روز چهارشنبه بهشت زهرا خیلی خوشگل شده بود. چون به اتوبوسی که باید می بردمون سر خاک آقا جون دیر رسیدم آژانس گرفتم و راننده هم فکر کنم در زندگی قبلیش پرنده بود و به نحو معجزه آسایی در عرض ۱۵ دقیقه من رو از پل حافظ رسوند به بهشت زهرا.

چون زودتر رسیده بودم بهش گفتم یه کم بچرخه. وای باور کنین از صد تا باغ قشنگ تر شده بود. آدم هوس می کرد بمیره. به خاطر بارون های زیاد همه جا خیس بود و یه مه خوشگلی هم تو هوا موج می خورد. درخت ها هم با رنگای مختلف و انواع مختلف دیده می شدن.

کلی برگ های سبز و زرد و سرخ و قهوه ای همه جا رو پر کرده بود و من تازه متوجه شدم این اصطلاح «یه جایی پرنده هم پر نمیزنه» یعنی چی. همه جا ساکت بود. حتی یه نفر هم تو بیشتر قطعه ها نبود و هیچ ماشینی هم توی خیابون اصلی یا فرعی ها دیده نمی شد؛ سکوت مطلق. ما هم هی چرخیدیم و چرخیدیم. فکر کنم خود راننده آژانسِ هم بدجوری جو گرفته بودش.

داشتم با خودم فکر میکردم که عجب آرامشی دارن اینجا. داشتم فکر می کردم که چقدر کیف میده آدم یه جای به این خوشگلی بخوابه. داشتم فکر می کردم چقدر کمبود خواب دارم. داشتم فکر می کردم چرا همه انقدر گریه می کنن وقتی یکی میمیره. بعدش خودم رو گذاشتم جاشون و فهمیدم که برای اون شخص نیست که گریه میکنن بلکه برای خودشونه که دیگه از دیدنِ اون شخص محروم شدن و شاید هم کلی تنها شدن. شاید زندگی هاشون خیلی تغییر کنه؛ تغییرات ناخواسته ای که در صورت موندن اون شخص پیش نمی اومدن.

بعدش فکر کردم که در عین حالی که مرگ فوق العاده برام جذاب و اسرارآمیز و شیرینه ولی زندگی رو هم همون قدر دوست دارم و فقط چون برام عادی شده حواسم نیست. فهمیدم که اینکه دارم برای خودم تو یه جای به این قشنگی می چرخم و این توانایی رو دارم که از چنین چیزی یا چیزای دیگه لذت ببرم چقدر خوبه. اینکه هنوز نفسم بالا میآد یه معجزه است و اینکه بیخود نباید انقدر به رفتن فکر کنم چون تا موقعی که هستم باید از این شانسِ بودن کمال سواستفاده رو ببرم و وقتی هم که رفتم به اندازهء کافی وقت دارم ببینم اونور چه خبره؛ البته اگر خبری باشه.