چرا؟
اين چند وقته سر کار نرفتم. اولش به اين خاطر بود که مرخصی گرفته بودم که به کارهای شخصی برسم و بعدش هم ديگر رغبتی به ادامهء کارم بیرون خونه نداشتم. حالا فقط کار ترجمهء داخل خونه رو ادامه می دم. متاسفانه نمی تونستم علیرغم اصرار مدیر گروهمون در دانشگاه کلاس بردارم چونکه ممکنه لازم باشه برم مسافرت وسطای ترم و اینجا هم موسسه نیست که بگم جام معلم جایگزین بفرستن! پس متاسفانه اونجا نمی تونم برم که محیطش اقلا کمی برام نرمالتر بود و به هر حال دانشگاه دورهء لیسانس خودم بود و همکارام گرچه همه حداقل ده سال ازم بزرگتر بودن اما همه تحصیل کرده و محترم بودن و بعضی هاشون حتی استادان قدیم خودم بودن که وقتی من رو تو اتاق اساتید می دیدن برق غرور و تو چشماشون می دیدم.
کار توی موسسه هم خوب بود اما جو سالم نبود متاسفانه. هر گونه محیط تک جنسی به نظر من ناسالمه. کارش از این نظر خوب بود که انقدر تجربه داشتم و انقدر با دقت انجامش می دادم که آزادی کامل داشتم و هیچکس رو حرفم و نظرم حرف نمی زد! یعنی واقعا هر کاری که دلم خواسته این شش ساله در موسسه کردم، چه در نقش سوپروایزر چه معلم عادی. همکاران زیادی داشتم که گاهی برام کار کردن و گاهی با هم کار کردیم. کارمندانی داشتم که گاهی زیر دستم بودن و گاهی هم به عنوان معلم باهام همکاری کردن.
تجربهء خیلی خوبی بوده که آدم شناسیم بره بالا. پیشنهاد می کنم هر کسی که می خواد واقعا آدم شناس خوبی بشه بره و معلم بشه. هر ترم حداقل ۳۰ تا شاگرد داشتم در این مدت که اگر بخوایم بگیم هر سال ۱۰ ترم صرفا عادی بوده، بدون احتساب کلاسهای پنجشنبه و جمعه، ۳۰۰ آدم جدید در سال بوده که باهاشون ۴۰ ساعت چشم در چشم به اقتضای نحوهء نشستن در کلاس ها، کلنجار رفتم و گاهی هم گندهای بدی زدم که امیدوارم بخشیده بشم.
به هر حال بچه بودم وقتی که شروع به کار کردم وهنوز یاد نگرفته بودم برای مثال با یه زن ۴۰ ساله مهندس فوق لیسانس از دو دانشگاه چطوری راه بیآم! یادمه یه بار برام یه نامه انتقادی نوشته بود یکی از شاگردام با همین خصوصیاتی که گفتم و نکات بسیار خوبی رو بهم گوشزد کرده بود. من دلش رو بدجوری سر کلاس با یه خندهء کوچک شکسته بودم و اون در طول ترم واقعا به روم نیآورد و در پایان برام نامه ای ۶ صفحه ای نوشت و با اشاره به کتاب های مختلف روانشناسی و غیره ریزه ریزهء اخلاق و رفتارم رو تشریح کرده بود.
نامه اش رو وقتی برای اولین بار خوندم خیلی حالم بد شد. سه چهار ساعتی عصبانی بودم و بعدش دوباره نامه رو خوندم. وقتی تموم شد دوباره از اول آرومتر خوندمش و دیدم راست میگه و این حالم رو بدتر کرد! اون موقع نوزده سالم بود و تو دانشگاه آزاد زبان می خوندم و این خانوم ۴۰ سالش بود و هنوز مجرد بود و از دو تا دانشگاه (فکر کنم علم و صنعت و آزاد) درآن واحد مدرک مهندسی عمران و مهندسی نفت گرفته بود، اون وقت من جغله سر کلاس میومدم و با توجه به شخصیت شوخ و شنگ و شلوغم هر غلطی دلم می خواست می کردم، هر چی دلم می خواست می گفتم و غش غش هم می خندیدم!
