خب خیلی وقته که دیگه برای کاپوچینو نمی‌نویسم، مخصوصاً تک‌نگاری و الآن هم لحظه‌ی آخر شده و من هر چی این چند روز فکر کردم که چی بنویسم نتیجه‌ی خیلی مشخصی نداشته. پارسال هم این موقع نوشتم که باورم نمی‌شه یک سالِ تمام ما این مجله رو درآوردیم و حالا هم که شده دو سال، فکر کنم خودتون می‌دونین که اصلاً باورم نمی‌شه! الآن دلم می‌خواد اینجا با شما تحلیل کنیم وقایع رو تا بفهمیم کاپوچینو چه جوری پابرجا مونده، مطلب طولانی می‌شه حتماً، پس از همین الآن شرمنده!

توی این سالِ دوم یه سری از بچه‌ها به علت کار حرفه‌ای در مطبوعات یا دلایل دیگه‌ای ما رو تنها گذاشتن؛ یعنی دیگه انقدر مطلب ندادن و ستون‌شون خالی موند که مجبور شدیم به خودمون بقبولونیم که رفتن. در کل آدم احساساتی و سانتیمانتالی نیستم و وقتی اصرار و پایداری صنم رو برای زنده نگه‌داشتن کاپوچینو می‌دیدم اون موقع‌ها برام خیلی اهمیتی نداشت و تازه دعواش هم می‌کردم اگه غر می‌زد که کارِ‌ سختیه و می‌گفتم خب خودت مرض داری، ولش کن!

بعدش دیگه دیدم انقدر براش کاپوچینو اهمیت داره که داره تز نوشتن‌ش رو به خطر می‌اندازه و با بی‌میلی تمام حاضر شدم برای اینکه صنم بره تزش رو بنویسه مسئولیت‌هاش رو به عهده بگیرم. خیلی جالبه که اون اول‌ها وقتی بعد از رفتن خسرو و بابک و مدتی بی‌سردبیر بودن برای اولین بار بحث سردبیری پیش اومد من اولین و تنها عضوی از کاپوچینو بودم که با جدیت کامل مخالفت کردم و گفتم خب شماها سردبیر تعیین کنین و من می‌رم! سینا و نیما و احسان و خیلی‌های دیگه اون موقع کلی برام توضیح دادن که برای بقای کاپوچینو لازمه که یکی در راس امور باشه و سعی کنه گروه رو پیش ببره و صنم هم که عملاً داره این کار رو می‌کنه پس دیگه مشکل چیه؟

و منِ شدیداً آنارشیست می‌گفتم که نخیر! اگه شما سردبیر بذارین و به یک نفر بیشتر از بقیه قدرت بدین من می‌رم؛ الآن که به عقب نگاه می کنم احساس می‌کنم همیشه داشتم دنبال یه دلیلی می‌گشتم که بیآم بیرون و اینا هی الکی نذاشتن! یکی نبود اون وسط بگه خب به جهنم برو!‌ اون جلسه اتفاقاً خونه‌ی ما هم بود و سینا بیچاره حدوداً ۵ یا ۶ ساعت حرف زد برامون و آخرش من با این شرط که اون آدم اسمش سردبیر نباشه و دبیراجرایی باشه، هیچ‌گونه قدرتی مافوق بقیه نداشته باشه، حق دست‌کاری مطلب هیچ‌کس رو نداشته باشه، تمام تصمیم‌گیری‌ها با رای‌گیری جمعی باشه و اون آدم در اصل فقط هماهنگ‌کننده‌ای باشه که بیگاری کنه، و از همه مهم‌تر سیاسی کار نکنه قبول کردم که از اون به بعد به صنم بگیم دبیراجرایی!

وقتی صنم می‌گفت که بچه‌ها همکاری نمی‌کنن و همیشه عصبانی بود باهاش همدردی نمی‌کردم. شاید چون خودم با اینکه خیلی علاقه‌ای به موندن نداشتم به علت خصلتِ وقت‌شناس بودن و حس مسئولیت شدیدی که دارم اولین آدمی بودم که مطلبم رو می‌ذاشتم تو ادیتور و نمی‌فهمیدم بقیه که انقدر ادعای کاپوچینودوستی‌شون می‌شه چِشونه که انقدر سنگ می‌اندازن تو کار. صنم خیلی زحمت می‌کشید و بچه‌ها هم همکاری نمی‌کردن. دوران خیلی سختی بود و صنم با چنگ و دندون و زنگ زدن به تک‌تک بچه‌ها کاپوچینو رو پابرجا نگه‌داشته بود و من کماکان درک نمی‌کردم چرا انقدر طاقت می‌آره.

