هر وقت برف می باره یاد آرش می افتم. یاد ایرانم که میراثش نه مشتی خاک و آجر بلکه انسان هایی است که ساختنش و اونو ایران کردن.
اون بیرون برف میباره و شهر رو سفید کرده؛ بچه ها صورت هاشون را به شیشه چسبوندن و منتظرن تا ببینن چقدر برف روی زمین می شینه؛ منتظرن تا برن بیرون و برف بازی کنن.
بچه هایی که دیگه آرش رو نمی شناسن. مدرسه هایی که هیچ وقت براشون از آرش و فرهاد و فریدون نمی گن. و اونها خوشحالن که برف میاد و مدرسه ها تعطیل می شه و برف بازی می کنن...
برف سبک و نرم روی شهر من می نشینه و من با خودم می خونم:

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ.
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟
آنک؛ آنک کلبه ای روشن،
روی تپه؛ رو به روی من...
در کنار شعله آتش؛
قصه می گوید برای بچه های خود؛ عمو نوروز:
"... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته؛ ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛
خواب گندمزارها در چشمۀ مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کو بیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن...

گوسفندان را سحر گاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره ،خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن...
یا شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن...

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست.
گر بیفروزیش،
رقص شعله اش در هر کران پیداست،
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست."
"
زندگی را شعله باید بر فروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو،ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده ،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!
زندگانی شعله می خواهد."

صدا سر داد عمو نوروز:
"شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز "آرش" بود.
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
روزگاری بود.
روزگار تلخ و تاری بود؛
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هزیان داشت،
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بدنامی،
روزگار ننگ،
غیرت اندر بند های بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دلمردگی بی جان...
ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ
چشم ها با وحشتی در چشم خانه هر طرف را جستجو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد:
"آخرین فرمان،
"آخرین تحقیر...
"مرز را پرواز تیری می دهد سامان.
"گر به نزدیکی فرود آید،
"خانه های تنگ،
"آرزوهامان کور....
"ور بپرد دور،
"تا کجا؟ تا چند؟
"آه ! کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان؟"
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها، بی گفتگویی ، هرطرف را جستجو می کرد."
"صبح می آمد."
پیر مرد آرام آغاز کرد:

"پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست!
دشت نه ،دریایی از سرباز...
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دو، دو و سه،سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکانم بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری بر آشفته،
به جوش آمد،
خروشان شد،
به موج افتاد،
برش بگرفت و مردی چون صدف بیرون داد.
منم آرش!...
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن،
" منم آرش، سپاهی مرد آزاده،
"به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
"اینک آماده.
"مجوئیدم نسب،
"فرزند رنج و کار؛
" گریزان چون شهاب از شب،
" چو صبح آماده دیدار...
"دلم را در میان دست می گیرم.
" و می افشارمش در چنگ؛
"دل، دل این جام پر از خون را؛
" دل این بی تاب خشم آهنگ...
"در این پیکار،
در این کار،
"دل خلقی است در مشتم.
" امید مردمی هم پشتم.
"کمان کهکشان در دست،
"کمانداری کمان گیرم.
"شهاب تیز رو تیرم.
"ستیغ سر بلند کوه ماوایم.
" به چشم آفتاب تازه رس جایم.

" مرا تیر است آتش پر.
" مرا باد است فرمانبر.
"ولیکن چاره امروز زور و پهلوانی نیست.
"رهایی با تن فولاد و نیروی جوانی نیست.
"در این میدان،
" بر این پیکان هستی سوز سامان ساز ،
" پری ز جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز."

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتاردیگر کرد:

"درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
" که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
"به صبح راستین سوگند!
" به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
" که آرش جان خود در تیر خواهد کرد؛
"پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.
"زمین می داند این را ،آسمان نیز،
" که تن بی عیب و جان پاک است.
" نه نیرنگی به کار من ، نه افسونی؛
" نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است."

درنگ آورد و یکدم به لب شه خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش:

" دلم از مرگ بی زار است؛
"که مرگ اهرمن آدمیخوار است.
"ولی آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛
"ولی ،آن دم که نیکی و بدی راهگاه پیکار است،
"فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
"همان بایسته آزادگی این است..."

نیایش را، ذو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد:

"برآ، ای آفتاب، ای توشه امید!
"برآ، ای خوشه خورشید!
"تو جان جوشان چشمه ای ،من تشنه بی تاب
"برآ،سر ریز کن، تا جان شود سیراب.
"چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
" چو در دل جنگ با اهرمنی پرخاشجو دارم،
"به موج روشنایی شستشو خواهم ؛
"ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم..."

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید.
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پا شید.
نظر افکند آرش سوی شهر آرام.

کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جانکاه،
زچشمان برهمه شد با نسیم صبحدم همراه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گامهای استواری را
که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند؟
دشمنان در سکوتی ریشخند آمیز ،
راه وا کردند.
کودکان از بامها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیر مردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردنبندها در مشت،
همراه او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش اما همچنان خاموش ،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی در پی فرود آمد."

بست یکدم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب غرقه در رویا.
کودکان با دیدگان خسته پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.

"شاهگاهان،
راه جویانی که می جستند،
آرش را به روی قله ها، پیگیر،
بازگردیدند.
بی نشان از پیکر آرش،
یا کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش.
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیمروزی از از پی آن روز ،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرود دیدند.
و آنجا را ،از آن پس ،
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند...

آفتاب و ماه را در گشت،
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه البرز،
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند،
نام آرش را پیاپی در کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.
با دهان سنگ های کوه، آرش پاسخ می دهد؛
می کندشان از فراز و نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید.
می نماید راه."

در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ..
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب اسست عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان،
شعله بالا می رود ،پر سوز...

شانی شریف