فکر کنم می تونین مجسم کنین نامه اش حاوی چه مطالبی بود و چرا من هنوزم که هنوزه نگهش داشتم و چند وقت به چند وقت که هوا برم می داره میرم درش میآرم و از اول تا آخرش رو می خونم تا بشینم سر جام! دیگه هیج وقت هیچ شاگردی از سر کلاس من هیچ شکایتی نداشت و حواسم همیشه به طرز برخوردم با توجه به شخصیت اجتماعی، اقتصادی، تحصیلی مردم بود که پام رو زیادتر از گلیمم دراز نکنم. تجربیاتی از این قبیل خیلی کمکم کرده و همه اینارو به آزادی بیش از حدم در کارم و خونه مدیونم. پس چرا دیگه رغبتی به کار کردن ندارم؟
چون کار کردن در ایران مثل آب در هاون کوبیدنه. چون میری میری و میری بالا و بالا و بالاتر (اگر در کل آدمی باشی که به بالا رفتن متمایلی) وقتی می رسی بالا می بینی واه واه بو گند از اون پایین تا بالا رو گرفته و خستگی تموم این صعود به تنت می مونه. می بینی بهتره برگردی همون پایین که مردم کمتر دلشون بخواد چشمات رو از کاسه دربیآرن. همونطوری که گفتم توی محیط های تک جنسی این حالت مریض گونه خیلی خیلی بیشتره. پچ پچ های بیجا و گروه بندی های کودکانه و تیکه پرت کردن های عجیب غریب و برخورد های وقیح و حتی گاهی فیزیکی بین خانم های همکار که خودم شاهدش بودم واقعا قلبت رو بدرد میآره.
اصلا رفتارها لاابالی گرایانه میشه و همه به این بهانه است خب هممون زنیم دیگه! هیچکس به طرز نشستن و برخورد هاش توجه لازم رو نمی کنه دوباره با همون بهانه. نظافتی که باید در جای جای زندگیمون باشه انگار فقط برای خونه هاشون اهمیت داره و محل کار رو اگر گند و کثافت هم برداره خیالی نیست. ملاحظهء حرفاشون رو ندارن و تا موقعی که زور بالا سرشون نباشه کار ها رو درست انجام نمی دن.
این آخری فقط مربوط به محیط های تک جنسی نیست، همه جای ایران همین وضعه. در محیط های منحصرا مردونه هم از این بدتره! حرف های رکیک و جک هایی که بی مبالات گفته میشه به بهانهء مردونه حرف زدن. دوباره همون آش و همون کاسه. و وقتی گاهی برای جلسات می رفتیم واحدهای پسرونه چشم ها همه گشنه و غیر عادی نگاهمون می کردن. فکر نمی کنم اگر تعادل جنسی در محیط برقرار بود این نگاهها انقدر زیاد و معذب کننده می بودند.
چرا دارم همهء اینا رو میگم؟ چون احساس می کنم جامعه امون خیلی مریضه. چون از نگاه های سیر نشدنی می ترسم. چون از آیندهء شهرم می ترسم. بیشتر با دامن میرم بیرون، دامن هایی که خیلی هم بلند نیستن. روسریم رو خیلی محکم نمی بندم و حتی بیشتر موقع ها سر می خوره و رو شونه هامه. دکمه های مانتوم رو تا جایی که بتونم نفس بکشم حتما باز میذارم و معمولا زیرش تاپ پوشیدم. در این گرما کدوم آدم عاقلی جوراب می پوشه اونم زیر سندل که من بپوشم؟ نتیجه اش تحمل نگاه های سنگینه به ساق پاهام و یقه ام و لاک های انگشت های پا و دستم و گاهی موهامه. تحمل می کنم.
فکر نمی کنم این چیزایی که من گفتم خیلی ضایع و وقیح باشن. بسیار عادی هستن اما انقدر همدیگرو بقچه پیچ شده دیدیم که دیگه یه ذره پوست و مو دیدن برامون حکم لخت بودن رو داره! مگه من نباید بتونم تو این گرمای تابستون نفس بکشم؟ مگه من که دختر جوونی هستم نباید لاک بزنم و بذارم موهام کمی از انرژی آفتاب استفاده کنن که اینطور رنگ پریده و مرده نباشن؟ چرا باید در جاهایی کار کنم که حضور یک مرد درش همه رو به حد دستپاچگی هیجان زده کنه؟ چرا باید همش تحمل کنیم؟ چرا باید همش کنار بیآم؟ چرا باید به زور بریم بهشت؟









