پاش رو روی پدال گاز فشار داد. پنجاه، شصت، هفتاد،… نور ماشینها توی شیشه ماشین پخش می شدن. مثل تیر از کنار صورتش عبور می کردن. زرد، قرمز. زرد، قرمز. پاش رو بیشتر فشار داد و فرمون رو محکم گرفت. سرش رو عقب برد و چشمهاش رو بست. ریتم سرگیجش با تکون های ماشین یکی می شد. شب بود و تاریک ولی توی ذهنش مدام اون روشنی لعنتی غروب بود. اون انعکاس قرمز روی برفهای سفید و باد ، که هنوز صداش توی گوشش می پیچید.
بحث کرده بودن.کلی حرف. حرف، حرف
من نمی فهمم.
و باز براش گفته بود. ساعتها حرف زدن، گفتن و گفتن. از همه چیز، از همه جا ، از همه کس.
ولی من باز نمی فهمم.
چشمهاش رو باز کرد. صدای سوت ماشین ها که به سرعت از کنارش می گذشتن تنها چیزی بود که می شنید. ویژ… ویژ…
نورهای زردی که توی شیشه پخش می شن. ویژ… ویژ…
تو می گی پوچی، تو می گی نیستی، تو از هیچ بودن می گی. می گی هیچ معنایی نداره. ولی من نمی فهمم. این همه چیزهای دور و برم، این همه آدم، این همه آدم که نفس می کشن…
بالای کوه. لبه دره ایستاده بودن و سوز برف تا عمق استخون هاشون نفوذ می کرد. صدای باد توی پرتگاه می پیچید. می گفت من نمی فهمم. من گیج شدم. سر در نمی آرم.
توی چشمهاش نگاه کرد. نور خورشید قرمزشون کرده بود.
می خوای بفهمی پوچی یعنی چی؟
نگاهش کرد و بعد…اَه لعنتی. نور ماشینها، انعکاس نور خورشید توی چشمهاش.
می خوای بدونی پوچی یعنی چی؟
صدای ماشین ها می اومد. ویژ… ویژ…
می خوای بدونی؟ بهش نگاه کرد و از دره پرید پایین…
صدای باد توی دره می پیچید و تنها بالای کوه ایستاده بود.

شانی شریف