از عيد تا حالا قول داده بودم در مورد شيراز بنويسم که هي نشد و بعد هم ديدم که اي بابا اين دوستان سانسورگر کاپوچينو نميذارن من اين عکس هاي مورد دار رو بذارم! از خير گزارش نوشتن گذشتم چون بدون اون عکس ها اصلا نمي چسبه و حالا فقط يه يادداشت دري وري مي نويسم تا اين دفعه که بهتون گفتن شيراز به طور تکراري ياد حافظيه و تخت جمشيد و اين حرفا نيوفتين، بلکه ياد عينک شب و X-party بيوفتين!

خب خوشبختانه يادداشتهايي که اونجا برداشتم در حال پرس و جو گم نشدن و مي تونم اطلاعات کافي بهتون بدم از اين شهر زيبا. اول از همه بگم که اين بيشتر اون رويي از شيرازه که همه کسي نمي بينه و فکر نکنين که حالا مثلا ديگه همه اونجا اينطورين، اما خب اون قشري که من باهاشون رفت و آمد داشتم به واسطه آشنايي هاي فاميلي و غيره اين روي زندگي جووناي شيراز رو بهم نشون دادن و من مطمئنا مي دونم که همهء دوستاني که در شيرازن لزوما اينطور نيستن.

شيراز تهرانيه در مقياس کوچکتر. هر کاري که اينجا مده فوري اونجا هم مد ميشه و اين چنين سرعتي رو در هيچ جاي ديگهء ايران،‌ تا اونجايي که من مطلعم،‌ نميشه ديد. حتي تکيه کلام هاي ماها هم اونجا سرايت مي کنه: خفن،‌ فر دادن و غيره. تازه نمونه هاي خيابون هاي تهران هم اونجا هست! زرگري يه جاييه تو مايه هاي زعفرانيهء خودمون. عفيف آباد همون جردنه،‌ دقيقا با همون خصيصه ها و چرخ زدن هاي بي هدف بالا و پايين خيابون و باز هم با همون مشکل هميشگي بسيجي ها.

«وقتي مي گيرن گاهي خيلي اذيت مي کنن و ماشين رو هم مي خوابونن و گاهي هم با ده بيست تومن ميشه ساکتشون کرد.»

توي شيراز اوج برج سازي و اينجور کار ها رو ميشه تو معالي آباد ديد که پر از برج هاي نوسازه که البته بر خلاف تهران کمتر از ده طبقه به بالا هستن. چمران اونجا رو به نياوران ميشه تشبيه کرد و ارم رو به پاسداران. ميشه گفت قصردشت يه جورايي مثل چهارراه پارک وي و از اونجا به بالا گرونترين خونه ها و پولدارترين ها زندگي مي کنن.

«تو شيراز يه چيزي که خيلي بده اينه که بغل هر جاي باکلاسي يه ده هم هست!»

تا سه چهار سال پيش فقط يه کافي شاپ بوده به اسم دست چين اما الآن تنوع بيشتر شده و جوونا هم بيشتر ميرن. تو عيد که ما اونجا بوديم يکي جديد باز شده بود به اسم «بلنسي» که صاحبش گفت به معناي دانشمنده از لغتنامه دهخدا! از اونجايي که صاحب کافي شاپ از خانواده هاي قديمي شيرازه اونجا يه محيط خاصي داره و کلي هم کارشون گرفته. محمدرضا ميگه که دو هفته اومده تهران ياد گرفته و برگشته شيراز کافه زده. تمام موادش رو از تهران مي خره و مي بره و براساس گفتهء خودش تا بحال اماکن حتي يه بار هم به در مغازه نيومده بگه خرت به چند من!

حالا يه نکتهء خيلي جالب اينه که اگر تو تهران گاهي اين ور اون ور آشنايي مي بينيم و معمولا هم زياد خوشمون نميآد اونجا دم به ثانيه همه دارن آشنا مي بينن!! همه از کارهاي همديگه کاملا خبر دارن! مثلا مي دونن که فلاني با فلاني دوسته و با بيساني بيرون رفته و حالا دارن بهم ميزنن يا اينکه فلاني پژو ۲۰۶ رو با وام خريده وگرنه باغشون داره ضرر ميده همش!

