گاهی وقتها فکر می
گاهی وقتها فکر می کنم تمام چیزهایی که دور و بر ما اتفاق می افتن می تونست یه جور دیگه باشه .بعضی روزها اونقدر توی دنیای خودم غرقم که زیاد متوجه حوادث دور و برم نمی شم. ممکنه خیلی ها از کنارم رد بشن که حتی نبینمشون. حالا این وسط می تونه کلی اتفاقهای خوب و بد هم از کنار گوش من رد شده باشن بدون اینکه متوجه حضورشون شده باشم.
همیشه یه داستان قدیمی انگلیسی که توی یه کتاب خونده بودم یادم میاد. فکر کنم یه پسری بود به اسم David Swan که یه روز تصمیم می گیره بره به یه شهر دیگه تا یه زندگی جدید شروع کنه. وسط راه توی جنگل خسته می شه و کنار یه چشمه منتظر دلیجان می خوابه. و تمام داستان زمانی اتفاق می افته که اون خواب بوده. اول یه پیرزن و پیرمرد پولدار میان کنار چشمه و پسر رو می بینن، اونقدر خوب و معصوم خوابیده بوده که اونها خیلی ازش خوششون میاد و تصمیم می گیرن به فرزندی قبولش کنن ولی هرکاری می کنن دلشون نمیاد از خواب بیدارش کنن برای همین می رن. بعد یه دختر جوون میاد کنار چشمه تا آب ببره و چشمش به پسر می افته. اونقدر ازش خوشش میاد که تصمیم می گیره ببوسدش ولی اون هم دلش نمیاد بیدارش کنه ،یه مدت می ایسته و نگاهش می کنه و بعد میره. بعد از مدتی دو تا دزد میان بالای سرش ، تصمیم می گیرن پول هاش رو بدزدن و بعد هم خودش رو بکشن ولی همون موقع دلیجان مسافربری که پسر در انتظارش خوابیده بوده از راه می رسه و اون دو تا دزد فرار می کنن. پسر هم بیدار میشه و سوار دلیجان میشه تا به شهر بره و به زندگه و آیندش برسه، بدون اینکه حتی بدونه تون اون مدت چه اتفاق هایی افتاده بوده...
خیلی مسخرست ولی من خودم رو همیشه جای اون پسر می ذارم و به هزاران و هزاران اتفاقی که "از کنار من رد میشن" فکر می کنم. شاید اون وقت زندگی طور دیگه ای بود..









