داشتم آرشيو مطالبم رو در کاپوچینو نگاه می کردم و دیدم اه چقدر فرق کرده نوشتنم. از تو نوشته هام بوی قفس میآد. می دونین قفس چیه؟ همش می خوام یه جوری بنویسم که به قول دوستان فحش خورش ملس نباشه. فک و فامیل که می خونن ناراحت نشن و خدای نکرده فکر بدی در موردم نکنن. همش نمی رم سراغ یه سری مباحث و انقدر اذیت شدم که با اینکه نظرخواهی رو هم بستم چون از توهین خسته شده بودم باز هم فلجم.

فلجی ذهن یکی از چیزاییه که از بچگی خیلی در معرضش بودم. چون زبونم دراز بود همیشه و حاضرجواب بودم بهم خیلی سرکوفت می زدن. یادم میآد که همیشه قبل از رفتن مهمونی یه جلسهء توجیهی برای من گذاشته می شد که تو مهمونی چه چیزایی بگم و چه چیزایی رو نگم. جواب کیا رو بدم و جلوی کی سرم رو بندازم پایین چیزی نگم. چونکه اگه یکی شروع می کرد چرت و پرت گفتن یا اذیت کردنم من خیلی راحت با زبون درازم کنفش می کردم و خب این اصلا خوب نبود. فکر کنم بیشتر ازم انتظارمی رفت که نقش دختر مظلوم و بی سرو زبون رو بازی کنم که قربانی شده و توانایی دفاع از خودش رو نداره.

یادمه که برادرم از بچگی بهم می گفت تو اصلا حرکاتت و رفتارت مثل یه دختر خانوم مودب نیست. یه دختر که نباید در مورد هر چیزی نظر بده. حالا گیریم که تو در مورد موضوع مورد بحث اطلاعات داری ولی نباید توی جمع زیاد حرف بزنی، می گن این دخترِ تنش می خاره. بهم می گفت خودنما و پرحرف. مدت ها به خاطر این حرفاش با خودم درگیری داشتم و احساس می کردم آدم کثیف و آنرمالی هستم که هیچ چیزش شبیه آدمیزاد نیست.

خیلی طول کشید تا از کرختی ناشی از این جور حرفا بیآم بیرون و دوباره جرات اظهار نظر پیدا کنم. تبدیل به یه آدم منفعل و گوشه گیر شده بودم و البته حالا هم کمی از اون حالات هنوز توم مونده. با اینکه می دونم قصدم بد نیست، با اینکه می دونم قصد خودنمایی ندارم، ‌با اینکه می دونم حرفام مطلق نیستن و طاقت شنیدن حرف مخالف رو هم دارم اما هنوز هم لکنت می گیرم وقتی ناحق بهم می توپن.

خیلی ها بهم میگن نوشته هات عوض شدن،‌ خیلی ها می گن دیگه عین خودت نمی نویسی. می دونین چیه؟ قیمتی که گاهی باید بپردازم برای آزاد نوشتنم خیلی بیشتر از وسعمه. برای همین به گوشه کنارها پناه می برم و به صحرای کربلا میزنم تا فشار روم کم بشه. متاسفم که بی رنگ و بو می نویسم. اصلا شاد نیستم به همین دلیل از متن هام هم بوی شادی نمیآد،‌ شاد نیستم چون نمی تونم اونطور که می خوام بنویسم.

یه نتیجه می گیریم.

تا موقعی که دوباره با خودم کنار بیآم و احساس کنم که قادرم بهای آزاد نوشتن رو بپردازم نمی نویسم که اقلا چرت و پرت تحویلتون ندم. فعلا خدا نگهدار.