«اتمام حجت»
«اتمام حجت»
راضي نگه داشتن و جلب مخاطب به هر قيمتي براي شيده بهمن يار يک اصل نيست. اين جملهء خيلي بديه؟ خوشحال ميشم که نوشته هام رو مي خونين و ازش استقبال ميشه، اما براي اين نيست که مي نويسم. اين به معناي توهين به شما نيست دوستان، به معناي ناديده گرفتنتون هم نيست. مطمئنم اگر دوست نداشته باشين خيلي آسون و راحت ديگه روي اين صفحه کليک نمي کنين ولي اگر ميآين اينجا و مهمون من و نوشته هام و افکارم ميشين ديگه انقدر آزار ندين! نمي گم نقد نکنين. نقد يه مقوله ايه کاملا جدا از توهين و خوار کردن غير مستقيم و گاهي مستقيم به بهانهء نقد. نه من خرم نه شما! هممون متوجهيم که هر کلمه يا جمله اي که مي نويسيم چه معنايي داره.
امروز مي خوام براي هزارمين و انشالله آخرين بار بگم اينجا چه خبره و اميدوارم مشکلات حل بشن!
اين يک ستون شخصيه! يعني اين من هستم که تصميم مي گيرم چي بنويسم و چي ننويسم. از در و ديوار هم هست که از قصد اين اسم رو انتخاب کردم. از اول هم همه تکليفشون مشخص بود که مثلا خسرو سينمايي بنويسه، صنم اجتماعي بنويسه، مهدي موسيقي و غيره و از همون اول هم همه مي دونستن که من رو محدود نمي تونن بکنن و پس ديدن که سنگينتره بگن شما هم هر چي مي خواي بنويس! انتظار يک ستون ژورناليستيه جينگول داشتن از اينجا نه تنها غير منطقيه بلکه مسخره است! پس لطفا دنبال چنين چيزي اينجا نيآين.
اگر چنين نثري رو براي نوشته هام انتخاب کردم به اين معنا نيست که قادر نيستم طور ديگه اي بنويسم. کسي که يه عمر کتاب هاي قلمبه سلمبه خونده و گزارش هاي رسمي براي کار و درسش نوشته مطمئنا قادر به نوشتن چهار کلمه نشکسته هست ولي انتخاب کردم که شکسته بنويسم و دلايل خودم رو هم دارم. آيا قبول کردن اين مسئله و احترام گذاشتن به انتخاب يه فرد انقدر کار شاقيه؟ چرا همه انتظار دارن توي ستون هاي مجله فقط يه نوع نوشتاري به چشمشون بخوره؟ هدف من از کارم براي خودم مشخصه و اگه شما با هدف من همراه نيستين اين کاملا حق شماست و در عين حال حق محدود کردن من رو هم ندارين.
در ستونم به مسائل مختلفي پرداختم که اگه آرشيو رو بخونين متوجه ميشين از چند دستهء کاملا متفاوت تشکيل ميشه. غير مستقيم و با بيان تجربياتي به ظاهر شخصي به مسائل اجتماعي، سياسي، هنري يا غيره نگاه کردم و گاهي هم صرفا مطلبي بوده براي برقراري ارتباط عاطفي بيشتر با مخاطبم. اينکه شما تونستين در وراي اين نوشته هاي فردي حرف ها رو بشنوين يا فقط در سطح غرغر هاي يه دختر سوسول تهروني بهشون نگاه کنين ديگه به خودتون بر ميگرده. اينکه با اين حرفاي من موافق باشين يا مخالف هم باز کاملا مربوط به شماست و قابل احترام. اما انقدر سعي نکنين عوضم کنين. انقدر سعي نکنين خاموشم کنين.
تمام عمرمون در هر نوع خانواده اي که بزرگ ميشيم، در هر فرهنگي و هر کشوري هميشه دختر ها به خاموشي خوانده ميشن و گاهي پسر ها هم. در اين يه و سال و خورده اي که من و صنم برخلاف انتظار فرهنگ کشورمون در اينترنت توليد مطلب کرديم انقدر حرف شنيديم و نقد شديم که فکر نکنم کسي در اين مدت زماني بتونه رکوردمون رو بزنه! به شخصه بدون اغراق براي هر کلمه اي که تايپ کردم جواب پس دادم يا فحش خوردم يا نقد شدم.
