جان دوباره
خیلی وقت بود که دری وریم نمیومد. البته هنوز هم دری وریم نمیآد. شاید اصلا اسم ستون رو اشتباه گذاشته بودم. شایدم مناسب اون موقع ها بود اما الآن دیگه جوابگو نیست. شاید اصلا این باعث شد بفهمم که اسم ستون نباید یه چیز برای مدت طولانی بمونه. شایدم اصلا نباید اسم داشته باشه بعد از یه مدت.
خب البته ترس هم بود. ترس از چی؟ از خودم، فکر کنم. اینکه آخر زبان سرخ ... اما الآن شاید ترسم ریخته، شایدم نریخته ولی پرروتر شدم و یه کم امیدوارتر با توجه به اینکه دوستام خیالم رو راحت کردن که من اصلا در حد این حرفا نیستم خدا رو شکر. در هر حال آدم ترسویی هستم و هر آن ممکنه با دیدن یه حرکت نابجا دوباره جا بزنم. فعلا که خوبم!
نوشتن رو به عنوان یه فعالیت لذت بخش زندگیم می پرستم و اگر گاهی جاهای عمومی ننوشتم برای خودم یا اشخاص نزدیک به خودم حتما نوشتم. فکر کنم این بهترین راه ارتباط روح ها با همه. گاهی حواسم نیست و زیادی احساس نزدیکی روحی میکنم با خواننده ها و نتیجه اش این میشه که اونا هم لابد احساس می کنن می تونن هر چی می خوان بهم بگن. شایدم اسم ستون بود که این احساس رو بهشون میداد. چه می دونم، فقط می دونم که حرف برای گفتن هست. گاهی طنز، گاهی جدی، گاهی داستانی، گاهی جنایی، گاهی به قول نیما خاله زنکی، گاهی تلخ و گاهی هم شیرین.
امیدوارم این دفعه بتونم یه کم پایدارتر و دل قوی تر باشم، چون دوست دارم صداهای مختلف انقدر شنیده بشن که خاموش کردن همشون دیگه ممکن نباشه.
پس بازم سلام.









