الف  |  الف

  نسخه چاپي آرشيو April 2, 2004
سيزده به در شد!

امروز یهو هوس کردم اینجا بنویسم،‌ خوشحال باشین!! چیزی که باعث شد نطقم اینجا باز بشه سیزده به دره. پارسال که خیلی خوش گذشت؛ با صنم،‌ پرستو، احسان، آرشِ آینه،‌ حمیدرضا و نفیسه رفتیم اول میدون آزادی!‌ اونجا یه گزارش گرفتیم از اینکه مردم، که البته بیشتر افغانی بودن، چطوری سیزده رو به در می کنن. بعدش پاشدیم رفتیم جام‌جم ناهار خوردیم و رفتیم پارک نیاورون! اونجا هم یه گزارش گرفتیم و کلی مصاحبه کردیم.

پارسال برای اولین بار و برای مسخره‌بازی من و صنم سبزه گره زدیم که خب هردومون در طول سال ازدواج کردیم!!!‌ نتیجه‌گیری آیینی حکم می‌کنه که از این به بعد این ماجرای گره زدن رو جدی بگیرین، اثر می‌کنه!! البته ناگفته نماند که صنم دو درخت رو به هم گره زد!!! پرستو فقط سبزه گره زد که مثل اینکه کافی نبود. منم تا اونجایی که خودم یادم میآد سبزه گره زدم اما صنم با قاطعیت تمام اصرار داره که من درخت گره زده بودم اما الآن دارم تاریخ رو تحریف می‌کنم. نمی‌دونم شاید اون راست می‌گه و منم آلزایمر گرفتم!

در هر حال پارسال خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم. امسال هم با پرستو و احسان و حمیدرضا و صنم و بابک رفتیم پارک جمشیدیه. اونجا هم خوش گذشت. بعدش دامون اومد و با هم رفتیم خیابون نیاوران معجون انار خوردیم! پیشنهاد می‌کنم حتما برین از این معجونا بخورین،‌ عجیب خوشمزه بودن و خب البته فشارِ من به زیر منهای پنج سقوط کرد! کلی وسط شهر کتاب از ذوق دیدنِ کتاب‌های خوب پرپر زدیم و بعدش راه افتادیم رفتیم یه باغ خانوادگی قلیونمون رو کشیدیم و بالاخره راه افتادیم به طرف خونه.

و اینجا به انگیزهء این نوشته نزدیک میشیم. رفتیم در خونهء بابک که برسونیمش و بعدش ما بریم خونه. صنم و بابک رفتن بالا که صنم برای مادرشوهرش یه کم دلبری کنه. من و حمیدرضا و دامون که عقب ماشین نشسته بودیم هم به متالیکا گوش می‌دادیم و در مورد نقش روشنفکری در انقلاب و شکست توده و این چرت و پرت‌ها بحث می‌کردیم. روسریِ من هم که طبق معمول رو سرم نبود! ناگهان یه پیکان سفید بغلمون نگه داشت. و یه آقای ریشو ازش پیاده شد.

کاملا مشخص بود که اول از همه روسری‌ام یادم افتاد و بعد متالیکا رو خاموش کردم،‌ البته گذاشتمش رو Pause و در تمام مدت ماجرا صدای بیپ بیپ CDman میومد! پنجره‌ها بالا بودن و در‌ها قفل!‌ چند تا زد به شیشه. به دامون گفتم در رو باز نکن و فقط یه کم شیشه رو بده پایین. آقاهه گفت باز کن، نترس!

آقای ریشو: شما چه نسبتی با هم دارین؟
من: چه نسبتی با هم داریم؟!
آقاهه: بله.
من: مممممممم خب مممممممم

هر چی فکر کردم دیدم هیچی نمی‌گنجه! دامون و حمیدرضا هم من رو نگاه می‌کردن ببینن چی می‌گم!

من: دوستیم!
آقاهه با چشمهای گرد: دوستین؟!!!
من: بله!
آقاهه: ما هنوز در مملکتمون به حدی نرسیدیم که چنین رابطه‌ای تعریف شده باشه!!! تو این تاریکی، تو کوچهء خلوت شما این پشت بغل دستِ این دو پسر جوون نشستین که چی بشه؟!
من: شما منظورتون چیه؟ دارین به من توهین می‌کنین؟!!!
آقاهه: خیر میگم که در نص صریح قانون اساسی این کار قدغنه!!!!!! شما قانون اساسی بلدین یا باید براتون بگم!؟
من: این چه طرز صحبت کردنه؟ مثلا فکر می‌کنین ما داریم چه کار می‌کنیم؟ چرا ذهنتون همیشه می‌ره طرفِ‌ مسائلِ‌ مشکل‌دار؟! من ازدواج کردم و این آقایون هم دوستانم هستن و شما دارین به ما توهین می کنین!

