ميخواستم به رسم مالوف
ميخواستم به رسم مالوف بهاريه نويسي لحن نوستالژيکي به اين نوشته بدهم و يک قطار جمله هاي احساساتي و شاعرانه راه بيندازم اما نشد.شايد پيتزاي ظهر که سر دلم مانده و هضم نشده ويا خبر ها ي ناخوشايند اين چند وقت اخير اسباب بدحاليم باشد.
مدتي است که به اطرافم خيره شده و خطوط مربع کوچکي را تشخيص داده ام که در ان ها محاط هستم.مربعي از يک شبکه شصت وچهارتايي شطرنج که اوردگاه رقيباني است که بغض و نفرتشان را از يکديگربا محکمتر کوفتن مهره ها بر هم خالي ميکنند.
مرده شور اين بازي را ببرد! من فقط ميخواستم در جا نزنم و اين حرکت پرسکته و کند را هم به حساب قانونمندي مسير ميگذاشتم. نگو که قاعده بازي است که شطرنج بازان بر ما ديکته ميکنند.پياده نظام حق دارد گام به گام انقدر جلو برود تا حريف مات شود يا زمان حذف از صفحه فرا برسد.طبيعي است که شطرنج باز به فکرحرکت بعدي خود باشد. نه لاشه مرده سربازي که کنار صفحه در هم شکسته و فرو افتاده.
ما فقط عشق و فرديتي را ميخواستيم که از ما دريغ شده بود. اما در نهايت نصيبمان رداي بي ارزش مهره بي هويت اين بازي بازي پوچ بود که ديگران بر قامتمان دوختند.(کامبيز کاهه فکرش را ميکرد او هم مهره اين بازي حساب شود؟)
شايد سال ۸۲ عزمم را جزم کردم و ديگر براي هيچ روزنامه مثلا اصلاح طلبي کاريکاتور نکشيدم.بگذار صفحه شطرنج را خالي کنيم تا دو رقيب به سنت اجداد غارنشينشان گلوي هم را فشار دهند.سال تحويل دعا خواهم کرد بر سر اين عهد سخت بمانم و وسوسه کاغذ سفيد بار ديگر به تور چارخانه هاي اين صفحه گرفتارم نکند.