مسخره اینکه چرخش زمونه حکم کرد که من بشم اون عمله‌ای که باید بیگاری کنه و خب وقتی که من اومدم دیگه خبری از تلفن برای مطلب گرفتن نبود؛ دیگه خبری از چنگ و دندون برای نگه‌داشتن بچه‌ها نبود؛ به هرحال به نظر من آدم‌ها باید با خودشون به یه نتیجه‌ای برسن، یا هستن یا نیستن! اگه هستن که وای چه خوب و اگه نیستن آه چه حیف. اینطوری بود که بعد از چند شماره که حساب کار اومد دستم یه جلسه‌ی حیاتی گذاشتیم. اول‌های کار پرستو هم کمکم می‌کرد اما بعدش اونم نشست به تز نوشتن و شیده موند و حوض‌ش!

تا اون موقع ستون‌ها هر کدوم مسئولی داشتن که وظیفه داشت برای ستون‌ش مطلب فراهم کنه که به‌روز باشه؛ لزومی نداشت که نویسنده‌ی هر هفته حتماً خودِ مسئول ستون باشه و اون شخص می‌تونست از اشخاص مختلف مطلب برای ستون‌ش بگیره که خب این به هماهنگی و ارتباط برقرار کردن با آدم‌های مختلف برمی‌گشت. متاسفانه این مسئله زیاد قابل‌درک نبود برای بعضی از بچه‌ها. همیشه تا آخرین لحظه لفتش می‌دادن و آخرش هم نه خودشون می‌نوشتن نه از کسی مطلب می‌گرفتن و نه هیچی و ستون‌هاشون هفته‌های زیادی خالی می‌موند. به نظر من این اصلاً قابل قبول نبود که یکی بگه در طول هفت روز نتونسته برای یک ستون هفتگی مطلب جور کنه و بالاخره اون جلسه رو گذاشتم و گفتم هر کسی که می‌خواد در کاپوچینو بمونه باید جلسه رو بیآد.

باید جمع تصمیم‌گیری می‌کرد که قراره بالاخره این مجله ادامه بده به کارش یا اینکه انقدر تحلیل بره با این طرز کار دوستان که بپُکه. نمی‌دونم شاید این اون چیزی بود که بعضی‌ها دنبالش بودن؛ شاید هم نه. شاید فقط با خودشون فکر می‌کردن حالا یه هفته هم من مطلب ندم که دنیا به زمین نمی‌آد ولی مشکل این بود که ناگهان در یک هفته ۴ نفر با هم چنین فکری می‌کردن و کاپوچینو لخت و عور و نصفِ نیمه آپ‌دیت می‌شد. مشکل دیگه این بود که دوستانی که خودشون کار نمی‌کردن اجازه نمی‌دادن در ستون‌شون مطلبی بره!

خلاصه که در جلسه چند نفری نیومدن و اونایی هم که اومدن همه با هم اتمام حجت کردیم که از این به بعد هر ستونی که خالی بمونه از اختیار مسئول‌ش خارج بشه و در عوض کسی بیآد که وقت‌ش رو داشته باشه و اهمیت بده. و اینطور بود که کم‌کم خیلی‌ها که وقت نداشتن، دوست نداشتن، حوصله نداشتن، براشون اهمیت نداشت یا هر اسم دیگه‌ای که می‌خواین روش بذارین غیب‌شون زد منتها این دفعه دیگه با غیب زدن اونا دنیا به پایان نمی‌رسید و کلی آدم مستعد در اینترنت هستن که فوق‌العاده علاقه‌مند به همکاری هستن و کاپوچینو شروع به جذب‌شون کرد.

