" زندگی یعنی رفتن.
" زندگی یعنی رفتن. رفتن از همان ساعت اول. از همان لحظه ای که انسان شروع به نفس کشیدن می کند..."
درست مثل جریان آب یه رودخونه می مونه. جلوش نشستی و می بینی که تند داره می گذره. همیشه فکر می کنی این رود همونیه که همیشه بوده. همونی که دیروز و پریروز و سال پیش دیدی. اسمش همونه. جاش همونه. ولی یک چیزی رو فراموش می کنی، و اون زمانه. بعضی وقتها فراموش می کنی که همه اومدن که برن. و اون رودی که می بینی حتی رود یک دقیقه پیش نیست. رود داره می ره و می ره. می ره تا به جر یان زندگی بپیونده. می ره تا دریا بشه و تو جلوش نشستی و نگاهش می کنی.
" کوچول من، زندگی همین است. مردم همیشه می روند. ولی دل نمی میرد و حسرت ها می مانند. در محبت های ما پیوسته همه چیز پایدار می ماند. اما افراد در لحظه خواسته شده باید بروند."
و تو هم میری. تو هم می تونی برگی بشی روی آب و بری. بری و به جریان زندگی وصل بشی.
باید بری تا بمونی. بری تا باشی. چون آب اگه یکجا بمونه مرداب می شه و می گنده.
و من کنار رود می شینم و به صدای آب گوش می دم. گوش می دم به رودخونه ای که در حال گذر است.
شانی شریف









