بالاخره به هر زحمتی هست به خواب می روم. در هال نشستم. در اتاقش باز می شود و در میان شعله ها بیرون می آید. با خودم می گویم بالاخره کار خودش رو کرد. بالاخره خودش رو آتیش زد. نزدیک و نزدیکتر می شود. به طرفم می آید. روبرویم می ایستد. موها و ریش بلندش می سوزند. چشمانش همان چشمان قدیمی است. لبانش را نمی شناسم. خیره نگاهم می کند. دستش را دراز می کند و از روی صندلی بلندم می کند.
همیشه با خود فکر می کردم که جور دیگری باشد. فکر می کردم با تریاک بمیرد. هیچگاه به آتش فکر نکرده بودم.
نمی توانم هیچ حرکتی بکنم. بدنم کرخت و لمس است. بلندم می کند و در آغوش می گیرد. مدت هاست که حتی دستم هم به او نخورده و حالا در میان شعله های آتش در آغوش اویم. احساس می کنم کم کم دارم می سوزم. محکم در بغلش نگهم داشته. من هم هیچ تقلایی برای رهایی نمی کنم. شاید می دانم که تمام اینها رویایی بیش نیست. شاید هم قرار است با هم بسوزیم و من به این هم راضی ام.
بچه که بودیم با خنده به هم می گفتیم که بالاخره روزی از تریاک های پدربزرگ کش می رویم و خودمان را می کشیم. به احتمال زیاد قبرمان هم در کنار هم خواهد بود.
خواهر و برادر ناکام.
بالاخره گرمایش غیر قابل تحمل می شود و اولین تکان را به خود می دهم که رهایم کند. محکم تر دستانش را به دورم حلقه می کند. بوی گوشت سوخته به مشامم می رسد. موی کز خورده. لبانم می سوزند. سنگینی خود را رویش می اندازم و هر دو به زمین می افتیم. در لحظهء برخورد به زمین دستانش شل می شود و من به بالا می جهم. کمی نگاهش می کنم که روی زمین در آتش می سوزد. شوری اشک را روی لبانم حس می کنم.
به احتمال زیاد دیگر الآن تریاک به او سازگار نیست. چند حب برای کشتنش لازم است؟ نشئه خواهد شد و خواهد خوابید اما مرگ... نه.
رویه مبل را برمی دارم و به رویش می اندازم. شروع به زدنش می کنم. بی حرکت است. شاید مرده. شاید دیگر اهمیتی ندارد مردن یا زنده بودنش. شاید همین را می خواهم. بیهوده تلاش می کنم آتش را خاموش کنم. بیهوده سعی می کنم و عرق و اشکم با هم با دود چشمانم را آزار می دهند. دود همه جا را گرفته و او بی حرکت بدون شعله ای روی زمین است. روی نقش قالی سیاهی دوده نشسته و من هم کنارش روی زمینم. پارچه را کنار نمی زنم. نبضش را می گیرم و با خود می گویم پس چرا این کابوس تمام نمی شود؟
احساس می کنم که بیدار شده ام. اتاق تاریک است. به جلوی تختم می نگرم و سیاهی سایه اش را می بینم با چاقویی در دست. به طرفم میآید. کدامیک کابوس و کدامیک واقعیت است؟ آیا ساکت بمانم یا فریاد بکشم؟ فرار کنم یا به طرفش بروم و چاقو را از دستش بگیرم و در قلبم فرو کنم؟
از جایم می پرم و اتاق تاریک است. به صدای نفس های خواهرم گوش می دهم و سعی می کنم ضربان قلبم را با صدای نفس های او تنظیم کنم. قلتی می زنم و به پایین تختم نگاه می کنم. هیچ کس نیست. از تخت پایین می آیم و به هال می روم. همه جا تاریک است. بوی سیگار می آید. روشنایی سر سیگارش را می بینم. ساعت آشپزخانه ساعت ۴ را نشان می دهد و به تختم بر می گردم.
به هر جان کندنی هست دوباره به خواب می روم. در هال نشسته ام. در اتاقش باز می شود و در میان شعله ها بیرون می آید...
...
If you're frightened,
you can be frightened,
you can be,
that's ok...
