست کشيدم به بغل زانوي سمت راستم و دستم داغ و خيس شد. ديدم نخير مثل اينکه بايد پاشم! اومدم تو هال و در نور متوجه شدم که بغل زانوم به طول ۱۰ سانت(اگر دقيقش رو مي خواين با شهادت يک زن بالغ و خبببببببببببب کمي تا قسمتي عاقل ۷ سانته!) پاره شده و داره عين الاغ خون ميآد. بالاي زخم خيلي عميق بود و حدودا ۳ ميلي متر باز شده بود. (توجه دارين که اين اندازه ها رو فرداش دکتر به من گفت و گرنه اون نصف شبي به قول يکي از دوستان من خط کش به دست در حال اندازه گيري عمق فاجعه نبودم!!) با خونسردي تمام رفتم تو حموم و با بتادين شستشو دادم با پودر پني سيلين پانسمان کردم و رفتم سراغ تختم. توي تاريکي دست مي کشيدم به محل وقوع پارگي (محض اطلاع دوستاني که الآن به ما پيوستن منظور پارگي پامه) که ببينم چه خبره و بعد از چند بار دست کشيدن دستم هم پاره شد و من هم آلت قتاله رو يافتم! يه تکه شيشه شکسته آبي!
نپرسين اون تو تخت من چکار مي کرد!! نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! گفتم نپرسين! چون جوابي براش ندارم. در هر حال فرداش که رفتم براي تزريق پني سيلين براي آنفولانزا، پام رو هم نشون دادم و يارو گفت خانوم چرا انقدر دير اومدي؟ بايد بخيه مي خورده، حداقل ۴ تا!! اما حالا ديره، پانسمان مي کنم تا ۴۸ ساعت بهش دست نمي زني و دوباره بيا، انشالله که عفونت نکنه.
تا الآن چطوره؟ دوست دارين؟؟ تموم شد؟ نـــــــــــه بابا! سر کلاس داشتم درس مي دادم که ناگهان صندلي از زيرم در رفت و پرت شد تو شيشه هاي پشتم! اگه خودم هم با صندلي رفته بودم و يهو واينستاده بودم الآن ديگه شيده اي نبود که اينا رو بنويسه، چون شيشه ها ميشکستن و پرت مي شدم ته راه پله اي که پشت کلاسمه!!
حالا هم گوشهام انقدر چرک کرده که پرده هاش (منظور پرده گوشه ها!!!) متورم شدن و ازشون خون ميآد (آي آقا فحش نده، پرده گوشمو مي گم!!) آنچنان ريه هام چرک کردن که تا حالا ۳ تا آمپول کورتون زدم ولي هنوز خس خس مي کنم و دماغم هم بسکه عطسه کردم ...
فکر کنم ديگه بستون باشه، ديگه بقيه اش رو نمي گم! فقط ببينين که چقدر خاطرتون عزيزه که با اين وضعيت دراماتيک اومدم نصف شبي تو اتاق صنم که توش سگ صاحبش رو پيدا نمي کنه دارم دري وري مي نويسم!! من بهتون شخصا اطمينان مي دم که اين کار هر کسي نيست!!!









