گاهی اوقات توی آینه که نگاه می کنم یکدفعه می ترسم. یعنی بیشتر تعجب می کنم. این کسی که داره نگاه می کنه منم؟ این چشمها مال منه؟ این کسی که داره به این چیزها فکر می کنه ؟ جا می خورم. همین طور نکاه می کنم و نگاه می کنم. این تصویریه که هر روز دارم بهش نگاه می کنم. هر روز از جلوی این آینه رد می شم و این تصویر رو می بینم ولی همیشه مثل این بوده که دارم به یکی دیگه نگاه می کنم. ولی بعضی وقتها اون تصویر خود من می شه. و چشمها فقط دو تا تیله سیا ه می شن که هرچی به آینه خیره می شم و سعی می کنم اون طرفشون رو ببینم نمی شه.
گاهی اوقات به ساعت نگاه می کنم و بعر به کار دیگه ای مشغول می شم. اگه یک نفر همون موقع از من بپرسه ساعت چند بود مجبورم دوباره به ساعت نگاه کنم چون اصلاً یادم نمیاد عقربه های ساعت رو دیده باشم.
گاهی اوقات یک لیوان آب رو بلند می کنم که بخورم ولی یکدفعه اون آب توی لیوان اونقدر به نظرم عجیب میاد که درست مثل این می مونه که تا حالا آب ندیده باشم. نگاهش می کنم و بیشتر و بیشتر به نظرم عجیب میاد. تکون خوردنش، بی رنگیش، بی شکلیش. نه بویی ،نه طعمی. فقط می دونم که آبه. آبی که هیچ چیز دیگه ای نمی تونه جاش رو بگیره.
همه اینها باعث می شه که فکر کنی اگه خود زندگی یادت بره چی؟ روزها می گذره بدون اینکه متوجه گذشت زمان باشی. خوبی و بدیش برات مثل هم می شه. حتی به بهتر شدن یا بدتر شدنش فکر نمی کنی. ولی یکدفعه یه اتفاق ، یه حرف، یه نوشته باعث می شه بشینی و ساعتها و ساعتها به فکر فرو بری. از اول فکر می کنی. دوباره به همه چی فکر می کنی. از اول ، دوباره، از اول، دوباره، دوباره، دوباره.

شانی شریف