مهر ماه
خيلي خوشحالم که ديگه تحصيل نمي کنم و هيچ وقت دلم نمي خواد حتي به مدت يه ثانيه به اون دوران برگردم. از چهار سالگي که با مامانم که معلم بود مي رفتم مدرسه اش و شش سالگي ديدن من متولد نيمهء دوم سال 56 هستم و بايد يه سال ديرتر برم مدرسه اما همين الآنش دارم انشا مي نويسم پس شناسنامه رو درست کردن و زودتر رفتم مدرسه. تو مدرسه يه معلم خيلي ماه داشتم که واقعا من رو تحمل مي کرد! يه خانوم تپلي و مهربون که با تموم شيطوني غير عادي من خيلي خوب کنار ميومد و تازه مبصر کلاس هم کرده بود منو! منم آخر سال براش يه کارت درست کردم و توش نوشتم: خانم کريمي درسته که وقتي حافظ پير شد مي خواستن از ميکده بيرونش کنن اما من مي دونم شما پير هم که بشين هيچکس از هيچ جا بيرونتون نمي کنه!!!
هنوزم اون کارت رو داره و هنوزم وقتي منو مي بينه گريه اش مي گيره و با مامانم از اون موقع ها تعريف مي کنن که اينجانب از در و ديوار مدرسه صعود و فرود مي کردم! متاسفانه از کلاس دوم همه چيز خراب شد. فکر کنم معلم ها نمي تونستن منو درک کنن! هميشه بايد رو صندلي تکي جدا از بقيه مي نشستم و با اين حال بازم ورجه وورجه ام پاياني نداشت. نمره هام با اين طرز برخورد ها پايين تر و پايين تر اومدن تا جايي که ديگه از سال چهارم دبستان اصلا نه مشق مي نوشتم نه درس مي خوندم نه هيچي و مادرم متاسفانه با اینکه خودش هم معلم بود ...
هميشه همه منتظر بودن که رد شم و من هميشه تا حد نمرهء قبولي تو ورقه هام مي نوشتم و بعد از ده يا بيست دقيقه ميومدم از جلسه بيرون. با کي لج کرده بودم؟ با معلم هام فکر کنم. اول مهر برام مثل يه کابوس بود. کلاس قفسم بود و نيمکت ها زنجير به پام. 12 سال به زور خودم رو کشوندم مدرسه.
يه معلم داشتيم سال چهارم که ناخون هاي بلندي داشت و انگشتر ياقوت بزرگي هم دستش مي کرد و هر وقت کسي شيطوني مي کرد نيشگونش مي گرفت. نيشگون هاي ريز و دردناک. جاش نه کبود ميشد و نه دردش غيرقابل تحمل بود ولي من هنوز که هنوزه ياقوت می بینم روحم قلقلک داده میشه .
يه معلم داشتيم کلاس پنجم که يه دفتر داشت. تو دفترش هر کدوم از ما شاگرد ها يه ورقي داشتيم. با وسواس بيمارگونه اي دفتر رو تميز نگه مي داشت و هر روز در مورد چيزايي که مي خواست در موردمون توش بنويسه تهديدمون مي کرد. اون سال که من شاگردش بودم مجبور شد 20 تا ورق به اسم من درست کنه و هي تاريخ بزنه و هي از بالا تا پايينش رو پر کنه «اختلال در کلاس!» اون سال هم تموم شد.
ديگه از سال هاي راهنمايي شيطونيام مخفي شده بود. يهو تقش درميومد و با اينکه همه مي دونستن کار من بوده ولي نمي تونستن کاري بکنن. نمره انضباطم پايين ترين نمره ام بود و پرونده ام پر از تعهدهاي کتبي احمقانه. سر کلاس گوش مي دادم ياد مي گرفتم به اندازه قبول شدن. از همه معلم هام به غير از تک و توکي متنفر بودم چون هميشه مي خواستن ساکتم کنن. يه شيدهء ساکت و منفعل يه شيدهء خوب بود. گاهي سر کلاس ادبيات معلم ها باهام بهتر بودن و نمره انشا و املا و ادبياتم هميشه بالا بود.
