«هدايت، مرد ناشناس»





وقتي که نوجوان بودم سري کتاب هاي آبي رنگي در کتابخونهء خونمون هميشه جذبم مي کرد. تا موقعي که ۱۲ سالم بشه مادرم هي مي گفت:

- شيده جان ترجيح ميدم که اين کتاب ها رو نخوني فعلا.
- چرا؟
- شايد زياد فعلا مناسب سنت نباشه.
- چرا؟
- خب... ممم... خب اگه واقعا مي خواي بخون! تو که همه کتاب هاي اينجا رو خوندي، از کمد هم ديوان ايرج ميرزا رو کش رفتي و کامل خوندي و دستت درد نکنه چند تا از شعر هاش هم حفظ کردي ديگه فکر نمي کنم اين از ايرج ميرزا بدتر باشه!!!

يادم ميآد که در هر حال تا موقعي که ۱۳ سالم شد سراغشون نرفتم و وقتي که موقعش شد صاف رفتم سراغ بوف کور! يه بار در عرض يه روز خوندمش طبق معمول تند خونيم. بعد ديدم نه نميشه، ديگه با اين يکي نميشه شوخي کرد و دوباره خوندمش. ديدم نخير نشد، گذاشتمش بغل تختم و رفتم سراغ سه قطره خون. لذت بخش بود. داشتم از خوشي ديوونه مي شدم! سايه روشن و علويه خانوم و ولنگاري رو تو يه روز بلعيدم. سگ ولگرد و زنده بگور رو هم علنا جويدم. توپ مرواري چشمام رو باز کرد. حاجي آقا حالم رو از ايران بهم زد.

هر داستاني که تموم مي شد با هيجان به بابام سر کارش زنگ مي زدم و کلمات و جملاتي که درست متوجه نشده بودم و مي پرسيدم و بيشتر کف مي کردم. توي جمع هاي مختلف، در مهموني ها، سر کلاس هاي مدرسه و دانشگاه و ... هر دفعه حرف صادق هدايت ميشه گفته شده و ميشه که نوشته هاش مناسب نوجوانها و جوانها نيست. چند وقت پيش فرزند يکي از نزديکان خودکشي کرده بود و مي گفتن که خيلي به صادق هدايت علاقه نشون مي داده! پدرم تعريف مي کنه که اون موقع ها توي نشريات هم مي نوشتن و مثلا يه بار يه دانشجوي طب با تفنگ شکاري خودش رو نابود کرده بوده باز مجلات نوشته بودن که «اين جوان فداي افکار مسموم و زهرآگين هدايت شده است... در کتابخانه او همه آثار هدايت در يک رديف چيده شده است... »

دوباره رفتم سراغ بوف کور. تا امسال هر سال دو يا سه بار خوندمش و هر دفعه يه چيز جديد از توش فهميدم. فکر کنم هنوزم کامل نفهميدمش! ولي در مورد اين نويسنده خيلي تحقيق کردم و اين براي اوست...



*****



...

و بالاخره گاه و بيگاه نويسندگان مختلف مطبوعات، آخوند ها و بعضي ديگر به مردهء هدايت مي تازند که او افکاري سياه و ياس آور ميان نسل جوان معاصر مي پراکند و حتي وقاحت رو به آنجا مي کشانند که اعتياد جوانان هرزه و احمق خودشان را به هرويين و مرفين از چشم کتاب هاي صادق هدايت مي بينند. اين قصهء دردناکي است که سالهاست تکرار شده اما دردناکتر آنست که اين مدعيان تهذيب اخلاق جامعه و منتقدين عموما نه اثري از هدايت خوانده اند و نه اينکه چيزي از روانشناسي جامعه مي دانند. تهمت مي زنند که اغلب قهرمانان هدايت خودکشي مي کنند و يا قصه هايش دردناک و رقت انگيز است و به همين جهت نااميدي در دل خوانندگان مي پراکند.

