هدفون رو گذاشت توی
هدفون رو گذاشت توی گوشش و راه افتاد توی خیابون. صدا تا ته زیاد بود. توی گوشش می کوبید...
Never talking… just keep walking…
آهنگ می کوبید و اون سریع قدم بر می داشت. آدم ها به سرعت از کنارش رد می شدن. همه سریع راه می رفتن، همه عجله داشتن. همه چهره هاشون جدی بود و خشک. باد می اومد. آب توی جوی کنار پیاده رو توی هم می پیچید و از شیب پایین می رفت. هوا داشت ابری و تیره می شد. قطره های بارون تک تک روی زمین می افتادن.
قدم هاش با ضرباهنگ یکی می شد. مردی که از کنارش رد می شد سر زنش داد می کشید.
آهنگ می خوند...
Never talking …just keep walking…
سر چهارراه دو تا ماشین کوبیدن به هم. بارون شدیدتر می شد. راننده ها همدیگه رو می زدن، مردم دورشون جمع شده بودن.
روشو برگردوند و به راه ادامه داد.
Never talking …just keep walking…
یه بچه پاش لیز خورد و با زانو خورد زمین. دستهاش توی یه چاله آب فرو رفته بود. ایستاد و نگاهش کرد. بچه زار می زد. پدرش از پشت سر اومد. عصبانی بود. دستش رو گرفت و بلندش کرد. بچه هنوز زار می زد و پدر اونو دنبال خودش می کشید.
Never talking …just keep walking…
یه ماشین به سرعت رد شد و گل پاشید. شلوارش گلی شده بود. ماشین توی پیچ خیابون گم شد.
پاش رو محکم توی چاله های آب می کوبید. آهنگ توی گوشش می کوبید...
Never talking …just keep walking…
یکدفعه سکوت.
نوار تموم شده بود. هوا داشت باز می شد و برگهای خیس درختها زیر رگه های نازک نور برق می زدن.
هیچپس دور و برش نبود.
شانی شریف









