آسمون آفتابی بود و
آسمون آفتابی بود و صاف. خورشید برگهای تازه رسته درختان رو گرم می کرد. دختر روی چمنها به درخت پیر تکیه زده بود و به شلوغی بیرون فکر می کرد. سر درد امانش رو بریده بود. شقیقه هاش رو محکم بین دستهاش فشار داد و سعی کرد برای چند لحظه اون درد لعنتی رو به زور هم که شده فراموش کنه.
کافه تاریک و پر دود. صدای ساکسیفون از ضبط قدیمی و قراضه کافه خیلی لذت بخش بود. بحثهای داغ هنری و شبه فلسفی! سر هر میزی زیر سیگاری ها پر بود. قهوه پشت قهوه، چایی، سیگار. اون بیرون زندگی جریان داشت و این تو فقط پرده ای کدر از دود بود.
جمع کوچیکشون دور میزی حلقه زده بود و سر نمایشگاه بحث می کردن. زیر سیگاری پر تر می شد.
کافه چیِ پیر دستهاش رو با پیش بند کهنش پاک کرد و فنجون ها رو از روی میز جمع کرد.
یکی دو تا مخالف نمایشگاه بودن ولی در کل قضیه هیچ شّکی نبود. باید کاری می کردن. لجبازی فایده نداشت.
از نقاشی های قدیمی دانشجوهای هنر هنوز چندتایی یادگاری روی دیوار های خاکستری آویزون بود. عکسهای قدیمی ، نور زرد و خفه، پرده های قدیمی گلدار. زمان اینجا معنی نداشت.
کافه چی باز برای دو نفر که تازه اومده بودن چای آورد. دعوا و جر و بحث بالا گرفت. همه ناراحت و عصبانی بودن. سر ها پایین بود و با فنجون ها بازی می کردن. برگه های روزنامه دست به دست برای بار دهم می چرخید.
کم کم همه ساکت شدن، صدا ها پایین اومد و خفگی فضا بیشتر شد. دیگه هیچ حرفی فایده نداشت. اشکها یواش از روی گونه ها پاک می شد. دیگه هیچی مثل اول نمی شد.
اون اخراج شده بود و دیگه خبری ازش نبود.









