October 23, 2002
shideh - shideh

ای بابا به اين

ای بابا به اين زودی شد چهارشنبه؟؟ اوه اوه عجب بد موقعی شد اين چهارشنبه. الآن من شديدا به دو سه ليوان پر گل گاوزبون و سنبل الطيب نيازمندم و متاسفانه تو خونه نداريم. حيوونکی مامانم اولين قربانی بود بعد از رسيدن به خونه. البته الآن دو سه روزه که اوضاع تقريبا همينه. می پرسین چرا؟

يک، ترک عادت موجب مرض است. اصلا و ابدا حتی فکرش رو هم نکنین که بپرسین چه عادتی و چرا ترک، چون ممکنه شما قربانی سعادتمند بعدی باشین. پس فقط از من با آرامش و متانت بپذیرید که همون که اون بالا گفتم.

دو، اصلا فکر نکنین که من افسرده یا عصبانیم ها. نه بابا. فقط اگه یکی یه کلمه حرف اضافی یا نااضافی بزنه، خونش گردن خودشه. بازم بگم که اصلا و ابدا حتی فکرشم نکنین که بپرسین چرا، چون باید بریم از اونی این گند رو زده بپرسیم و اونم که قربونش برم عین آدم جواب نمیده، که البته به احتمال زیاد به این خاطره که آدم نیست.

سه، الآن چند روزه که مامانم رو روانی کردم و صبح و شب فقط نون و پنیر می خورم، به غیر از دیشب که با دوستام رفتیم پستو، که تازه غذای اونجا هم به نظرم مزه ... می داد، فقط مرغ پارمژانش خوب بود. خلاصه هر چی درست می کنه و کلی هم سالاد و ترشی و بند و بساط دورش می چینه توفیری نداره. هر کی ندونه و من رو ببینه با خودش میگه اوه اوه این دختر چاقالو از اون پرخوراییه که هر چی بذاری جلوش می خوره، بعد یه بار که پای درددل مامانم نشست حسابی روشن میشه. توی خونه ما یه سری از غذاها اصلا یافت نمی شن. چرا؟ چون شیده نمی خوره و اگه غذا اونا باشه حتی تا دو روز هم شده غذا نمی خوره. آدم با این اخلاق گند نوبره والله.

شب حدود ساعت ۸ که از در میآم تو، می دونه که خسته ام و از صبح ساعت ۹ یا ۱۰ هیچی نخوردم، کلی نازم رو می کشه، آهنگ پیشی پیشی می خونه و منتظر میشه برم اتاقم و لباس عوض کنم بیام برم دست و روم رو بشورم. همه جا مثل سایه ام دنبالم میآد. بعد میریم تو آشپزخونه. میرم سر ظرف غذا.

- این گوشت گوسفنده. عقم می گیره، نون و پنیر رو بیآر.
- این کوکو خیلی روغن داره. وای عجب بویی میده. نون و پنیر ...
- از این مارک ماکارونی خوشم نمیآد، عین لاستیکه. نون و ...
- باقالی پلو؟؟ شوخیت گرفته؟؟؟ من و باقالی پلو؟؟؟ نون و ... (این مال دیروز ظهره که تعطیل بود.)
- این گوشت گوساله هم که چیزی کمتر از اون گوسفنده نداره. اه اصلا بیخود از گیاه خواری دست برداشتم. نون و ...

امشب.

- سلام پیشو جونم، خسته نباشی.
- مرسی.

بعد از مراسم سایه بازی، بالا سر قابلمه.

- خب مامان جان دستت درد نکنه دقیقا همه چیزایی که من بدم میآد رو جمع آوری کردی و ریختی تو این دیگ. این هنرمندییه که هر کسی از پسش برنمیآد.
- مگه چشه؟
- مرغ پخته ولی با آب. لوبیا. وای نه، گوجه فرنگی؟؟ چیزی که من از بچگی بهش لب نزدم. تنها نکته مثبت این دیگ سیب زمینی پخته هاشه. قیافه غذا هم که در کل من رو یاد اون کتاب معروف میندازه. ای خدا اسم نویسنده اش چی بود؟؟ ام... خلاصه ترکیب رنگش و بو و مزه شدیدا تداعی کننده اونه.

مامانم فقط نگام میکنه و خودش میره نون در میآره میذاره تو تستر و پنیر هم میذاره رو میز.

- گل گاوزبون و سنبل الطیب داریم؟
- فکر نکنم، بذار ببینم... نه نداریم. تو بشین غذا بخور من میرم می خرم الآن.

فکر کنم داره تو دلش میگه تو گل گاو زبون نمی خوای، باید بستری بشی. خب البته این فکر خودمه و فکری که داره از ذهن شماها می گذره که دارم از طرف اون قالبش میکنم که ورندارین تو نظرخواهی بنویسینش.

همین الآن که این قسمت رو تایپ کردم مامانم اومد تو اتاق و اطلاع داد که رفته و خریده و بار گذاشته. بعد هم از پشت بغلم کرد:

- با کسی حرفت شده؟
- نه.
- همه چیز روبراهه؟
- بله.

یه جوری نگام می کنه که می خوام به اونم بگم:

یک، ترک عادت موجب مرض است...

البته آخرش هم به اون هم به شما می گم که من متخصص ترک عادتم و این دفعه ترک افتاده تو یه موقع بد و داره اذیتم می کنه اما مطمئنم که هر عادتی رو بالاخره میشه ترک کرد،‌ حتی اگه اون عادت تمام تلاش و سعی خودش رو کرده باشه که کاملا معتادتون کنه و شما هم در کمال بلاهت و سفاهت این اجازه رو بهش داده باشین.

برم برم جوشونده رو بخورم که انقدر دندون قروچه کردم فکم له شد.

خب رفتم خوردم و یه کم هم صبر کردم اثر کنه بیآم ببینم اینجا چه زنجموره ای کردم و دیدم نه بابا، به افتضاحیه چرت پرتهایی که خواب آلوده، نصف شب به مردم پای تلفن میگم، نمیرسه. پس اینم از دری وریهای خاله زنکیه این هفته ننه شیده از در و دیوار.

شيده بهمن يِار