لبه کلاه رو پايين
لبه کلاه رو پايين کشيدم تا نور آفتاب روي صورتم نيفته. هواي گرم و دم کرده اتوبوس هر لحظه بدتر و بدتر مي شد. يک قطره عرق از روي شقيقم سر خورد و پايين اومد. کوير بيرون زير گرماي خورشيد ذوب مي شد و انگار توي گرماي هوا مي رقصيد. روي سطح جاده هواي گرم موج مي خورد. تا کيلو متر ها بجز اتوبوس ما هيچ ماشيني ديده نمي شد. نفس کشيدن برام عذاب بود. هواي داغ بينيم رو مي سوزوند.ديگه آب هم فايده نداشت. آب هم گرمِ گرم بود. احساس مي کردم هنوز از گلوم پايين نرفته ،قطره هاي عرق روي صورتم بخار مي شن.
بقيه هم وضع بهتري از من نداشتن. همه بي حال ، توي حالتي شبيه خواب و بيداري روي صندلي هاي سفت ولو شده بودن. گرما هر لحظه بيشتر گيج و منگم مي کرد ، ديگه مطمئن نبودم اون چيزي که جلوي چشمهام مي رقصه کوير و شن زار باشه. يه زن و بچه توي شن ها راه مي رفتن ، صبر کردم نزديک بشه. صورتش رو ديدم. مادرم بود. اومد جلو ، دست کشيد روي صورتم. دستش خنک بود. خواستم دستم رو بذارم روي اون دست ولي احساس کردم يک وزنه يک تني به دستم بسته شده . وزنه منو مي کشيد پايين. اونقدر سنگين بود که حتي نمي تونستم تکون بخورم. همينطور منو پايين مي کشيد و توي آب فرو مي رفتم. آبش سبز و کثيف بود. جالب بود راحت مي تونستم توي آب نفس بکشم. سبزي پر رنگ تر و تيره تر مي شد. ديگه نمي تونستم جايي رو ببينم. غوطه ور بودم و بي وزن. انگار توي ژله گير کرده باشم يا شايد مثل يک حباب بزرگ بود.آره خودش بود. يک حباب خيلي بزرگ. بالا مي رفت، بالاتر. همه چيز از پشتش کج و کوله ديده مي شد. همه چيز از پشت حباب مي رقصيد. و من چقدر سبک و راحت بودم. يکهو حباب ترکيد و من خيس شدم.
صداي خنده از هر طرف بلند بود. اَه، کثافت هاي لعنتي! اين چه گندي بود زدين. بچه ها با يک پارچ آب بالاي سرم ايستاده بودن و مي خنديدن.









