لای چشمهام رو باز
لای چشمهام رو باز کردم. پرستار پرده ها رو کنار زد، برای من سری تکون داد و بیرون رفت. بیرون هوا ابری بود. کلاغها روی چنارهای بی برگ مدام قارقار می کردند. صدای باد و کلاغها سنگینی خاکستری ابرها رو بیشتر می کرد. صورتم کمی ذق ذق می کرد ولی هیچ دردی نداشتم. احساس کردم عصب های صورتم دارن رشد می کنن. دکتر گفته بود همه قطع شده بودن. اولش تعجب می کردم چرا هیچ دردی ندارم.
دستم رو روی پانسمان صورتم کشیدم. باندها رو زیر دستم احساس کردم ولی اون زیر هیچی نبود. بیرون پنجره فقط باد بود و کلاغها. پیرمرد باغبون با فرغونش توی باغ اینطرف اونطرف می رفت و گلدونهای خالی رو جابجا می کرد. پاهاش رو روی زمین می کشید . انگار هزار سال بود فقط سر تا ته همین باغ رو می رفت و بر می گشت. انگار هزار سال بود که فقط فرغون هل می داد و بیل می زد.
سرم رو بر گردوندم و چشمهام رو آروم بستم. صدای کلاغها کم کم بلندتر می شد. توی سرم می پیچید و صدای جیغ می شد. جیغ زنها... یه صدای جیغ واضح و بلند... از همه صداش واضح تر بود. صدای گریه هم بود ،همهمه . صدای پا هم بود. مردم می دویدن. داد می زدن، بلندش کنید... کمک کنید...روی دست می رفتم، توی بغل بابا بودم، بابا گریه می کرد. می دوید و اشکهاش روی صورتش می ریختن. دستها و پاهام خیس و داغ بودن. من هیچی احساس نمی کردم. فقط دستها و پاهام خیس و گرم بودن. بابا همین جور می دوید. صدای جیغ می اومد. بعد همه جا آروم شد. یه نور شدید توی چشمم زد. چشمهام رو بستم. و زمان متوقف شد.
نور هنوز توی چشمم بود. دکتر با چراغ قوه داشت توی چشمم نگاه می کرد. بهم لبخند زد. اومد چیزی بگه ولی سرم رو تکون دادم یعنی نه. به پرستار گفت بهشون بگو نیان تو.
می خواست پانسمان رو عوض کنه. روی صورتم خم شده بود و پرستار بهش گاز استریل می داد. مثل همیشه اخم کرده بود. من بهش لبخند زدم.
خودم می تونستم حدس بزنم چه صحنه ای رو داره می بینه. برام عجیب بود که یه دکتر بعد از دیدن اینهمه مریض باز هم با دیدن یه صورت داغون اینجور اخمهاش توی هم بره. بهش لبخند زدم و گفتم دکتر خوبه که فقط تو اینها رو می بینی، فکرش رو بکن اونهایی هم که اون بیرونن اینو ببینن چه حالی می شن.
کارش داشت تموم می شد ، گفت تو یه احمق کوچولویی. فکرات رو کردی ؟ سرم رو تکون دادم . دکتر می دونی که از لحظه اول هم موافق بودم پس دیگه شک نکن، کارت رو بکن. دستهام رو توی دستش گرفت و چند لحظه صبر کرد ، اومد چیزی بگه ولی منصرف شد و بیرون رفت.
باغبون داشت گلدونهای کوچیک بنفشه رو می برد که توی باغ بکاره. با خودم فکر کردم اون بیرون حتما هوا داره گرم تر می شه. ولی این تو... توی دلِ من... خوب، هیچی فرق نکرده . دوباره دستم رو روی گذاشتم روی باندها. صورتم ذق ذق می کرد. ولی زیر این صورت باز همون بود. همونی که همیشه بوده. همون دختری که سالها باهاش زندگی کرده بودم. ولی اونا اون بیرون داشتن بخاطر این صورت گریه می کردن.
باغبون هنوز داشت گلدونهای بنفشه رو جابجا می کرد و همه رو یه گوشه می گذاشت. دوباره چشمهام رو بستم و به بهار فکر کردم. اون بیرون هوا که گرمتر می شد چلچله ها هم حتما تا چند روز دیگه پیداشون می شد.
دستم رو روی سینم گذاشتم تا از بالا پایین رفتن اون زیر انگشتهام مطمئن بشم. این نَفَس هنوز بهم می گفت زندم. گاهی وقتها اگه این کار رو نمی کردم به زنده بودن خودم شک می کردم. فرق من با اون دختره فقط تو همین بود. اون دیگه قفسه سینش بالا پایین نمی رفت. من قرار بود اون بشم. اون قرار بود من بشه. من صاحب صورت اون می شدم و این چشمهای من بود که از این به بعد بجای چشمهای اون توی صورتش می دید.
با خودم فکر کردم که اگه از این به بعد خودم رو تو آینه نگاه کنم نمی شناسم. ولی من که همون بودم . من همون بودم. خود همیشگی من. همون دلم که قبلا توی سینم می تپید. همون چشمها که دنیا رو می دید...
پرستار اومد تو و چند تا کتاب رو گذاشت روی میز. باز هم هدیه دوستهام. دوستهایی که به صورت من عادت کرده بودن، دوستهایی که خیلی هاشون از این به بعد دیگه منو نمی شناختن. دوستهایی که هیچوقت نمی تونستن قبول کنن من همونم. از تمام این فکرها اعصابم خورد شد.
ولی اون من قبلی دیگه وجود نداشت. دیگه چیزی نبود که کسی بخواد به ظاهرش دل خوش کنه. یه گنجشک لبه پنجره نشسته بود و اینور و اونور می پرید. باغبون اومد پشت پنجره، گنجشک پرید و رفت. پیرمرد یه گلدون بنفشه گذاشت پشت پنجره، لبخندی زد و دوباره آروم دور شد. من به بهار فکر می کردم که داشت می اومد و به خودم که قرار بود نو بشم.
شانی شریف









