دوباره آخر اسفند شده
دوباره آخر اسفند شده و نزديک عيد. اول از همه مسئله خونه تکونيه که همه رو درگير خودش مي کنه. همه خانومها حسابي مشغولن و کار دارن. ديگه کمتر کسي رو مي شناسم که خودش خونش رو تميز کنه. بيشتريا کارگر دارن. آيا اين خوبه؟ بده؟ بايد ناراحت بشم و بگم واي بيچاره اون کارگره که دستاش پينه بسته؛ اوخي حيوونکي مجبوره چقدر کار کنه، اين ظلمه، بي عدالتيه، اين درده، مرضه؟
فکر کنم با توجه به شناختي که تا الآن نسبت بهم پيدا کردين ديگه مي دونين که من هيچ وقت چنين حرفايي رو نخواهم زد. مريم خانوم، سکينه خانوم، معصومه خانوم، موسي و داوود و امثالشون لازمهء يک اجتماع هستن. مي دونم الآن بيشترتون دارين شروع مي کنين فحش دادن، اما اين واقعا اعتقاد منه.
در يه جامعه همه نوع آدم وجود داره و ما يه نوعشيم و اونها هم يه نوع. هممون انسانيم، درست، اما در موقعيت هاي متفاوت و با سرنوشت هاي مختلف. با نظريه جبر سرنوشت کاملا مخالفم. گاهي هستند کساني که از نوع خودشون فاصله مي گيرند و به نوع ديگه اي مي پيوندند. اين هم خيلي طبيعيه. طبقات اجتماعي هميشه وجود داشته اند و وجود خواهند داشت و هر چقدر هم که هي ايده آليست ها و کمونيست ها بخوان اين رو نپذيرند هيچ تغييري در اين واقعيت پديد نخواهد اومد. گاهي اشخاص در محيطي که به نظر مرفه تر ميآد بزرگ ميشند و بعضي هم به ظاهر کم شانستر هستند، اما آيا اين آخره راهه؟
تحصيلات، تصميمات، اراده، قدرت فکري و زرنگي همگي عواملي هستند که تعيين کننده سرنوشت يک شخص هستند. طبقات اجتماعي حقيقي هستند اما تغييرناپذير نيستند. هر شخصي با توجه به قابليت هاي خودش و ميزان تلاشش مي تونه به طبقه مورد علاقه اش نزديکتر بشه. گاهي اشخاص هيچ فعاليت مثبتي نمي کنند ولي هميشه متوقع هستند و مدعي که تقصير خانواده اي که درش به دنيا اومدند يا محيط اطرافشون بوده که خودشون هم در آخر بازنده اي بيش نبودند. اين تنها يک بهانه است که ديگه در اين دور و زمونه کاملا غير قابل قبوله. براي من که غير قابل قبوله.
مشکل بيشتر مردم و بخصوص جوانان ما که همش از بيکاري و بي پولي مي نالند اينه که به موقع درست تصميم گيري نمي کنند. اون موقعي که بايد بنشينند و فکر کنند که بازار کار در کشوري که درش به دنيا اومدند و ازش توقع کار دارند در چه وضعيه، در تب و تاب کنکور فقط به فکر رفتن به دانشگاه هستند، حالا هر رشته اي يا گاهي يه رشتهء بخصوص به خاطر لجبازي يا چشم و هم چشمي؛ اصلا به اين موضوع فکر نمي کنند که پس از فارغ التحصيل شدن قراره چه بکنند. وقتي که کار از کار گذشت و درسشون تموم شد تازه کاسه چه کنم چه کنم دست مي گيرند و هي غر مي زنند که کار نيست، امکانات نيست. يکي نيست بهشون بگه خوب اگر قبل از اين همه وقت تلف کردن از اول يه کم تحقيق کرده بودي و موقعيت رو با توانايي هاي خودت مي سنجيدي، مي تونستي به راحتي بفهمي که اين رشته در اين جامعه خواستار نداره و امکان رشد درش نيست.