شايد علت عمده اش اين بوده که از يه دختر انتظار نميره اينچنين بي پروا بنويسه و همه چيز رو بگه ولي هنوز هم دليل اصلي اين همه حساسيت رو درست متوجه نشدم. فقط يه چيزي رو مي دونم و اونم اينه که واقعا تا بحال خيلي مقاومت کردم که کاملا پا پس نذاشتم و گرچه گاهي کم آوردم و از شدت خستگي روحي و رنجيدگي سکوت کردم اما بازهم سعي کردم بالاخره روزنه اي پيدا کنم و صدايي متفاوت رو به گوش هاي معتاد به کليشه و دورويي و تظاهرمون برسونم. باور کنين خيلي سخت بوده، هم از غريبه و ناشناس شنيدم هم از طرف دوستان و آشنايان.حرف هايي که براي نااميد کردن و ساکت شدن هر کسي کافي بوده...
فاحشه. لاشي. بي چاک و دهن. از خودراضي بي درد. مغرور عوضي. خودت رو تبليغ مي کني. مشتري جمع مي کني. گند زدي به زبون فارسي. تنت مي خاره. با عشوه ها و ناز کردنات براي دوست پسر و شوهر له له مي زني. مردستيز. همجنس باز. سنتي کله پوک. تازه به دوران رسيدهء نديد بديد. فمينيست افراطي. شوونيست احمق. سطحي بي فرهنگ. بي منطق مزخرف نويس. عقده اي منحرف با عقده هاي جنسي سرکوب شده. تشنهء توجه و تشويق آقايون. جفنگ نويس ترکمون. بي تمدن. بي ملاحظه. بي ادب...
اين فقط گوشه اي از بد بيراه هايي بوده که تا الآن از طريق اي ميل، چت، نظرخواهي و سايت هاي ديگرون حواله ام شده و فحش هاي رکيک رو البته حذف کردم. گاهي خيلي خسته ميشم و فقط مي خوام بکشم کنار و بشينم خونه و به کار و زندگيم برسم و همش رو ول کنم. نمي دونم واقعا چرا انقدر براي بعضي دردآورم که چنين سعي در له کردنم دارن!
مطلبي در يه سايت خبري عمومي وبلاگ ها ديدم که به مقوله سانسور پرداخته بود. کلي در اين مورد نظريه پردازي کرده بود و ناليده بود از اين درد بزرگ و بعد هم ناگهان به اين نتيجه رسيده بود که سانسور در وبلاگ ها از اون موقعي شروع شد که اينجانب از مطلب يکي خوشم نيومده بود و قهر کرده بودم!! اين ديگه آخرشه به خدا! نمرديم و مسئول سانسور بخشي از اينترنت هم شديم، عاليه! فکر کنم همه يه کم زيادي ماجرا رو جدي گرفتن يا شايدم من به اندازه اي که بايد جدي نگرفتم!
در هر حال همونطور که بارها گفتم و باز هم مي گم اگه نوشته هاي من براتون اذيت کننده است يا به نظرتون بي ارزش و مسخره ميآد، خواهش مي کنم نخونينشون. ببينين خيلي ساده است. مگه اين همه نويسنده و نقاش و چه مي دونم کارگردان تو اين دنيا نيست؟ مگه ما بايد کار همشون رو دوست داشته باشيم؟ مگه مجبوريم همشون رو تاييد کنيم؟ آيا وقتي آثار يکي رو دوست نداريم يارو با تپانچه دم شقيقه وادارمون کرده که تحملش کنيم؟؟ و اگه من کارش رو دوست ندارم آيا اون بايد خفه بشه؟ يا عوض بشه؟ يا از مواضع خودش پا پس بگذاره؟ انسان موجوديست مختار، اگر ميرم و اثر کسي رو مي خونم يا مي بينم انتخاب من بوده، به همين آسوني! اصلا مگه يه مجله مي خرين همه صفحاتش رو از سر تا ته مي خونين؟ معلومه که نه. بعد از چند دفعه خوندن دستتون ميآد که کدوم قسمت ها با روحياتتون سازگاره و به مذاقتون خوش ميآد و فقط ميرين سراغ اونا. انتخاب افراد هم مطمئنا با توجه به تفاوت هاي شخصيتي و روحيمون با هم متفاوت خواهد بود. اين حرفم خيلي غير منطقيه؟؟
متاسفم که نود درصد وقت من در اين رسانه مفيد و فراگير صرف جوابگويي و توجيه و توضيح سوءتفاهمات در مورد خودم بوده و وقت شماها هم تلف شده. باز هم مي گم فوق العاده حضور و توجه تک تکتون برام عزيز و دوست داشتنيه و خيلي هم لذت بخش اما بيآين کمي ذهنمون رو براي مطالب متفاوت بازتر کنيم. کماکان پذيراي نظراتتون هستم و برام ارزشمنده که باهاتون ارتباط دوسويه داشته باشم فقط خواهش مي کنم در مورد مسائلي که گفتم کمي فکر کنين.
ممنون.









