يه پدربزرگ دارم که آلزايمر گرفته. نمی دونم چقدر از آلزایمر می دونین اما فقط بگم که بیماری بسیار عجیبیه یعنی بیشتر موقع ها همش دارین با خودتون فکر می کنین و کلنجار می رین که این آدمی که جلوتون نشسته واقعا حالش بده یا گذاشتتتون سر کار! خدا رو شکر من قبلا فیلم Iris رو دیده بودم و می دونستم که چطوری بیماری شروع میشه و چه جور ادامه پیدا می کنه تا جایی که دیگه هیچی باقی نمی مونه و به همین خاطر باورش برام یه کم آسون تره.

حالا این ماجرای بابابزرگ من هم خیلی عجیبه. وقتی که بچه تر بودم همیشه عید ها و بیشتر تابستون ها می رفتیم شمال خونهء مادر و بابابزرگ. یه حیاط بزرگ داشتن که بازی کردن توش خیلی کیف می داد و با دقت و ظرافتی که بابابزرگم به اونجا می رسید همه چیز کاملا سر جای خودش بود و به بهترین وجه ممکن نگهداری میشد.

این بابابزرگ عزیز ما یه عمر فرماندار و استاندار بود تو شهر های مختلف و بالطبع یه اخلاق سگی داشت از من بدتر! فوق العاده آدم وسواسی و دقیقی بود که اگر حتی یه سنگریزه توی باغ رو جابجا می کردیم به خدا می فهمید! در عین اینکه مثل سگ ازش می ترسیدیم ولی خوب اینطوری بیشتر هم کرممون می گرفت که همه جا سرک بکشیم و ببینیم چقدر طول می کشه که بیآد با گوش بلندمون کنه ببره تو خونه تحویل مامانمون بده.

بچه که بودم به خاطر رفتار مامانم هیچکس تو فامیل حق نداشت رو من دست بلند کنه حتی بابابزرگم هم از این قاعده مستثنی نبود پس با اینکه بیشتر گند ها رو من می زدم تو خونه و باغ ولی هیچوقت کتک نخوردم! عمو کوچیکم هم حیوونکی پیش مرگ من بود. من هی گند می زدم و این بیچاره فحشش رو می خورد! یادمه یه روز تو زمستون رفتم سراغ پنکه دیواری و روشنش کردم اما بلد نبودم خاموشش کنم و ولش کردم همونطوری. یهو همه نشسته بودن بابابزرگم با یه آرامش هولناکی اومد تو اتاق گفت کی به این پنکه دست زده؟ همه فهمیدن که کار من بوده و عموم فوری برگشت گفت بله بله من داشتم از اونجا رد می شدم فکر کنم تنم یا آرنجم به اون خورد و روشن شد! احساس هم کردم یه لحظه ها اما خب اشتباه کردم ببخشید!! بابابزرگم اول یه چشم غره ای به من رفت که یعنی می دونم کار تواه و بعدش هم عموم بیچاره مجبور شد تمام شوفاژخونه رو بسابه تا شب!!

خلاصه که بابابزرگم یه چنین آدمی بود که اصلا از بغلمون که رد می شد از ترس مو به تنمون سیخ می شد،‌ بعدش یهو از چند سال پیش دیدیم چقدر رفتارش عجیب شده! مهربون شده بود! بعد کم کم دیدیم که ماها رو به یه اسم های دیگه ای صدا می کنه و یهو شروع می کنه با یکیمون روسی یا فرانسوی حرف زدن! عمه کوچیکم و همسرش و بچه هاش کاملا بور هستن و به همین خاطر بابابزرگم ناگهان اصرار تو اصرار داشت که اینا از اشرافان روس هستن و هی روسی باهاشون حرف می زد!‌ حیوونکی عمه ام به این خاطر رفت موهاش رو سیاه کرد که اقلا بتونه خودش رو بهشون بشناسونه! یا مثلا یهو شروع می کرد با من فرانسوی حرف زدن یا هر وقت می خواست مادر رو صدا کنه هی مادام مادام می کرد!

اولش خیال کردیم شوخی می کنه باهامون. هر هر می خندیدیم و جدی نمی گرفتیم. چند دفعه وقتی همه خونهء خودشون نشسته بودیم دور هم، یهو پامیشد و می گفت خب خیلی مزاحم شدیم خانم ها آقایون دیگه رفع زحمت کنیم! حالا بیا و ثابت کن که بابابزرگ اینجا خونهء خودتونه و ما اینجا مهمون شماییم! اینجور موقع ها یه نگاهی می کنه به آدم و پوزخند می زنه و میگه بله مزاح می فرمایین!! با اجازه. بعد هم سرش رو میندازه پایین و میره از در بیرون! همه هم می دون اینور اونور که یه لباسی چیزی بپوشن و برن اینو که با پیژامه راه افتاده وسط خیابون جمع کنن!

گاهی می برنش با ماشین بیرون اینجور مواقع و می چرخوننش و دوباره میآرنش خونه و می گن خب رسیدیم خونه و یه نگاهی می کنه و میگه بله مرسی و پیاده میشه و به راننده که معمولا عمه ام یا پسر عمه هام هستن پول کرایه ماشین رو میده و برمی گرده خونه! گاهی نصف شب پامیشه همه رو بیدار می کنه و میگه وسایلتون رو جمع کنین که سحر به طرف لاهیجان حرکت می کنیم اگر دیر کنین دلیجان ها میرن و ما رو از این مسافرخونه هم میندازن بیرون!!! بعدش بیچاره مادر و عموم پامیشن از خواب و با چشمای خواب آلود همهء چمدون ها رو می بندن و می گن خب حالا شما یه چرتی بزنین تا سحر راه بیوفتیم. اونم میگه باشه و تا خوابش می بره اینا دوباره تمام چمدون ها رو باز می کنن و خلاصه صبح که میشه اونم دیگه یادش نمیآد دیشب چه خبر بوده.

حالا دیگه هممون با دکتر رفتن های متعدد فهمیدیم که بیماری آلزایمر دارن ولی به خدا هنوزم آدم یه موقع هایی احساس می کنه که سر کار گذاشته شده! این آخرین شاهکارشون رو هم براتون تعریف کنم که دیگه بفهمین اوضاع چقدر درامه! بابابزرگم به مامان بزرگم می گن انیس و همهء خانواده هم به همچنین. چند شب پیش بابابزرگم خوابیده بوده که مادر هم کارهاش تموم میشه و میره دراز می کشه. بابابزرگم برمی گرده طرفش و شروع می کنه ناز کردنش و بوسیدنش! اول از همه مامان بزرگم کلی خوشحال میشه که بابابزرگ شناختتش و بعد هم با خودش میگه به به چقدر حالش خوبه که ... خلاصه که بعد از چند دقیقه بابابزرگم یه نگاهی به مامان بزرگم می کنه و می گه:

- خانوم شما که فکر نمی کنین انیس این دور و ور باشه؟!!!!