و اینجا بود که من انگار آتیش گرفته بودم از عصبانیت و دیگه داشتم علنا غرش می‌کردم!! و اینجا بود که آقاهه می‌خواست مارو ببره مفاسد اجتماعی تحویل بده و اینجا بود که دامون و حمیدرضا دیگه نذاشتن من بیشتر گند بزنم و شروع کردن به مالیدن (مثلا دست آقاهه)! پیاده‌مون کرد و منم زنگ زدم و گفتم صنم و بابک با کارت ماشین و اینا بیآن پایین و در این بین حمیدرضا داشت برای یارو در بابِ زحمات بی‌شائبهء پلیس و نیروهای امنیتی سخنرایی می‌کرد. منم نمی‌دونستم به حرفای اون بخندم یا از دست مرتیکهء کثافت داد بکشم! هی دور خودم می‌چرخیدم می‌گفتم استغفرالله ربی و اتوب الیه که خودم رو خفه کنم!

حالا یارو ماجرای روسری و همه چیز رو ول کرده بود و چسبیده بود به یه مسئله و می‌خواست ما رو ببره تحویل بده. می‌دونین به چی گیر داده بود؟ به خدا امکان نداره حتی بتونین حدس بزنین! گیر داده بود که من در قبالِ همسر شما‌ مسئول هستم!!!!‌ می‌گفت من چه می‌دونم که آیا همسر شما اجازه داده شما همراه این آقایون بیآین بیرون یا نه!!!!! ما باید با ایشون ارتباط برقرار کنیم که بیآد رضایت بده شما آزاد بشین!! گفتم همسرم مسافرتهِ ‌گفت پس دیگه بدتر در غیابِ ایشون ما مسئول حفاظت از ناموسشون هستیم!!!! وااااااااااااااای خدای من! دیگه نزدیک بود بکشمش!‌ بچه‌ها فقط به من التماس می‌کردن که حرف نزنم و به جای اینکه با یارو بحث کنن همش داشتن من رو آروم می‌کردن!!

مرتیکهء پدرسگ برای من غیرتی شده و وکیل وصی شوهرم! گوشام می‌سوختن!‌ یعنی اینا با خودشون چه فکری می‌کنن که انقدر راحت به همه توهین می‌کنن؟! چطور به خودشون اجازه میدن به من بگن که با کی برم بیرون با کی نرم؟! مادر و پدر من هم به خودشون این اجازه رو نمیدن چه برسه به شوهرم و چه برسه به یه ریشوی وسط خیابون! چطور خودشون رو محق می‌دونن در زندگی خصوصی مردم تا به این حد دخالت کنن و بهشون تهمتِ خیانت و فحشا بزنن؟!! یعنی انقدر راحته؟!

خلاصه که صنم و بابک اومدن پایین و بابک در کمال خونسردی گفت که این خانوم و این آقایون دوستانِ همسرم هستن! یارو دیگه کم آورد و دید نه واقعا چیزی نداره که بخواد اذیتمون کنه و منم دارم اون پشت بدجوری می غرم و یه کم در باب اینکه شرع و عرف مملکتی که ما داریم از تمام امکاناتش (!) استفاده می‌کنیم اجازهء هر بی‌عفتی‌ای به ما نمی‌ده، داد سخن داد و گورش رو گم کرد! البته در طول ورورهای ایشون بچه‌ها فقط داشتن با چشم و ابرو و ایما اشاره التماس می‌کردن که خفه خون بگیرم و چیزی نگم که این ول کنه بره!

اینجور موقع‌ها همه به من می‌گن خفه شم چون اگه ولم کنن شروع می‌کنم بحث کردن که آخه چه چیزی این اجازه رو به اون شخص میده که جرات کنه به من توهین کنه و خب معمولا این منتهی به این میشه که طرف بخواد قدرتش رو به رخم بکشه و کارمون به منکرات می‌کشه!! یه بار دیگه هم اتفاق مشابهی افتاد که اون دفعه آشغال دولا شده بود از پنجره تو بغل دست من با یه لبخند کریه رو صورتِ کثیفش می‌گفت عین هایده می‌رقصی!!!! منم برگشتم گفتم هایده کیه؟! یارو دیوانه شد و می‌خواست منو ببره بسپره دست حاج خانوم عسگری تو بخش مبارزه با فحشا تا توجیهم کنه هایده کی بوده!!

منم عصبانی بودم از چشم‌های هیزش و می‌خواستم چنگ بندازم هر دو رو با ناخونام بکشم بیرون! دوباره بچه‌ها شروع کردن التماس به من که خفه شم و به یارو گفتن به این دوستِ ما گوش ندین حالش خوب نیست، قرصاش رو نخورده!!! شما صحیح می‌فرمایین، ‌ما اشتباه کردیم. ما دیگه تکرار نمی‌کنیم و خلاصه کار تموم شد و رفتیم خونه. خلاصه که اینجور موقع‌ها یکی باید منو خفه کنه و بقیه به کار شریفِ مالیدن مشغول شن!

تا کی باید اجازه بدیم که هر چی دلشون می‌خواد به اسم عرف و شرع و این چرت و پرت‌ها بهمون بگن؟



© 2002-2003 Cappuccino Magazine | Powered by MovableType | Hosted by PersianTools