اين يک مشکل بود و مشکل بعدي تنبلي زايد الوصف ماهاست. هميشه مي خوايم از همون اول بسم الله بهترين موقعيت رو در شغلمون داشته باشيم! يک مسئله اي که خيلي اين موضوع رو تشديد مي کنه کار نکردن و مفت خوري اکثر دانشجوهاي ماست. توجيهشون هم اينه که الآن درس دارم و مي خوام وقتم رو کامل بذارم رو درسم، وقتي تموم شد مي رم سر يه کار درست حسابي! آخه عزيز من اين درست که اون موقع تو مدرک به دست هستي و وقتت هم آزادتره اما در عين حال هيچ تجربه اي هم نداري و به قول معروف از بيخ عربي. هيچگونه تجربه مفيد عملي در دانشگاه هاي ايراني براي ما دانشجوها فراهم نيست و خودمون بايد عقلمون برسه و بريم دنبال تجربه و کار.
دوران دانشجويي اتفاقا بهترين موقع براي کار کردنه. کار فرمات مي دونه که تو درس مي خوني و نمي تونه زياد اذيتت کنه، خودت هم وقتت رو مفيد استفاده مي کني. گاهي کار براي دانشجو هاي سال اول دومي در زمينه درسيشون غيرممکنه، خب مي تونن در زمينه هاي عمومي مشغول به کار بشند. اگر ما ايرانيها بفهميم که کار عار نيست خيلي خوب ميشه به خدا.
حالا خيلي ها مي گن تو نفست از جاي گرم بر ميآد و رفتي بالاي منبر، اما باور کنين تمام اين عادت هاي کاري غلط هستند که جوونهاي مارو بدبخت و بي کار مي کنند. يه کم تصميم گيري منطقي و درست از اول راه خيلي کار رو راحتتر و موفقيت آميزتر مي کنه. توجه کردين اشخاصي که مادر پدر هاي پولداري ندارند معمولا موفق تر هستند؟ اين به خاطر اينه که ياد مي گيرند که زودتر رو پاي خودشون بايستند و اينکه الآن درس دارم و وقت ندارم و اين حرفا که هممون مي دونيم فقط عذر و بهانه هستن چون بيشترمون تا آخرهاي ترم دست به جزوه هامون نمي زنيم، براي اونها تعريف نشده است.
خلاصه که ببخشيد که دوباره رفتم بالا منبر و افاضاتي کردم که مي دونم بيشترتون باهاش مخالفيد اما باور کنيد همون داوود و موسي با کارگري کردن در مرحله اول هستند. اونها هم مي تونند يا در همين مقطع هي درجا بزنند و هر سال بيآن شيشه بشورن و زمين بسابند يا جاي خودشون رو به ديگرون بدهند که دوباره اول راهند. بودند کارگرهايي که توي خونه ما کار کردند و الآن مهندس هستن. به خدا راست مي گم. بيسواد بود پسره با يه پدر معتاد و مادري بي عرضه و ۱۰ تا خواهر برادر قد و نيم قد. خودش خونه اين و اون کار مي کرد و شبانه هم درس مي خوند و بعد رفت دانشگاه سراسري شبانه و حالا مهندس شده. حالا با کت و شلوار و تر و تميز ميآد خونمون مهموني و هميشه از مامانم تشکر مي کنه که تشويقش مي کرد و اشکالات درسيش رو برطرف مي کرد و در عين حال هم ازش کار مي کشيد!
به اميد روزي هستم که دانش آموزانمون حق انتخاب بيشتري داشته باشند. روزي که در مورد آيندشون درست و به موقع فکر کنند. روزي که با تحقيق در مورد بازار کار جامعشون وارد دانشگاه بشند. روزي که وقتي وارد دانشگاه شدند به يه کار، هر چند در وحله اول بي ربط به رشته شون اما مفيد براي خودسازي و کسب تجربه، مشغول بشند که همين به خوديه خود موقعيت هاي کاري مربوط به رشته شون رو در آينده فراهم مي کنه. روزي که افراد با پيشينه ها و موقعيت هاي متفاوت و گاهي کم شانس تر بفهمند که هيچ وقت براي پيشرفت يا هر چيزي که مي خواين اسمش رو بذارين، دير نيست و هيچي وقتي که اراده داري نمي تونه غير ممکن باشه. و مهمتر از همه روزي که هممون بفهميم کار عار نيست.