دبيرستان اومد و با اينکه درس نمي خوندم قبول شدم و رفتم رياضي چون مي تونستم راحت سر کلاس ياد بگيرم و آخر سال نمرهء ده رو بيآرم که فقط اين لعنتي تموم بشه. و تموم شد. مامانم باورش نمي شد که من خرداد يه ضرب ديپلمم رو با همون سيستم «فقط به اندازهء قبولي نوشتن» با معدل ده و بيست پنج صدم گرفتم. حتي يه دونه از نمره هام هم محض رضاي خدا بالاي ده نبود! مديره کارنامه رو گرفته بود جلوش هي ضرب و تقسيم مي کرد ببينه چطوري آخه بدون يه نمره بالاي ده تو کتبيام خرداد قبول شدم! همون مهر رفتم دانشگاه. هيچکس باورش نمي شد. هي مي گفتن خب تو که مي توني چرا خوب نمي خوني تا نمره هاي بهتر بيآري؟ ديگه يه لحظه صبر نمي کردن که از خودشون بپرسن با چه انگيزه اي من بايد چنين زحمتي به خودم مي دادم؟ با تشويق چه کسي و همراهي چه کسي؟
جون سالم به در بردم. احساس بد و نامطبوع تحصيل با ورود به دانشگاه از بين رفت و تا پايان فوق ليسانس با بهترين نمره ها ادامه دادم. اساتيدي داشتم که با اينکه گاهي آزارشون مي دادم اما مي دونستن که اينا آثار مدرسه است چون خودشونم مدرسه رفته بودن و اينطوري شد که شانس آوردم و با کمک اساتيد خوبي که قدر دانشجويي رو که جواب همهء سوالات رو بلد بود رو مي دونستن و با حضورش احساس خطر نمي کردن، موفق شدم.
الآن خودم يه معلم هستم. گاهي ميشه که دانشجو هايي دارم سر کلاس، چه موسسات چه دانشگاه، که شيطونن، آرومشون نمي گيره، منو، صبرم رو، دانشم رو و آرامشم رو به مبارزه مي طلبن. همهء معلم هاي ديگه از دستشون عاصي ان. تو کلاس من هميشه بهترين شاگرد ها ميشن با بهترين نمرات. نمي گم که تو مدرسه معلم همه چيزه و شاگرد خودش نبايد هيچ سعي و تلاشي بکنه اما وقتي کسي رو مي فرستيم سر کلاس که مستقيما داره با روح و روان بچه هامون بازي مي کنه فکر کنم بايد واقعا دقت کنيم. آيندهء خيلي ها رو مي تونيم با کوچکترين حرکتي به گند بکشيم يا شکوفا کنيم و هيچ چيز مثل يک معلم خوب نمي تونه راهنما، مشوق و الهام دهنده باشه.
متاسفانه در آموزش و پرورش ما تنها کاري که در استخدام معلم ها نميشه ارزيابي اونها از لحاظ داشتن صلاحيت رواني و داشتن درايت لازم در برخورد با دانش آموزان مختلفه. از يارو مي پرسن که نماز جمعه ميري؟ تظاهرات روز قدس رو رفتي؟ و براي اينکه مطمئن شن دروغ نمي گه ازش در مورد مسير هاي راهپيمايي هم مي پرسن که مچش رو بگيرن! ازش مي پرسن که غسل ارتماسي و ترتيبي رو توضيح بده اما نمي پرسن آيا مي دونه که شکستن روح يه بچه و تغيير مسير کلي زندگيش چقدر آسونه. ازش در مورد بيانات اخير رهبر معظم در مورد جوانان مي پرسن اما نمي پرسن براي شکوفا کردن استعداد هاي دانش آموزان ويژه اش چه برنامه اي داره. آخرش هم مي فرستنش سر کلاس من و شما. بعد هم سر کلاس بچه هاي من و شما. خوندن کتاب هاي روانشناسي تعليم و تريبت و کودک هم که فقط مال تو قصه هاست.
وه که چقدر خوشحالم که دیگه مدرسه نمیرم.