من که اونجا بودم به خاطر داشتن فاميل و آشناي زياد هر روز با يکيشون مي رفتم بيرون و خيلي جالب بود روزاي آخر بچه معروف شيراز شده بودم و مي گفتن همون دختره که اون روز تو Range Rover فلاني بود و فرداش تو سيلوي بيساني و ديروز تو پژوي ايکس و پريروز تو جيپ ايگرگ! همون که تو کافي شاپ قوامي (چون صاحب کافي شاپ معروفه از اسم خودش استفاده ميشه نه اسم کافي شاپ!) بود با فلاني و بيساني! خلاصه که خدا مي دونه چه حرفا که پشت سرم نزدن چون کلا يه کمي مردم شيراز اهم اهم! البته فکر کنم بازم به اين موضوع برميگرده که محيط کوچيکه و به هر حال سخته که آدم همديگرو ببينه بيرون و بعدا به بقيه که همه ميشناسنش نگه!

حالا مي رسيم به بيليارد! اونجا هم همينطور تب بيليارد همه رو گرفته و پسرها تا نصف شب دارن بازي مي کنن و بساط شرط بندي و اين حرفا هم حسابي به راهه. دو سه جا رفتم شخصا سر زدم و خودم هم با دوستان بازي کرديم! خانوم ها هم مي تونستن بعضي جاها برن تو و با آقايون بيليارد بازي کنن. مسئول يکيشون گفت که از اماکن نميآد زياد ولي از تربيت بدني ميآن چک مي کنن و کتبي بهشون ابلاغ نشده که خانوم ها نيآن تو اما خب وسط حرفا شفاهي گفتن که ترجيحا اينطوري بهتره که موردي پيش نيآد! اين مورد هايي که ممکنه پيش بيآن من رو کشتن! يه باشگاه ديگه اما گفت که اصلا اجازه ورود خانوم ها رو نمي دن چون کتبي بهشون دستور دادن. پرسيدم ابلاغيه کو؟ گفت گمش کرده!

شو لباس هم اونجا حسابي به راهه! دختراي شيراز هم مانکناشن! يه catwalk واقعي! چند تاشونو ديدم که واقعا هم خوشگل و خوش هيکل بودن و انصافا هم وقتي گفتم راه برن عالي بودن!‌ اونطوري که خودشون مي گفتن لباس ها همچين تعريفي ندارن و بعضيشون حتي دست دومن اما خب سرگرميه خوبيه!

و اما مد. متاسفانه نمي تونم عکسي که از يکي از دوستان اونجا گرفتم رو اينجا بذارم وگرنه ديگه اصلا احتياجي به واژگان نبود!! اونجا هم پسرها عينک شب مي زنن اما نمي دونن دقيقا چرا دارن اين کار رو مي کنن! وقتي فلسفهء اين کار رو براي يکيشون توضيح دادم گفت نه بابا‌ ما اينکاره نيستيم و درآوردش! موهاي پسرها تيغ تيغي و ژل زده با شلوار هاي آويزون از خشتک!‌ دخترها هم اکثرا همون مانتو هاي تنگ با شلوارهاي پاچه گشاد يا کوتاه با کتوني هاي گرون. دماغ ها عمل کرده و موها هاي لايت شده! آخه اونجا هم مغازه هاي مارک دار مثل هنگ تن و مانگو و زارا و غيره هست و قيمت ها هم حسابي گرون.

جاتون خالي مهموني زياد رفتم اونجا. يکي از يکي جالبتر! والله ما تهرونش پامون به X-party نرسيده بود و اونجا تلافي شد که ما هم نديده از دنيا نريم! به قول خودشون X مي زنن و مهموني رو مي ترکونن! خب حالا چي کي و کجا مي ترکه ديگه بماند! راستش تجربه بسيار عجيبي بود، حشيش که عين نقل و نبات دست به دست مي گشت و جالب اينجاست که دخترا بيشتر طرفدارش بودن! بعد هم اکس که همه رو فوق العاده خوشحال و فعال مي کرد،‌ البته يه کمي زيادي فعال! من همينطور مي چرخيدم و نت برميداشتم عين اين منگول هاي فضول و دو سه بار رفتم تو اتاق که از کيفم چيزي بردارم و متاسفانه مزاحم مماشات دوستان با هم شدم!!