چرا دارم اینا رو می‌گم؟ می‌خوام نشون بدم که پشتِ یه کاری که هر روز جمعه می‌بینین و همه چیز به نظر خوب و خوش و مامانی می‌آد چه خبراست که پایدار بمونه! در عین حال ماها همیشه با هم دوستیم و هر جلسه بعد از اینکه حرفامون در مورد مجله و تصمیم‌گیری‌ها و شاید گاهی دعواها تموم می‌شه ۲ یا ۳ ساعت در مورد مسائل مختلف گپ می‌زنیم و خوش می‌گذرونیم. الآن دیگه گروهی هستیم که بعد از این همه مدت و با تمام خستگی و سختی‌ها و مشغله‌ی زیاد تک‌تک‌مون کار رو پیش می بریم و من به عنوان دبیراجرایی فقط ای‌میل هفتگی جلسات رو می‌فرستم و به مطالبی که بچه‌ها خودشون با دقت و علاقه می‌نویسن و می‌ذارن سر می‌زنم و اگر وقت بشه ویرایش می‌کنم.

مطمئناً الآن هم گاهی بچه‌ها دیر می‌کنن یا خرابکاری می‌کنن اما واقعاً سیستم خودکاری شده که هر کسی مسئولِ کار خودشه و همه واقعاً مسئولیت‌پذیرن. برای همینه که کار منسجم‌تر و مرتب‌تر شده. برای همینه که جلسات آروم و لذت‌بخش شدن. برای همینه که می‌دونم الآن روی حرف‌هایی که بچه‌ها در جلسات می‌زنن می‌تونم حساب کنم، که وسطش جا نمی‌زنن و غیب‌شون نمی‌زنه. برای همینه که با اینکه برام سخته و وقت‌ش رو ندارم هنوزم هر روز جمعه با کمک‌های بی‌دریغ حمیدرضا می‌شینم سر این فنجون کاپوچینویی که براتون آماده می‌کنیم. برای همینه که ستون‌های تازه‌ای آماده می‌شن هر هفته و مزه‌اش هم هی بهتر می‌شه.

با تمام اینا هنوز هم حرف و حدیث‌های عجیب‌غریب فراوونه. خب به هر حال این خصیصه‌ی ما ایرانی‌هاست و من فقط می‌تونم آرزو کنم که این خصائص کم‌کم دچار تغییراتِ مثبتی بشن و هی امیدوار باشم. کمکِ بچه‌ها برای زنده نگه‌داشتن کاپوچینو و هر روز بهتر کردن‌ش دلیل موندنِ ماست؛ محور بودنِ گروه و تصمیم‌گیری‌های جمعی و رای‌گیری‌هاست که ما رو از هم زده نمی‌کنه چون همه در تک‌تک تصمیم‌ها دخیلن و هیچ‌وقت احساس نمی‌کنن که چیزی به‌شون تحمیل شده مگر با تصمیم‌گیری جمع و با ذکر دلایل‌شون در جلسه. متاسفانه گاهی شده که دوستانی از دست ما ناراحت شدن یا آب‌شون به هر دلیلی با ما تو یه جوب نرفته و از گروه جدا شدن اما به نظر من این فقط مربوط به تنوع فکری و اخلاقی آدم‌هاست و هیچ معنای خاصی نداره.

بچه‌ها در لفافه‌ی شوخی همیشه می‌گن که من یه دیکتاتورِ فاشیستم ولی در عین حال خوشحالن که من یه دیکتاتور فاشیستم چون به قولِ خودشون این همون چیزیه که گاهی لازمه و تا الآن کاپوچینو رو پیش برده!!!! نمی‌دونم شاید شدیداً جدی برخورد کردنِ من در مناسبت‌های کاری به نظر خیلی‌ها بداخلاقی، ترش‌رویی، خودرایی، استبداد، کلاس گذاشتن یا حتی گاهی توهین به نظر بیآد. این ممکنه به این خاطر باشه که در موقعیت‌هایی که مسئولیتی ندارم اخلاقم خیلی متفاوت و راحت‌تره! حالا می‌شه این رو به حساب بداخلاقی و زبونِ ‌تند و تیزم گذاشت یا اینکه درک کرد که در کار زیادی جدی هستم. در هر حال از کسانی که این مدت صابونِ جدیتِ من به تن‌شون خورده تشکر می‌کنم که هنوزم دوستم دارن! اگر هم هستن کسانی که دوستم ندارن و نتونستن با این موضوع کنار بیآن و رفتن، ممممم خب پیشنهاد می‌کنم به بقیهء گروه بگین رای بگیرن من رو بندازن بیرون من که هر چی سعی می‌کنم نمی‌شه. باور کنین یک دراین دنیا و صد در آخرت خیر می‌بینین و من هم همیشه مدیون‌تون هستم!!

کاپوچینوی دو ساله نوش جان.