الف  |  الف

  نسخه چاپي آرشيو December 11, 2003
چوب دوسر ...

نمی دونم این هفته ماجرا از چه قرار بود که هر جا که پا میذاشتم به یه نحوی باید با یه جانباز یا مجروح جنگی یا جبهه رفته ها روبرو می شدم. از سوپر مارکت گرفته تا تاکسی و اداراتی که کار داشتم. از همون موقعی که یادم میآد همیشه کلماتی مثل شهید و جانباز و مجروحین جنگی رو رسانه های مختلف و دست اندرکاران مملکت مثل پتک کوبوندن تو سر ما جوونا. همیشه گفتن که اینا به گردن شما مفت خورا حق دارن. براشون سهمیه گذاشتن تو کنکور. گفتن اگر ما الآن زنده ایم و به زندگی بی ارزشمون ادامه میدیم به خاطرِ اوناست که جونشون رو در طبق اخلاص گذاشتن و رفتن.

از جنگ چیز زیادی یادم نمیآد. صداهای آژیر، رفتن به راهرو و جمع شدن همسایه ها و بازی کردن و گفتن و خندیدن و آجیل خوردن. گاهی دور از چشم مامان دم پنجره رفتن و موشک هایی که از رو سرمون رد می شدن رو شمردن، بدون اینکه فکر کنیم که اونا الآن قراره رو سر یه عده آدم فرو بیآن. انگار می دونستیم که هیچ وقت قرار نیست هیچ کدوم از اون اجسامِ دور به ما نزدیک بشن. تعطیل شدن مدارس و جمع شدن ماها تو خونهء همدیگه و درس خوندن و امتحانات نهایی سال پنجم رو الله بختکی پاس کردن.

تو تلویزیون می دیدیم که سربازها همه با روی گشاده، در حال خندیدن دارن میرن به یه جایی که نمی دونستیم کجاست. آهنگ های حماسی و مارش های وطن پرستانه اینطور القا می کرد که همه از جون و دل دارن میرن جبهه و خب اونجا همون کاری می کنن که هر آدمی که بره جبهه می کنه. هیچ وقت نمی پرسیدم اونجا چه خبره. فیلم های جنگی که در ایران ساخته شدن بیشتر حالم رو بهم زد تا بخواد حس همدردی و احترامم رو بربیانگیزه. آدم های تو این فیلم ها یه عده مقدس نمای غریب و دور بودن که هیچگونه همذات پنداری باهاشون میسر نبود بسکه معصوم بودن! همیشه عراقی ها اَخ بودن و احمق و ایرونی ها مومن و حزب اللهی و پاک و منزه. شبیه هیچ کدوم از آدم های عادی دور و ورمون نبودن و اصلا تصور وجود چنین آدم هایی از قدرتم خارج بود، پس کاملا ازشون زده شدم.

بعد ها یه سری عکس پخش نشده و چاپ نشده دیدم که تا چندین ماه تبدیل به کابوس های شبانه و روزانه ام شده بودن...

راننده تاکسی: خانم شما هیچ وقت نمی تونین بفهمین کشتن یه آدم دیگه چه حسی در آدم به وجود میآره. خانم شما که با این کیف کوچولوتون خوش و خندان دارین میرین با دوستان دَدَر، کافی شاپ و سینما و تئاتر، نمی تونین حتی تصور کنین نگاه کسی رو که خودتون جونش رو گرفتین وقتی که روبروتون به خاک میوفته. شما هیچ وقت گرمای خون دوستتون رو که داره رو دستاتون جون میده رو تجربه نخواهین کرد. با عذاب وجدان از اينکه من ماسک داشتم و یه عده که نداشتن جلوی روم جون دادن بدون اینکه کاری از دستم بربیآد، زندگی کردن خیلی سخته. من دیگه هیچ وقت یه آدم نرمال نمیشم. هر شب خواب دست ها و پاهای بریده می بینم که هنوز تکون تکون می خورن. خواب خون می بینم. خواب دویدن بین باتلاق ها و گِل و لای رو می بینم، وقتی که نمی تونم حرکت کنم و گیر کردم و داد می زنم. زنم گذاشت و رفت. بچه ام رو هم با خودش برد. حق هم داشت. منم ۲۴ ساعت کار می کنم چون شب ها نمی خوام بخوابم. اگر بخوابم دوباره همون صحنه ها... یه جوجه فیلسوف بودم برای خودم قبل از رفتن به جبهه، اگزیستانسیالیسم و این حرفا. بعدش دیدم اینا همش یه مشت زر مفته. جون انقدر عزیزه که بی محابا براش می کشی و می کشی و می کشی.

شاگرد سوپرمارکت: خانوم چشمام رو که می بینین انقدر قرمز و متورم هستن به این خاطره که شیمیایی هستم. یه آمپول هست که هفته ای یه بار باید بزنم و قیمتش ۲۲۰۰۰ تومنه. پولش رو ندارم و نمی تونم منظم بزنمش و اینطوری میشم. گاهی هم کف بالا میآرم و غش می کنم...

نگهبان دم در یه ساختمان (دستاش می لرزن و رنگش پریده و چشماش ترسناکن): ببخشید در از دستم در رفت بهتون خورد. دستام از کنترلم خارجن. ما شیمیایی هستیم و دواهامون رو باید دولت برامون وارد کنه و الآن نتونستن وارد کنن و حالم بده. بازم ببخشید...

راننده تاکسی: این علامت کنار شیشه رو می بینین؟ مال جانبازانه. من یه پا ندارم و این ماشین تنها چیزیه که دارم برای درآوردن خرج خانواده ام. کمکِ دولت؟ منظورتون همون بیست هزار تومنیه که ماهیانه با هزار منت و خفت بهمون میدن؟...

یکی از اقوام که اولین پسرش تو جبهه شهید شد و دومیش هم رفت و موجی شد و برگشت یه خونه بهشون داده بودن تو یه مجتمعی تو کردستان. ماهیانه هم یه پولی در حد بیست یا سی هزار تومن بهشون می دادن. بعدش کم کم از اون خونه بلندشون کردن و گفتن بهتون یه کم پول میدیم که از اینجا بلند شین و بالاخره بعد از یه عالم کش و قوس با یه بچهء عقب مونده و یه پسر معتاد و یه پسر موجی انداختنشون بیرون. اون پسرش که موجی شد رو یه عده سوار به موتور و چفیه به سر میآن می برن یه جاهایی و ... اَه بگذریم...

داشتم با خودم فکر می کردم این قشر مثل اینکه چوب دوسر ... هستند. خطبا و سخنرانان باد در غبغب ميندازن و داد سخن میدند از رشادت ها و ارزشمندیشون و میزنن تو سر ماها طوری که فکر می کنیم اینا یه بار رفتن جبهه و ما داریم یه بند تاوانش رو پس میدیم و توسری می خوریم. در حالی که این بیچاره ها، اون عده ای که نمی خوان زبل بازی دربیآرن و قاطي بازی ها بشن و پولِ زجرشون رو بخورن، دستشون هیچ جا بند نیست و گاهی با اوضاع و احوالی که از اون دوران براشون به یادگار مونده دارن تو یه خلاء دردناکی دست و پا می زنن.

و من احساس گناه می کنم. چرا؟



© 2002-2003 Cappuccino Magazine | Powered by MovableType | Hosted by PersianTools