يک مورد تحقيقاتي فوق عالي اون وسط بود که عکس رو هم از اون گرفته بودم و قرار صورتش رو محو کنيم با کامپيوتر تا شما طرز لباس پوشيدنش رو ببينين و منم براتون از کارهاي خارق العاده اش بگم اما به اعتقاد صنم اين صورتش نبود که بايد محو ميشد بلکه بقيه اعضا مشکل داشتن! ايشون هر مهمونيي که ما رفتيم يه استيل پوشش رو حفظ مي کردن: شورت جي استرينگ و سوتين هماهنگ با شلوار جين هاي مختلف که به زور به استخون لگنشون بند بود که نيوفته و خب ممکنه خيلي موقع ها هم اتفاقي تو اتاق ها افتاده باشه که البته ديگه تقصير ايشون نبوده که، بوده؟؟ اتفاقه ديگه ميوفته (منظور اينجا هم اتفاقه که ميوفته هم شلوار!)

اين دختر خانومي که دارم از هنرمندياشون مي گم مي دونين چند سالش بود؟ نه تو رو خدا حدس بزنين! پونزده!!! باورم نميشد و خيال مي کردم از من بزرگتره به خدا! نمي دونم چرا انقدر هم به من ارادت قلبي داشت و کلي تونستيم با هم صحبت کنيم،‌ ايشون با درصد خيـــــــــــــــــــــلي بالايي از پسراي شيراز دوست بودن و حالا ديگه شيراز به نظرشون خيلي محدود و کوچيک و لوس ميومد و در فکر مقياس هاي بزرگتر بودن!

نکته انحرافي ماجرا اينجاست که از خانواده هاي خيلي خوب،‌قديمي و پولدار شيرازي هم بود حيوونکي! يه بار زمان گيري کردم با چند تا اهنگ پشت سر هم به مدت ۱ ساعت تمام بالا مي پريد! نمي دونم اين رقص هاي جديد اينا رو ديدين که فقط مي پرن بالا و سرشون رو مي برن اين ور اون ور يا نه اما باور کنين من ديگه حالت تهوع بهم دست داده بود و احساس مي کردم تمام دل و روده ام تو دهنم که که چه عرض کنم از سوراخ هاي دماغم اومدن بيرون!!

يه خاطره هم براتون تعريف کنم که اگه يه دفعه يکي که اکس زده بود بهتون گفت بريم يه دقيقه قدم بزنيم حتما بهش بگين نه! يکي از دوستان گفتن که حالشون زياد خوب نيست و از اونجايي که من تنها فردي در بين اون ۲۰۰ نفر بودم که حواسم سر جاش بود خواهش کرد باهاش يه کمي برم بيرون تو هوي آزاد راه برم که حالش جا بيآد. منم که بز اخفش دلم براش سوخت گفتم باشه! آقا چشمتون آدم اکس زده نبينه ورداشت من رو برد وسط خيابون زير باروني که واقعا مثل سيل بود. حالا کاشکي فقط راه مي رفت عين آدم،‌نخير ايشون ناگهان وسط راه ايستاد و گفت

- شيده مي دوني الآن چي کيف ميده؟
- چي؟

پريد بالا و خودش رو پرت کرد رو زمين وسط يه چاله پر از آب!!!

- مي بيني چه صداي باحالي ميده؟!
- آره خب!

ايشون اين حرکت جالب توجه رو حداقل ۵ بار ديگه تکرار کردن قبل ازاينکه رضايت بده بگرديم خونه! خلاصه که شب هاي خاطره انگيزي با دوستان شيرازي داشتيم جاتون خالي، انشالله خدا قسمتتون کنه!

شيده بهمن يار