و همه اين استنتاجات احمقانه است. زيرا مگر همه آنان که هدايت خوانند خودکشي مي کنند و يا مگر اين همه اشخاصي که خود را مي کشند و روزنامه ها هر روز چند تا از فاجعه ها را منتشر مي کنند همه آثار هدايت را مي خوانند؟ اغلب آنها بدبخت هايي هستند که هميشه به علت بي پولي و فقر و کمبود محبت دست به خودکشي مي زنند. وانگهي در کشور ما و در محيط ما آنقدر مناظر فاجعه آميز و دردناک وجود دارد که هر يک ما هر روز با غم انگيزترين آنها روبرو مي شويم و اعصابمان خرد و خاکشير مي شود. اما هيچ کس نيست بگويد اين مناظر به تدريج مي توانند شخصي را از پا انداخته و او را به خودکشي وادار کند.

در هر صورت مسئله هدايت به جاي آنکه از جهت ادب و نسخ کار او و ميدان گشاده اي که در ادبيات و نثرنويسي ايران ابداع کرده مورد توجه قرار گيرد، از يک جهت ابلهانه که اتفاقا آلوده به اغراض شخصي نيز هست مطرح شده است و با کمال تاسف بايد گفت جرايد عمومي آنچنان که بايد و شايد جلوي اشاعهء چنين تهمت و ناسزاهايي را نگرفته اند.

بوف کور هدايت، همين کتابي که هزاران بار لعن ونفرين شده و فرياد متظاهرين و مدافعان اخلاق جامعه را درآورده است به چندين زبان زنده دنيا برگرداننده شده و مايهء مباهات ما ايرانيان در ادبيات است. چنين آثاري در ادبيات جهاني به ندرت پيدا مي شوند که به علت پيچيدگي که دارند هيچگاه کهنه و بي مصرف نمي شوند.

دوست فرانسوي داشتم که دانشجوي دکتراي ادبيات بود و پس از شنيدن اينکه هدايت در ايران مظهر سياهي و نااميدي شناخته و عقيده دارند که بايد اين کتاب بوف کور را آتش زد تا جوانان کشور با مطالعه آن روحي تيره و دروني ياس زده پيدا نکنند، با خنده گفت:

- چه احمق هايي! در بوف کور چه چيزي ياس آور و نااميد کننده است؟ در اين کتاب نويسنده با زبردستي يک روانشناس تاريک ترين زواياي روح انساني را کاويده و از ميان همه سرگرداني هايي که در وجود نيمه بيمار يک مرد نهفته، به دست نيافتني ترين عقده هايش راه يافته است و اين پيروزي بزرگيست که هر چند قرن نصيب نويسنده اي مي شود و مسلما کتاب بوف کور را هر کسي نمي تواند بفهمد.

...



*****



متاسفانه اينجا مناسب و کافي براي تمام اون مقاله نيست چون بعد از اين قسمت در مورد شرح حال زندگي، اخلاق و روحيات، خانه و خانواده، عشق و نظرات دوستان نزديکش که از گوشه و کنار پيدا کرده بودم نوشتم که خب خيلي طولانيه. شايد در فرصتي بهتر همه مقاله را کار کنم. در هر حال صادق هدايت از خيلي لحاظ به من درس داده و از طريق کتابهاي اون با بسياري مسائل که خودم امکان تجربه و لمس نداشتم ارتباط برقرار کردم و حالا پايان مقاله که با مناسبت امروز هماهنگي دارد...



*****





...

کسي درست نمي داند در چه تاريخي او چشم از جهان فرو بسته است، ۱۹ يا ۲۰ فروردين ۱۳۲۹، زيرا بلافاصله سروقتش نرفته بودند. وقتي به زور در اتاقش را در کوچهء شامپيونه پاريس شکستند او را در کف حمام با قيافه اي آرام يافتند که روي شمدي دراز کشيده و قبلا شير گاز را گشوده و همهء درزها را با پارچه کيپ کرده بود. هيچ نامه يا پيامي از خود به جا نگذاشت و سنش چهل و هشت سال بود.

جنازه اش که توسط چند دانشجوي ايراني مقيم پاريس تشييع مي شد در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد و پروفسور هانري ماسه بر سر مزارش نطقي در اهميت آثار و کار هنري وي ايراد نمود.

