بعضی وقتها حرفها توی
بعضی وقتها حرفها توی سرت عوض می چرخن و عوض می شن. هزار هزار تا فکر میان و میرن. به همدیگه تبدیل می شن ، مثل یک زنجیر.یکی شون مهم مشه، کم رنگ می شه و بعد یکی دیگه جاشو می گیره. اونقدر زیاد میشن که سرریز می کنن. می خوان جاری بشن و بیرون بیان. کلمه بشن. حرف بشن . داد بشن... ولی وقتی گفته می شن اونقدر بی معنی و بی شکل می شن که از گفتنشون پشیمون می شی. اون فکر که تا چند لحظه پیش اونقدر تو کلت بزرگ و مهم بود الان اونقدر بی معنی شده که از دست خودت عصبانی می شی...
"کلمات نمی توانند افکار و اندیشه ها را به خوبی بیان کنند. هر چیزی اندکی دگرگون می شود، اندکی مسخ می شود و اندکی ابلهانه. ولی با وجود این مرا شادمان می کند و به نظرم درست است که آنچه به نظر یک نفر ارزشمند و خردمندانه می آید به نظر دیگری پوچ و بیهوده بنماید."*
*هرمان هسه ، سفر به سوی شرق.