پس از مرگش هر کس به ذوق خود به طريقي علت انتحارش را در وقايع و حوادث جستجو مي کرد. عده اي مي گفتند که ترور رزم آرا شوهر خواهرش که در همان اوان روي داده بود ضربه وحشتناکي بر روحش وارد آورد و عده اي ديگر معتقد بودند که مرگ شهيد نورايي دوست عزيزش تعادل و مقاومتش را از ميان برد و بعضي تفاسير ديگر اما آنچه مسلم است انديشه هاي آخرين ساعات حيات او بر هيچکس معلوم نيست و کسي نمي داند که اگر واقعا تنها يک علت براي خودکشي او وجود داشته، آن علت چه بوده.

در مورد خودکشي هدايت اغلب عدم تناسب محيط زندگي و آشفتگي و انحطاط اخلاقي مردم را از جمله علل اصلي دانسته اند. اما صرف نظر از همه اين مسائل يک چيز ديگر هم وجود داشت و آن وضع خاص روحي و اعصاب خود او بود.

در زنده بگور مي نويسد:

کسي تصميم به خودکشي نمي گيرد. خودکشي با بعضي ها هست. در خميره و سرنوشت آنهاست و هيچوقت نمي توانند از دستش بگريزند.

و يا در جاي ديگر با نااميدي خاصي مي نويسد:

... اصلا مرده شور اين طبيعت مرا ببرد، حق يه جانب آنهاييست که مي گويند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است...

مسعود فرزاد پس از مرگش گفت: صادق بعضي روز ها چنان بغ مي کرد و ساکت و اندوهگين ميماند که وحشت آور بود. او که دائم مي خنديد و لودگي مي کرد و ليچار مي گفت ناگهان در ميان جمع ما خاموش ميشد و به فکر فرو مي رفت. خوبي اش اين بود که اخلاقش را ميشناختيم و پاپي اش نمي شديم.

۱۵ سال پيش از مرگش به دوستانش گفت:

خودکشي با گاز آسانترين نوع خودکشي است. تخيلات شيرين و مکيفي ايجاد مي کند. اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور مي کند...

و اين جمله را چندين بار به شوخي و يا جدي تکرار کرده بود:

بعضي ها همه عمر مجذوب خودکشي هستند...

خيام را بسيار دوست داشت و در حاشيه ترانه هاي خيام نوشته است:

اين فيلسوف بدبين و شاعر جسور براي دورهء خودش ساخته نشده بود يک چيزي از آن دوره و طرز فکر زمان زيادي داشت. تنهايي سختي داشت؛ تنهايي و بي همزباني و براي همين در ترانه هايش فرياد مي کشيد، چه اگر با کسي حرف مي زد يا او را تکفير مي کردند و يا به مسخره مي گرفتندش...





و او، صادق هدايت خود نيز تنها بود. متفکر و غمگين و افسرده، زيرا کسي نداشت که با او حرف بزند و غمي در درون داشت که شايد از بي همزباني هم بدتر بود. شهيد نورايي دوست صميمي اش بود و به نظر مي رسيد که هدايت اگر بايد همه حرف هايش را در اين دنياي بزرگ با يکي بازگو کند براي همين شهيد نورايي باشد، اما ببينيد دکتر شهيد نورايي درباره اش به يکي از دوستان مشترک چه مي نويسد:

دو ماه مي شود که صادق را نديده ام... اصلا به سراغ من نميآيد و با اينکه چند بار به اداره اش رفتم و به خانه اش تلفن زدم باز هم به سراغم نيآمده... از اين گذشته در اين مدت در هنگام برخورد با من بسيار گرفته و ناراحت است. حرف نمي زند و ميان ما سکوت ناراحت کننده اي ميوفتد. من تعجب مي کنم که او چرا اينطور شده، آنوقت ها دو سه روزي چنين حالي پيدا مي کرد اما حالا دو ماه است که با من هم مثل بيگانه اي رفتار مي کند...





او بيگانه اي بودـ شايد با خودش هم بيگانه بود و گرنه نمي نوشت:

من عاشق خودکشي هستم، اين فکر از کودکي مثل خلسهء افيون مرا تحريک مي کرد...

سرانجام نيز در تنهايي پاريس آنوقت که نه مطالعه و نه پرسه زدن در خيابان ها و نه نوشتن نمي توانست غم درونش را تسکين دهد شير گاز اتاقش را گشود...

شیده بهمن یار